به دنبال یک آب سرد کن می گشتم.هوای تابستان و آفتابی که مستقیم فرق سرم رو نشانه گرفته بود.

حتی نمی توانستم به وی نگاه کنم و بگم"کمی یواش تر"

به هر زحمتی بود پیدا کردم و خوشحال و برای اینکه به شخصیتم صدمه ای وارد نشود بسیار آرام و باکلاس به سمت آبسرد کن رفتم.

وقتی رسیدم دیدم نمی شود با دست آب خورد و جلوی شیرهای آب زندان کشیدند.

"لعنه الله علی القوم الظالمین من الازل الی الابد"

هرچقدر سر و صورتم را به زندان و شکنجه گاه ابوغریب زدم نشد که نشد.

لیوانی آهنی را برای خوردن گذاشته بودند که البته او هم با زنجیری زندانی بود و بنده ی باکلاس نمی خواست با آن آب بخورد اما زمانی که مرگ را در پیش روی خود دید،لیوان را برداشت و از آب سیرابش کرد و تا به خود رساند مثقالی از آن آب باقی مانده بود.

گویی لیوان را به عمد سوراخ کرده بودند.

دیگر نمی خواستم باشم نمی خواستم دیگری باشد و هیچ چیز را نمی دیدم.

پسرکی آمد و با خود لیوانی داشت.لیوان خونین رنگش را پر از آب کرد و وقتی می خواست بخورد به من نگاه کرد و گفت آقا روی آبسرد کن چی نوشته؟

دیگر شاید نشود حالم را توصیف کنم

رو به نوشته کردم و ای کاش زودتر رو می کردم.

سلام بر لب تشنه امام حسین (ع) و مشک پاره اباالفضل

نه آفتابی بود و نه خواستار آبی و نه بچه ای و لیوان خونین رنگش

پسرک دوید و با پدرش همراه شد.

پیرمردی آمد و گفت:خب زودتر آب نمی خواستی حتی زمانی که تشنه نبودی چه برسد زمانی که تشنه شدی و به دنبال آب بودی.

لیوانی پر از آب به من داد اما نمی دانستم بخورم یا نخورم.

السلام علی الحسین و علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین