یک روز با خودم، من و محمد

تصمیم گرفتم که فردا صبح علی الطلوع به حرم بروم و زیارت بکنم و انشاالله سالن مطالعه و درس.

صبح از خواب بیدار شدم. نماز صبح که خواندم. یک نگاه به بالشت و تشک و یک نگاه به سجاده و یک نگاه به کتاب ها و یک نگاه به خودم.

خودم گفت: قطعا اگر خوبت بیاد هیچی از درس نمیفهمی.

محمد(خود دومم) گفت: خب عزیز من! تو که همیشه خوابت میاد. دیشب قول دادی که فردا بریم حرم.

من هم در جواب محمد: یادته اون روز خوابم میومد رفتم هیچی نفهمیدم. اما خب عقب میافتم.

خودم: بجاش تا شب بشین درس بخون. الان نیگا چشات چقد سخت وایساده. اصلا ساعت کوک کن تا یکساعت دیگه بیدار شی. اصلا خودم بیدارت می کنم.

من ساعت کوک می کنم و میخوابم و بجای یکساعت، یکساعت و نیم میخوابم.

محمد: پاشو دیگه خیلی دیر شده و از درس عقب افتادی. زیارت پیش کش.

خودم: من که گفتم سر ساعت بیدار شو! حالا نیگا عقب افتادی. بخوای بری حرم یکساعت حتی بیشتر تو راهی! بشین تو خونه درس بخون.

من در جواب خودم: تو خونه درس نمیخونم! تو که میدونی!

خودم: یعنی چی؟ شور تنبلی رو درآوردی! حالا هم که نمیخوای بری حرم میتونی دو دقیقه ای دراز بکشی تا حالت جا بیاد بعد هم پاشو درس بخون.

من قبول می کنم. دراز می کشم و عوض دو دقیقه، یکساعت دیگه چرت میزنم.

محمد: عزیز من! عقب افتادی همین الان پاشو!

خودم: چکارش داری. بذار استراحت کنه مغزش روشن شه.

من بلند میشوم و پس از صرف چای و دو لقمه نان درس رو شروع می کنم.

خودم در وسط درس: امروز دیر بیدار شدی و تمام برنامه هارو بهم زدی. امروز روز نمیشه. برنامه ریزی درسی رو بهم ریختی.

محمد: بگذار درس بخونه! ولش کن!

من ناراحت هستم.

خودم دم به دقیقه از خرابی روز می گوید و نمی گذارد درس بخونم و در آخر می گوید بشین دوباره برنامه ریزی کن. نظرت چیه از صبح زود بری حرم؟

ذهن من درگیر می شود و شروع به تخیلات و برنامه ریزی و واقعا روزم خراب می شود.

تصمیم گرفتم که فردا صبح علی الطلوع به حرم بروم و زیارت بکنم و انشاالله سالن مطالعه و درس.

می توانی متن دوباره از اول بخوانی.

حال و احوال این روزهای من

اجتماعی بودن هم یک بیماری روانی است.

و زمانی میفهمی روانی هستی که باید بنشینی و در تنهایی درس بخوانی.

هرچه با دعای شما جلوتر می روم بیشتر محتاج دعا می شوم.

اشک

غروب، نم نم باران، پالتوی مشکی ام را تر کرده بود.

هوا پاک تر از آن بود که قدم زدن در این هوا را بر چیز دیگری ترجیح دهم.

خیابان خلوت، گاهی ماشینی را به چشم می دید که با سرعت بر رویش حرکت می کرد و آبِ رویِ زمین را به سویِ جویِ کنارِ خیابان هدایت می کرد و آهنگی را پیوسته می نواخت.

سایه هایم از پشتم حرکت می کند و به روبرویم می آید و لحظه لحظه نورش کمتر می شود و ناپدید و دوباره از پشتم ظاهر می شود.

قدم هایم را آرام تر برمیدارم تا لحظه ی آمدن سایه از پشتم را بهتر متوجه شوم.

دوست دارم فکر کنم.درباره خودم، زندگی ام، آینده ام، اما قطرات بارانی که کمی تندتر شده به کمک نسیمی شبیه باد چشم هایم را می بندد و تمرکزم را به هم می ریزد.

البت از فکر کردن درباره خودم هم خسته شدم.

نفس عمیقی می کشم تا تنهایی را مزه کنم.اما در این لحظه ها هیچ گاه تنهایی را حس نکرده ام.

تنهایی را زمانی حس می کنم که جمعی هستیم و همه با هم حرف می زنند و من نگاهشان می کنم.

نم نم باران و تاریکی شب و نفس عمیقم، ناخودآگاه جمله ای را بر زبانم جاری می سازد. "خدایا شکرت"

فتح بابی شد برای فکر کردنم و فکر و فکر و فکر. فقط این را بگویم که آخرش دیگر فقط فکر نبود ...

چشمان برزخی

سرش را بلند کرد و گفت : زیاد صلوات بفرست، به هرچه میخواهی میرسی.

حالم دگرگون شد.قلبم به شدت می تپید. رو به ضریح آقا کردم، چشمانم را بستم و گفتم:اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

هرچه می خواهم چشمانم را باز کنم.باز نمیشد.گویی که به جهان دیگر وارد شدم.تلاشم بی فایده بود.نمی دانم قرار بود با چه مواجه شوم.به هر زحمتی بود بر سوزش چشمان و سنگینی پلک هایم غلبه کردم.

صحن پر از حیوانهایی بود که هرکدام به گونه ای ناله می کردند.دیگر انگشت نداشتم.ترس تمام وجودم را گرفته بود.حیوانی که نمی دانم چه بود کنارم آمد و گفت:برایم زیارت می خوانی؟

بسیار ترسیده بودم.فرار کردم.فقط می دویدم.نمی دانستم با کی و چگونه صحبت کنم؟

همان پیرمردی ریش سفیدی و روشن دلی را دیدم که به من گفته بود صلوات بفرست.به سرعت به سمتش دویدم.خیلی آرام به من گفت بهتر است خودت را هم در آینه نبینی.

گریه کردم و گفتم نمی خواهم.فریاد می زدم که نمی خواهم.این چشمها را نمی خواهم.

گفت:بهتر است چیزی بخواهی که فبل از آن ظرفیت آن را خواسته ای.

همچنان اشک می ریختم.گفت:دوباره صلوات بفرست.

با تمام ترس و اشک و با صدایی که دیگر صدایم نبود.چشمانم را بستم و فریاد زدم.لحظه لحظه آرام تر شدم و باری را از روی دوشم برداشته بودند.

چشمانم را باز کردم.

همه چیزبه حالت اول برگشت، اما من نه.

حیوان ها انسان شدند اما من نه.

دیوانه ها عاشق شدند اما من نه.

گویا همه بنده شدند اما باز هم من نه.

خدایا هر آنچه بی حساب می دهی.ظرفیت داشتنش را بیشتر می خواهم.

آب سرد هم یعنی زندگی؟

برف شدیدی باریده بود و هوا سرد بود.

کتاب های درسی خودش را داخل کیفش گذاشت.فکرکنم سوم و یا حداکثر چهارم دبستان بود.

جوراب نداشت که بپوشد ، مادرش به او گفت : بیا این دو پلاستیک را پات کن.

با خنده معصومانه خودش ، آنها را گرفت و پایش کرد و بقیه لباس هایش را نیز بر خود پوشاند.

کفش هایش را نیز به پا کرد و از خانه بیرون رفت.

کف کفش هایش بریده بود و قسمت های دیگر کفشش سوراخ هایی داشت.این را از آنجا فهمید که تا بیرون رفت.پاهایش یخ زد.متوجه شد که آب وارد کفش هایش شده.

صورتش جمع شد.هرچه چقدر سعی می کرد که آب را از داخل کفش هایش بیرون بریزد. آب بیشتری در دیگر کفش جمع میشد.آب بازیش گرفته بود.اما آن خنده معصومانه که دیگر رفته بود اصلا از این بازی خوشش نمی آمد.باید به مدرسه می رفت.

جوراب نداشت و نمی خواست بچه ها بفهمند پلاستیک به پا دارد برای همین کفش هایش را در نمی آورد.

تمام روز سپری شد و در حال برگشتن به خانه دیگر آنطور که از رفت ناراحت بود انگشتان پایش ناراحت نبود فکر کنم آب سرد حس را از انگشتانش گرفته بود.


پ.ن:اگر حسی داشتید ، نظری داشتید که بتوانم استفاده کنم بگذارید و بعد به ادامه مطلب بروید.این برای من بهتر است.

اما اگر ادامه مطلب را خواندید و نظر نگذاشته بودید دیگر نیازی به نظر گذاشتن نیست.

التماس دعا

ادامه نوشته

چند اتفاق بی ربط

اتفاق اول:

امتحان دارم!

آنقدر عقب هستم که مجبورم در اتوبوس مطالعه کنم و درس بخوانم.

اتوبوس شلوغ است.اما چاره ای ندارم.شما هم اگر روزی یکساعت حتی بیشتر در اتوبوس زندگی می کردید.مجبور می شدید که از وقت استفاده کنید.

دو جوان بالای سر من صحبت می کنند و طبیعتا تمرکز کردن خیلی سخت شده . مخصوصا من به ذات کنجکاو ...

یکیشون میگه: آن قدر بدم میاد از آدمای خرخون...

دوستش جواب میده:شیخه دیگه ، ریشاشو نگاه کن.

دوباره میگه:نه بابا درسهای مهندسی دستشه!!

و جواب میده: پس حتما شیطان پرستی چیزیه ...

شما باشی چکار میکنی؟

بهترین کار اینه که سرت مبارک را بزنی به میله های اتوبوس ...

اتفاق دوم:

سوار ماشین میشوم تا جمعه سری به دیار باقی بزنیم و احوال بزرگان را بپرسیم.

برادرم وقتی موج رادیو را روی موج اف ام و فکر کنم فرکانس 87.5 می گذارد.آنچه که ماشین های دیگر در حال گوش دادن هستند ، شنیده می شود.

نمی توانم بگویم که چه می شنیدم.

اما این را می توانم بگویم که فکر کنم مردم فراموش کرده اند که پنج روز بیشتر نیست که از عاشورا جدا شده ایم.

اتفاق سوم:

گاهی فکرم به این سمت می رود که چرا وقتی ظرفیت چیزی را ندارم دغدغه اش را باید داشته باشم.

البته این سوالم زیاد تکرار می شود.

اما هر بار مصداق سوالم عوض شده است.

فکر کنم قرار است با فشار رشد کنم.

واگرنه صد سال خودم به دنبال رشد نبودم.

البته انشاالله رشد باشد.

اتفاق چهارم:

التماس دعا

سیستم خدا

چهارشنبه شب ،حدود ساعت 8:23 شب بود که با اتوبوس همیشگی به خانه بر می گشتم.به این دلیل ، ساعتش رو خوب به یاد دارم چون ساعت 8:30 به بعد می شود 300 تومان و خداروشکر که من 200 تومان کارت کشیدم.اتوبوس ایستگاه اول خیلی شلوغ بود و من از ایستگاه های بعد می ترسیدم و در این فکر بودم که چه کار کنم ؟ کجا را ، چطوری انتخاب کنم که فشار کمتری بچشم؟ به جلوی اتوبوس رفتم و کیف سنگینم را بین دو صندلی روی سکوی بالای چرخ اتوبوس گذاشتم و خودم هم همانجا ایستادم.

دو پسر جوان روی صندلی نشسته بودند و با هم گپ می زدند.یکی از آنها که کنار پنجره نشسته بود موهای بهم ریخته اما مد و دیگری چهره ی معمول تری داشت.شلوغ و خلوت شدن اتوبوس در ایستگاه های بعد آنچنان زیاد نبود که خفه شوم اما کمی فشار و له شدن که طبیعی است.

5 یا 6 ایستگاه مونده که پیاده بشم گرم گرفتن جوانی ایستاده را با آن دو جوان دیدم که ریشی بر صورت داشت.سعی کردم فضولی نکنم و حواسم را به جای دیگری پرت کردم.اما وقتی که دیدم به من هم نگاه می کند و می خندد احساس کردم که به من هم می گوید:بیا بازی...

لبخندی زدم و متوجه شدم که پسر با ظاهری معمولی ، با پیامک در حال تور کردن دختری بود (عذرخواهی می کنم باید به جای بردن اصطلاح تور کردن خیلی توضیح می دادم که احساس کردم حالش نیست و یکسره آن را به کار بردم.)جوان ایستاده به وی راهکار می داد.آری ، همانی که ریشی و ظاهر مرتبی داشت.خندیدم و با خود گفتم:اینجور جذب و راهنمایی رو دیگه ندیده بودم.

3 ایستگاه مونده بود که برسم خونه،جوانی که پیامک می زد ، پیاده شد و موضوع تور کردن عوض شد.جوان ریش دار رو به جوان کنار پنجره کرد و گفت:بسیجی واقعی این آقاست.من خیلی کثیفم.برای اثبات این مدعا عکس روی گوشیش رو نشون داد.خودش بود با بدنی خالکوپی شده و فیگوری که گرفته بود.

می گفت : برای معافی از خدمت سربازی مجبور بودم این قیافه رو بزنم .رفتم اونجا سرهنگه وقتی ناخن های منو دیده.میگه برو بیرون ناخن ها تو بگیر بعد بیا داخل.رفتم بیرون ناخن هامو گرفتم و بعد رفتم داخل اتاق.بهم میگه کو ناخن ها تو ببینم.منم مثل بچه ها بهش ناخن هامو نشون میدم.چاره ای ندارم.باید این تیپ رو میزدم.

ادامه داد:خیلی آدم بدیم و ... به شوخی به من گفت :انشاالله با هم محشور بشیم.

خندیدم و گفتم:انشاالله

هم نارحت شد و هم تعجب کرد و گفت:نگو انشاالله،اونجوری 3000 کیلومتر داخل آتیش محشور میشی.

منم که دیگه میخواستم پیاده بشم و در حال دست دادن باهشون بودم.

گفتم:هیچی از زندگیت نمیدونم فقط میدونم سیستم خدا فرق میکنه.

حال دیشبم طور دیگری بود.

یک دل پاییزی

سرمای بدی خورده ام و کسل ، خسته ، درمانده روبروی تلویزیون دراز کشیده ام و به همه چیز فکر می کنم و به هیچ چیز فکر نمی کنم.تمام اتفاقات دنیاییم از گذشته و تمام تخیلات آینده ، تیتروار از روبروی چشمم عبور می کند.

به دنبال راهی برای فرار می گردم.فرار از ذهنی که بیش از هرچیز مرا خسته کرده است.اما این ذهن چغر قویتر از آن است که بگذارد.از راه فرار هم برایم تجربه ای و یا خیالی می سازد و برایم تعریف می کند.

یک مهتابی در خانه روشن است و تمام خانه تاریک و حتی به خودم زحمت نمی دهم یک مهتابی دیگر روشن کنم.چراکه فکر به روشن کردن آن یعنی درگیری در یک نزاع ، که اول سوالش این است که روشن کردن مهتابی در حالی که فرد دیگری در خانه نیست اسراف نیست؟ حتی نمی خواهم در برابر این سوال قرار گیرم چه برسد به اینکه بخواهم جوابش را بدهم.

هربار که آب دهانم را قورت می دهم گلویم درد می کند.گویا دوباره حلقم ترشح کرده و جمع شده.بلند می شوم و لیوانی برمی دارم.کمی نمک میریزم.مقداری آب جوش ، چراکه می دانم اگر آب شیر بریزم سرد است و حلقم یخ می کند و خوشحال از اینکه با این کار نمک بیشتر حل می شود و اسرافی در کار نیست.درحالی که می دانم افزایش دما تاثیر خیلی خیلی کم در حلالیت سدیم کلرید که همان نمک طعام است دارد.حتی جدولش در مقایسه با سایر نمک ها در کتاب شیمی یادم هست.البته یادم نمی آید که کدام سال بود.کمی آب سرد می ریزم و هم می زنم.استنشاق هم عالمی دارد.جریان آب را از دروغ بینی به داخل دهان حس می کنم.یکی از سوراخ های بینی ام کیپ شده است و فقط با یکی می توانم گلویم را تمیز کنم.

نمی دانم چرا در این مورد برایتان نوشتم.شاید می خواستم که فکرهایم را ننویسم که چرت و پرت تر از این اتفاق روزانه یک سرماخورده است.

دوباره روبروی تلویزیون می نشینم چشم هایم درد گرفته و خسته شده.آرام روی هم می گذارم ناخودآگاه این بیت را زمزمه می کنم.

هرکس به طریقی دل ما می شکند        بیگانه جدا ، دوست جدا می شکند.

هرچقدر فکر می کنم نمی فهمم که چرا این بیت را زمزمه می کنم . از دست هیچکس دلخور نیستم.اما غمی که نشسته را نمی فهمم.یاد یکی از شعرایی می افتم که در دیدار رهبری شعری سرود که خیلی خوشم آمد.البته به طور کل از شعر و شاعری چیزی نمی فهمم.از این قطعه هم به این خاطر خوشم آمد که رهبری آفرین گفت و به گونه ای گفت که انگار به من گفته و لذتی بس عمیق بردم.

پاک است و زلال مثل دریا دل تو      باید ز دلم پل بزنم تا دل تو

امروز چقدر بی امان باریدی            ای ابر بگو چه کرده غم با دل تو؟

و باز هم به دنبال افکار ندانسته از کجا آمده.بخواهم همین گونه بنویسم شاید خود کتابی شود که هیچ نفعی برای دیگری نداشته و نخواهد داشت.اما همین را در آخر از من به یادگار داشته باشید.

با پیر سخن همی سخن گفتم دوش      کز راز جهان بر من دلخسته مپوش

نرم نرمک مرا همی گفت به گوش       دانستنی است، گفتنی نیست خموش

تصادف و مرگی بی برنامه

من و چند نفر از دوستانم با ماشین یکی از آنها به سمت مشهد می آمدیم.همه خسته بودیم و لحظه شماری می کردیم که به خانه هایمان برسیم.من هم در حال خستگی خودم بودم و شروع کردم به برنامه ریزی که وقتی برگشتم مشهد،باید برم سرکار.اووووه اووووه آقای ... دوباره زیر آب زدن هاش شروع میشه.اعصابم رو خورد میکنه.برنامه ریزی می کردم که چی بگم وقتی تیکه میندازه و من پشت سرش به رئیسمون چی بگم.از این یکی پریدم به یک فکر دیگه،راستی یک زنگی هم به رفیقم بزنم با هم حرمی بریم و یک صحبتی با هم بکنیم.بعد فکر می کردم درباره چی باهاش صحبت کنم و به چه بهانه ای بگم بیاد که دوباره به خودم می گفتم چی بهتر از بهانه زیارت؟!! و از این یکی که فارغ می شدم یاد خانواده می افتادم و دوباره نق زدن ها که رفتی فلان چیز رو خریدی یا نه؟ و جواب دادن های خودم.

خلاصه؛خسته تان نکنم همین جور برنامه ریزی شهری خودم را می کردم و ذهنم در حدود کمتر از یک ربع یک هفته را برنامه ریزی کرد.در همین حال و هوا بودم که صدای بوق تریلی و چراغ زدن هایش افکارم رو پاره کرد.کمی توجهم را جلب کردم دیدم لحظه به لحظه نزدیک تر میشه.به دوستم که نگاه کردم دیدم چشمهایش بسته است.تریلی حدودا ۱۰ متری ما بود.داد زدم سامان جلورو به پاااااااااا.بیدار شدن سامان و کنار کشیدن ماشینی که با سرعت حدود ۱۰۰ تا میرفت و رفتن تو شانه خاکی و همچنان فرمان به این طرف و آن طرف می رفت و دستم رو به در نزدیک کردم تا بازش کنم و به بیرون بپرم و در همین لحظه به سرعت به یک تپه رسیدیم و با سرعت همون ۱۰۰ تا که فکر کنم در عوض ترمز به اشتباه پایش بر روی گاز گذاشته بود نزدیک شدیم و پریدیم و من هم بیرون پریدم و خوردن موتور و کاپوت ماشین به زمین و بیرون پریدن من با هم اتفاق افتاد.موتور آتش گرفته بود و من گیج بودم و نمی تونستم بلند بشم و بچه ها همه بی هوش شده بودند.هرچه قدر داد می زدم تاثیر نداشت خواستم نزدیک بشم که دیدم بنزین از باک ماشین نشت کرده و در همین فکر بودم که انفجار ماشین من رو به ۴ یا ۵ متر عقب تر پرتاب کرد و صورتم سوخت و دیگر هیچ نفهمیدم.

همین قدر فهمیدم ای کاش یک جور دیگه برنامه فردایم را می ریختم.

فطرت و فراموشی

در پیاده رو حرکت می کردم و در این فکر بودم که چقدر خسته ام.خسته از این زندگی ، از این اشتباهات ، از این همه تقصیر ، از این همه بی هدف پیش رفتن ، از  این همه به نتیجه نرسیدن. قدم زدن در هوای این چند روز خوب این همه فکر را به یادم می آورد.به چهارراه رسیدم و از دور نگاه می کردم که اگر برسم آیا چراغ برای من سبز خواهد شد یا نه ، حال که رسیدم هنوز چراغ برای من قرمز بود.

چراغ سبز شد.اما باز هم نگاهی می کنم که ماشین نیاید و حرکت می کنم.در یک چشم به هم زدن صدای قیــــــــــژژژژژ ترمز ماشینی به گوشم می رسد و از آن لحظه به بعد هیچ چیز نمی فهمم.هیچ چیز از این دنیای دنی نمی فهمم و در نور حرکت می کنم.گاهی مردم را می بینم که بالای سرم ایستاده اند و به من نگاه می کنند و گاه باز همان نور را می بینم.سرم درد می کند.اما لحظه لحظه سفیدی بر چشمانم غلبه می کند و دیگر هیچ نمی بینم.

یک رو بعد:

چشمانم را باز می کنم.مردی سفید پوش که ماسکی بر صورت دارد و یک گوشی بر گردن که فردی او را دکتر خطاب کرد و می گوید که جناب دکتر مریض به هوش آمد. دکتر صورتش را جلوی چشمانم گرفته و می گوید حالت خوبه محمد آقا؟ جواب نمی دهم و صدای بیــــغ بیـــغ قلبم را از دستگاه می شنوم و نمی دانم که این نظم را چه کسی اینگونه تنظیم کرده که لحظه لحظه آن ، اینچنین یکنواخت است.

چشمانم به این طرف و آن طرف می رود اما سرم را نمی توانم بچرخانم.گردنم درد می گیرد.چند نفر مرد و زن بیرون اتاق گریه می کنند.نمی دانم چرا.احتمالا از چیزی ناراحت هستند.دکتر به من می گوید که آنها را می شناسی؟ و من به وی نگاه می کنم و در ذهن این سوال را می پرسم که چرا باید آنها را بشناسم؟ سری تکان می دهم به علامت نه.نمی دانم چرا سخن نمی گویم.شاید نمی توانم و شاید حالش را ندارم و دکتر به بیرون نگاهی می کند و با ناامیدی سری تکان می دهند.

دکتر می گوید:آنها پدر و مادر و خواهر و برادرت هستند.ابتدا به حرف دکتر توجهی نمی کنم و گویی که فرد دیگری را مخاطب گرفته.اما زمانی که سنگینی چشمان دکتر را حس می کنم ، کمی به حرفش فکر می کنم.نه ، امکان ندارد.پدر و مادر؟خواهر و برادر؟پس چرا آنها را نمی شناسم؟

کمی بیشتر فکر می کنم و ناگهان یاد نامم می افتم که چیست.واقعا نامم چیست؟سوالی است که دنبال جوابش می گردم که یاد نامی افتادم که دکتر مخاطب گرفته است.«حالت خوبه محمد آقا؟».

سوال پشت سوال.کجا هستم ؟ من چه کسی هستم ؟ اصلا برای چه اینجام ؟ محمد یعنی چه ؟ چرا این نام را بر من گذاشته اند؟ چه کسی این نام را برای من گذاشته ؟که قلبم شروع به می کند با سرعت تپیدن . هنوز در فکر سوال هایم هستم که دیگر یکنواختی صدای دستگاه را نمی شنوم.بدنم تکان های شدیدی می خورد که دکتر با چند نفر من را آرام می کنند و سرنگی که ماده ای در آن است را به بدنم تزریق می کنند و  تمام بدنم لمس می شود و آرام می گیرم.دیگر نمی توانم فکر کنم و فقط به سقف خیره می شوم و چندی بعد چشمانم بر روی هم قرار می گیرد و به خوابی عمیق فرو می روم.

چند هفته بعد:

می توانم بلند شوم.خانمی که چادر بر سر دارد قربان صدقه ام می رود و من احساس غریبی می کنم اما دلم برای زن می سوزد که اینگونه خود را به آب و آتش می زند و مردی که منتظر است من را کمک کند تا از جا بلند شوم با اینکه می داند می توانم به تنهایی بلند شوم و پسر و دختر جوانی که به حالت غریبانه ای به من نگاه می کنند و این نگاه ها را از هر چیز بهتر درک می کنم.

هیچ چیز نمی دانم.هیچ چیز به یاد ندارم.از کنار دانشگاه رد می شویم.می گویند تو دانشجوی مهندسی این دانشگاه هستی.سوال می پرسم که چه رشته ای؟و خانم گریه می کند.

از مرد که احساس می کنم قوی تر است می پرسم.اینجا کجاست؟ جواب می دهد:اینجا شهر مشهد مقدس است.

مشهد؟مقدس؟ دوست ندارم که از فرد غریبه زیاد سوال کنم.اما می پرسم که چرا مشهد و چرا مقدس؟

خیلی با طمئنینه پاسخ می دهد. اگر من به جای وی بودم می گفتم همینی که هست.این چه سوال مسخره ایه آقا.

اما پاسخ می دهد.مقدس است چون فردی در همسایگی ماست که همه ما دوستش داریم.

خوشحال می شوم.فردی هست که همه دوستش دارند.

سوال می پرسم که این شخص کیه؟ که ناگهان ضجه های خانم بلند می شود و آن پسر و دختر نیز شروع به گریه می کنند و مردی که کمی بغض گلویش را گرفته و هنوز گریه نمی کند می گوید.می خوای بریم پیش این آقا؟

خوشحال می شوم و سریع پاسخ می دهم که اگر بشه خیلی خوبه و در دلم می گویم که یعنی کی میتونه باشه؟

بعد مرد خود شروع به حرف زدن می کند و می گوید و می پرسد که چیزی درباره امام شنیده ای؟

امام؟یعنی چی؟نه نشنیده ام.

همه مردمی که تو این شهر هستند . حتی تو این کشور هستند به عشق ایشون و پدران و فرزندانشون زندگی می کنند.درسته در بین ما نیستند و شهید شدند اما همه از ایشون کمک می گیریم و هیچ وقت هم دست خالی برنگشتیم.

چقدر از طریقه صحبت کردن مرد خوشم آمده.خوب سخن می گوید.با صحبت کردنش من را تحقیر نمی کند. می داند که سوال هایم چیست.انگار که یکبار دیگر به تمام سوالاتم پاسخ داده.اشتیاق زیادی به صحبت کردن با وی پیدا می کنم و با خود می گویم بهترین کسی است که می توانم سوالاتم را بپرسم.

تا می خواهم شروع کنم؛می گوید،رسیدیم.پیاده شید.از این که نتوانستم سوالاتم را بپرسم ناراحت می شوم اما بیشتر خوشحال می شوم که رسیدیم و می خواهم آقایی را ببینم.

سیل جمعیت را می بینم که همه به خانه این آقا می آیند.در هنگام ورود من را می گردند.همه را می گردند.وارد می شوم.قلبم تندتر می زند و احساس غریبی و البته قریبی دارم و رو به این خانواده می کنم و می گویم:

فکر میکنم که خونه منم اینجاست.اتاق من باید همین طرف ها باشه.

این بار آن مرد هم به همراه بقیه خانواده شروع به گریه می کند و من لبخند زنان به سمت خانه ام می روم.


پ.ن:ولادت باشکوه سرور ظلم ستیزان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و پرچمدار و وفاداری حضرت ابالفضل العباس (ع) و اسوه عبادت حضرت سجاد (ع) بر همگان مبارک باد.

راننده اتوبوس

داشتم به سر کوچه می رسیدم که یکهو اتوبوس از جلوی کوچه رد شد و چون دو خط اتوبوس از روبروی کوچه خونه ما رد می شن منتظر شدم که ببینم چه خطی است. البته همه اینها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.

به مانند پلنگی که به دنبال آهویی می دود که البته یوزپلنگ شاید مثالی دقیق تر باشد از چله کمان رها شدم و دویدم.چراکه می دانستم منتظر ایستادن برای اتوبوس بعدی همان و جلوی استاد خجل شدن همان.البته بعد از چهار سال دانشگاه رفتن دیگه هم برای اساتید طبیعی شدیم و هم برای هر آنچه در عالم است.

داخل اتوبوس یکی از دوستان را دیدم و شروع کردم دوباره مزخرفات همیشگی که شاید همه آنها را از حفظ هستند و پس از اتمام حرف ساکت می شدم و فکر درباره اینکه که چطور سکوت را بشکنم و ذهن خلاق چرت و پرت ساز ما هم کمابیش فعال

از نمایشگاه کتاب تهران گرفته که رفیقمان رفته بود و اما انگار من بیشتر اطلاع داشتم البته با توجه به قدرت چرت و پرت گویی تا نمایشگاه کتاب دانشکده اقتصاد و البته همین الان نمایشگاه مهندسی که هرکدام چه ویژگی هایی دارند.

اگر هم فضایی فراهم میشد کمی ریا چاشنی کار می کردیم که "فلان کتاب را خواندی؟" و وای بحال اینکه نخوانده بود که دیگر گویی عروس کشونه اونهم در داخل اتوبوس ، اول صبح

در خلال صحبت با رفیق شفیق ، ذکر راننده در هر ایستگاه اتوبوس توجه مرا به خود جلب کرده بود و در هر ایستگاه بلند داد می زد."خانم ها لطفا من کارتشون رو بزنند" و هر چه جلوتر می رفتیم این صدا با تضرع و زاری بیشتر همراه می شد و به جایی رسید که وقتی به ایستگاه اول آزادشهر رسیدیم راننده با لحنی گریه آور و در عین حال خنده آور ندا داد. "خاااااانم هاااااااا     لطفا من کارتشون رو بزنن" که بنده ناخواسته از دهان قدسی فریادی کوتاه برآوردم که "به پااااااااتون می افتم" که اتوبوس و مافیه ، البت آنهایی که صدایم را شنیدند ترکیدند و من هم بالاتفاق همچنین ترکیدم.

حال ، راننده شرح حال می دهد و می گوید از بین 30 نفری که پیاده شدند فقط 4 نفر کارت زدند که یکی از مسافران می گوید اینجا ایرانه که بنده هم در دل می گفتم اینجا ایرانه یعنی کشوری که هرچی که توش می بینی و ...

حال اینکه به کلاس به موقع رسیدیم و استاد را خوشحال کردیم و ... باشد برای بعد که دیگه از تایپ کردن خسته شدم

و در انتها چند دعایی هم در حق ملت عزیزمان بالاخص مشهدی ها

خدایا به رانندگان اعصاب عنایت بفرما

خدایا مسافران را دارای من کارت قرار بده

خدایا هزینه من کارت را به مسافران برسان

خدایا یارانه ها را بدون تورم کن

آمین گوی بلند نمیران

التماس دعا


پ.ن:شرحال یک روز بهاری و مردمی بهاری تر

نزدیک امتحان ها که میشیم من بیشتر وقت می کنم که آپدیت کنم البته برعکس دیگران چون مجبورم تو خونه بشینم و درس بخونم که حتما می خونم و خب برای استراحت هم به روز کردن وبلاگ شیرین است آن هم به دلیل بازدید بالای خواننده

درضمن انشاالله مجلس جدید خوب شروع به کار کنه

یاعلی

مفتاح

گاهی هر چیزی را نمی توان پیدا کرد.سخت است زندگی کردن هنگامی که می بینی پیرمردی برای نماز به مسجد می آید و از آن پیرمرد هایی است که باید بر روی صندلی نماز بخواند و چون می بیند در این مسجد پیرمرد ها زیاد هستند ، می آید و به سختی می نشیند و پاهایش را دراز می کند و تا هنگام شروع نماز منتظر می ماند که مبادا کسی بیاید و از وی ناتوان تر باشد و مکانی برای نشستن نداشته باشد و آیا این صندلی تا انتهای اذان خالی می ماند تا او هم نمازش را به راحتی بخواند؟ پیرمرد که مفاتیح خود را کمی آن طرف تر گذاشته نمی تواند به او برسد و پایش توانایی بلند شدن دوباره را ندارد و برای همین هم از من خواهش می کند که کتابش را بدهم و پیوسته از من عذرخواهی می کند که چرا به زحمت افتادم و اینجاست که یاد یکی از بزرگان می افتم؛ هنگامی که دیر وقت به خانه برمی گردد و متوجه می شود که کلیدش را فراموش کرده و چون می داند که خانواده اش خواب هستند ، در را نمی کوبد تا بیایند و در را برایش باز کنند و تا صبح همانجا یعنی پشت در خانه اش می ماند و هیچکس را به زحمت نمی اندازد.عذرخواهی پیرمرد را می فهمم خوب هم می فهمم و می دانم به مانند عذرخواهی های دیگر نیست. اذان را موذن می گوید و در تمام منطقه پخش می کنند و هنگام اذان داخل مسجد که می رسد می بیند که یکی از صندلی ها خالیست و بلند می شود.اما چه بلند شدنی که پاها دیگر جانی ندارد و باید پاها را بسیار باز کند و دست ها را لحظه به لحظه به پاها نزدیک کند تا بلند شود.شبیه همان بچه ای که دوست دارد راه رفتن یاد بگیرد.

می شنوم که یکی از پیرمرد ها به دیگری می گوید که اگر امشب اذان را تو نگویی با همین عصایم می زنمت و هر دو می خندند و پیرمردی که رفاقت این وظیفه را برعهده وی گذاشته است شاید با خود می گوید من چگونه از بین صف ها به جلو بروم و  این صدازیاد کن های ریا چاق کن را در دست بگیرم ، اما رفاقت ریا و سختی سرش نمی شود.اذان بیرونی که به حی علی خیرالعمل می رسد بلند می شود و عصایش را در دست می گیرد اما کدام دست؟ فقط یکی از بازوانش انتها دارد و دیگری گویا از مچ چیزی جز پارچه سیاه رنگی نصیبش نشده است. از بین جمعیت شروع به حرکت می کند که ناگهان می بینم جمعیت دست هایشان بالا می رود تا بتوانند پیرمرد را بگیرند که گویا پیرمرد در حال افتادن بوده است که با خنده به امام جماعت نگاهی می کند  و خود را نگه می دارد.پیرمرد عجلوا بالصلواۀ را که می شنود الله اکبر را میگوید و به سبک موذن زاده هم می گوید و مخصوصا انتهای هر یک از بندها را که چه زیبا موج می دهد.اذان که می گوید سرش پایین است و دوست دارم بدانم به چه فکر می کند؟ به اینکه همه منتظرند اذانش تمام شود ، یا اینکه چه صدا و لحن زیبایی دارد و یا اینکه چه رفاقتی به خرج داده و یا اینکه اذان را می گویم قربۀ الی الله

الله اکبر نماز را می گویم و نمی دانم چرا گنجشکک ذهنم تا این حد از این شاخه به آن شاخه می پرد و منتظرم که بر یک شاخه بنشیند نمی دانم شاید غذایی پیدا نکرده و اشتباها دنبال روزی می گردد آن هم به سختی و نمی داند که شاید دمی نشستن بر روی شاخه ای زمان را به تو می دهد تا دقیق تر روزهایی که بر زمین ریخته شده است را ببینی که هیچ گاه شاید در پرواز های بی هدف نبینی و همیشه خسته و گرسنه سر را بر زمین می گذاری.


پ.ن:اصلا قرار نبود این موضوع را بنویسم اما نمی دونم چطور شد و این خاطره به ذهنم رسید. چراکه از چیز دیگری دلگیر بودم و پیرامون آن موضوع می خواستم صحبت کنم که گویا قسمت نیست و باید گفت خداراشکر

از جنوب نوایی به گوش می رسد

چندی است که دلم هوای جنوب را کرده بود و وجودم به دنبال هوای تازه ای می گشت که از هر جایی نمی توان استشمام کرد . به هر دری که بتوان زد باید زد تا بگذارند راهی شویم.راهی آن دیار که مردمانی از جنس عشق ، از جنس زندگی ، از جنس بندگی زمانی زندگی می کردند و حال هم زندگی می کنند و اگر کسی به دنبال زندگیست باید حرکت کند.

هر زمان از آنجا عبور می کنم و کمی از آن هوا استشمام می کنم ، با خود راحت نیستم . احساس می کنم از آنجا نیستم . نمی دانم چرا؟ نمی فهمم دردم چیست ؟ اما این را می دانم که باید پیدایش کنم. سال پیش هم با تمام قوایم رفتم اما هنگام برگشت فهمیدم که باز هم نفهمیدم.آنجا بود که تصمیم گرفتم که سال بعد هم بیایم.

تصمیم؟مگر دست من است؟

خدایا سال بعد می خواهم بیایم. با خود گفتم تو که پیش خدا قربی نداری.هنوز خود را درست نکرده ای چه چیزها از خدا میخواهی؟

راست می گفت.به دنبال واسطه گشتم . به ائمه اطهار متوسل شدم و از آنها خواستم و گفتم مثل دفعات پیش که پادرمیانی کردید و من را نجات دادید این لطف را در حق من بکنید.

کمی که متوجه شدم فهمیدم که در حد ائمه هم نیستم.هر از چندگاهی دلم می شکست و وقتی از ائمه می خواستم ، دلشان برایم می سوخت و خواستن آنها از خدا هم که حتما می دانید ردخور ندارد.اما دور شده بودم . خیلی دور شده بودم.

به فکرم رسید که بیایم و از خود شهدا بخواهم.طبیعی است که آنها هم مثل خودم بودند.اما به جایی رسیدند که دیگر همیشه زنده اند و در نزد خداوند روزی می خورند.

از خودشان خواستم که از خدا بخواهند که سال بعد بیایم و ببینمشان و آنها را بهتر بشناسم و خداراشکر که امسال هم طلبیدند و مرا دعوت کردند.

حال از که بخواهم که مرا در هرچه بیشتر برداشت کردن توشه از این سفر برای سفر آخر عمر کمکم کند؟

التماس دعا دارم برادران ، از خداوند بخواهید که بفهمم . از خداوند بخواهید که بدانم و از خداوند بخواهید که بتوانم به فهمیده هایم و دانایی هایم عمل کنم


پ.ن:انشاالله یکشنبه شب عازم قطعه ای از نور هستم.

حلال بفرمایید و التماس دعا دارم

یاعلی

سیستم آموزش بعضی دانشگاه ها

بعضی از دانشگاه ها و البته دانشجو ها قبل از اینکه امتحانات را شروع کنند باید برای ترم بعد خود انتخاب واحد کنند.

تابحال شنیده بودید؟

اگر نشنیده بودید وقت برای شنیدن زیاد دارید.

طبیعتا خوبی هایی دارد که من پیدا نکردم.اما مشکلاتی که برای دانشجویان بوجود می آید را پیدا کردم.

این امر ممکن است که اینگونه انتخاب واحد را تبدیل به حذف ترم کند.

یک دانشجویی که البته بسیار تنبل(هم از لحاظ درسی و هم از لحاظ ...)است.همیشه به وی گفتم درس بخون اماکو گوش شنوا .قبل از امتحان دادم و با فرض اینکه یکی از دروس سه واحدی خود را پاس می کند تصمیم به برداشتن ۱۱ واحد گرفت که همه به به آن سه واحد وابسته بود.

یک میان بحث:از وی پرسیدم که چرا ۱۱واحد وابسته به ۳ واحد را برداشتی؟ جواب داد:اولا ۱۱ واحد چرا به ۳ واحد وابسته باشد؟ دوما،وقتی که شما قطعا میدونی که این درس رو پاس میکنی البته نه بانمره خوب اما پاس میکنی.چرا برنداری؟

تا حدی صحبتش قانع کننده بود.علی ای حال بعد اتمام انتخاب واحد نمره درس ۳ واحدی آمد و چشمت روز بد نبینه.آنچه نباید میشد،شد.

حال باید ۱۱ واحد را در حذف و اضافه ، مورد حذف قرار می داد.اما چشمت روز بد نبینه.در زمان حذف و اضافه فقط می توان دو درس را حذف کرد و این شخص به اصطلاح دانشجو توانست ۵ واحد را حذف کرده و باید برای ۶ واحد باقی مانده نامه ای را به امضای استاد راهنما ، مدیر گروه ، آموزش دانشکده و سپس به تایید آموزش کل دانشگاه می رساند.

خب ، همین کار هم کرد.نامه ای تنظیم کرد اما نه مفصل و گفت این تعداد واحد را حذف و این تعداد واحد را اضافه کنید.

گفتند برو و هفته بعد بیا.خب زمان حذف و اضافه تموم شده و این بنده خدا تنها امیدش به نامه ای بود که در آموزش کل دانشگاه می چرخید.

خب اگر موافقت نمیشد.۶ واحد داشت که باید حذف میشد و خود به خود در وسط ترم نامه حذف ترم به سراغش می آمد که شما ۶ واحد بدون مدنظر گرفتن پیش نیاز برداشته ایدو این یعنی با این ترم خداحافظی کن.

اما رفت و متوجه شد که موافقت شده است اما فقط با حذف ۶ واحد و نه با اضافه واحد که بتواند تعداد واحد های خود را به یک حدنصابی برساند.

و میدانید این یعنی چه؟

یعنی باز هم حذف ترم.چون تعداد واحد های داشته در این ترم به ۹ می رسد که زیر ۱۲ واحد انتخاب واحد یعنی حذف ترم.

حالا بگویید که این بنده خدا چکارکند؟

اول توکل به خدا و بعد آدم باشد و درس بخواند.

گفتم نمی توانم

گفتم نمی آیم،دلیل هم داشتم،تابحال امتحان کرده بودم و نتوانسته بودم.به همه هم این نکته را گفته بودم و عده ای در دل تحسین و شاید عده ای دیگر تحقیر می کردند.می گفتم دوست دارم باشم اما به مشکل برمی خورم و کسی هم نمی تواند جواب دهد.

تااینکه بحث جدی شد.با افراد متفاوتی صحبت کردم.باتفکرات تا حدی نزدیک و بسیار از هم دور.هرکسی برای من از جایی می گفت، از مشکلی و از دغدغه ای که یا از خودش بود یا از درون کتاب ها خوانده بود.

برآورد کلی آن بود که برو و قبول کن.البت نقدهایی هم می کردند که قابل تامل است.

دوستی گفت:قبول کردن اینکار برای آنجا خوب است اما برای خود محمد سردار سودی ندارد که نشان می داد من را بسیار در ذهن خود بالا برده که طبیعی است تقصیر خودم بود.خودم،خودم را بالا برده بودم درحالی که نبودم.چرا که من کجا و مکان های مقدس کجا؟

دیگری می گفت:برو و کمک کن.به تو نیاز هست.گفتم به مشکل برمی خورم اما گفت:برو، تو می توانی و به قول شرق بهشتی ها "تیمشل"

دیگری گفت:حال که می روی با این رویکرد برو(منظور رویکرد خودش بود).گفتم برادر من! این طرحی که تو می گویی برای کل کشور خوب است و بودجه ای می خواهد به اندازه کسری بودجه آمریکا که چندی پیش اخبار گفت.(چرت و پرت لازمه ی متن های چرت است)

اما یکی گفت که تو نیاز هست این را یاد بگیری.تابحال همه نوع کار کردی اما این یکی را نه.به طور کلی با بقیه فرق می کند.گفتم زندگیم از بین میرود.قبلا که کمتر از این بود نتوانستم حال که تمام آنها را با هم می خواهم انجام بدهم اصلا نمی توام.

گفتند.مهم همین است دیگر! برای خودت بهتر است.باید تجربه کنی.واگرنه آینده ای نداری(البت نه با این مضمون)

تمام این گفته ها را شنیدم و شروع کردم به شنیدن گفته های خودم.

قَبِلتُ اما کمکم کنید.به هرکسی که می توانستم گفتم کمکم کنید.

به یکی گفتم:من اشتباه وقت می گذارم و حواسم نیست.نیاز به تذکر دارم.نیاز به یادآوری دارم.وگاهی اوقات نیاز به هشدار دارم.به کل دوبار گفته شد که بی تاثیر هم نبود.

به یکی گفتم بیا و بگو خلا هایی هست چون من وقت نمی کنم خلا ها رو پر کنم.دیدها متفاوت است.نیامدند و اگر هم آمدند نتیجه ای برنداشت.من هم که توانایی همه کار را ندارم.

اما الان که در این برهه از زمان هستم یاد استادی می افتم که همان اوایل گفت:در انگلیس (آخه دکترایش را آنجا گرفته بود) بین استاد و دانشجو رابطه ای هست و آن اینکه that is your problem . یعنی به من هیچ ربطی نداره.و واقعا راست می گفت:that is my problem .

علی ای حال نتوانستم.نه اینکه نمی خواستم از همان ابتدا می خواستم و البته الان هم می خواهم،اما از ترس نتوانستن ها نمی آمدم که آمدم و دیدید که نمی شود.

درست است عمری گذشت تا این نتیجه اتفاق بیافتد و خوب هم شد که ثابت شد.حال شاید من ضعیف بودم برای آن کار که باید از بازخورد کار تا به الان پرسید.

خودم به خودم گفتم:دیدی چه غلطی کردی رفتی.می خواستی چی رو ثابت کنی؟

خودم که ناراحت بودم و جواب نمی دادم.

خود سومی پیش آمد و گفت:خودش هم ناراحت است.از این رونده و از اون مونده.

دوباره خود اولی گفت:مگر نمی دانست این اتفاق می افتد؟پس چرا برای خود چاه حفر می کند؟

من همچنان ساکت بودم و در دل اشک می ریختم.

سومی که اشک های ندیده ام بدجوری دلش را سوزاند گفت.

هر آنچه خدا بخواهد

التماس دعا

چقدر فاصله هست؟

در اتوبوس ایستاده بودم به سمت حرم می رفتم با خط 25 خیلی شلوغ بود تازه فکر کن تمام این شلوغی رو هم ایستاده باشی.

با اینکه هوای داخل اتوبوس آنچنان گرم نبود اما کم کم داشتم از فرط خستگی عرق می کردم.

با خودم می گفتم که ای کاش با خط 38/1 می رفتی فوقش کمی پیاده روی می کردی.اینقدر هم نمی خواستی بایستی.باز خودم به خودم می گفتم که خب کیفت سنگین است و باید حملش می کردی.

باز به خودم گفتم الان هم فرقی نمی کند دیگر.

باز من به خود من می گوید نه دیگر فرق می کند.الان روی کف اتوبوس گذاشتی.

می خواستم شروع کنم دوباره جواب خودم را بدهم که یک خود دیگرم اومد وسط خودمان گفت ای بابا شما از کجا می دانستید که اینجا اینقدر شلوغ هست.حالا که آمدیم بگذار راحت باشیم.درست بایستید دیگر.

در همین افکار بالا غرق بودم و داشتم به میدان شهدا نزدیک می شدم و از دور مناره های حرم را می دیدم و خواستم سلامی بدهم که مردی از من پرسید آقا صاحب الزمان باید همین ایستگاه پیاده شم.یکمی فکر کردم گفتم من اینجاها زیاد نمیام حقیقتش نمیدونم.شک داشتم

وقتی مرد داشت پیاده می شد کمی به فکر فرو رفتم و گفتم واقعا من مال این طرف نیستم نه سمت شهدا و نه صاحب الزمان چه می شد که یکبار به درستی راه را می دانستم.

السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان یا قائم آل محمد (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

امر به معروف و نهی از منکر

سوار ون شدم.

دیدم چند روز بیشتر از دهه اول محرم نگذشته که صدای خواننده ی زنی به راه بود.

یک جوری شدم.البته نه از این بابت که بخواهم بگویم روحم اذیت شد چون هنوز که هنوزه روحم آنقدر پاک و زلال نشده که بتوان زمختی آنچه را که گوشزد کرده اند را درک کنم.

علی ای حال با خود گفتم که این بنده خدا هم دیگر شورش را درآورده.نمی شد حداقل ذائقه اش را با مداحی عوض کند.

کم نمی بینم که همان ماشین اسپورت و همان سرعت اما ...

علی ای حال رفتم پشت راننده نشستم و پس از خسته نباشی گفتم.داداش محرمه دیگه.حداقل این چند روز کوتاه بیا.البته ما عددی نیستیم.اما حداقل این چند روز.

مشتی باید صحبت می کردم.زبانش راحت تر بود.بیشتر نزدیک می شدم.البت تاثیر بیشتری هم داشت.

گفت چاکرم داداش،مشکلی نیست و کمش کرد.

بعد که همه پیاده شدند و من مانده بودم تا ایستگاه آخر پیاده شم.کمی صدارا زیادتر کرد و گفت آخه داداش من از صبح تا شب پشت این صندلی نشستمو اعصابم خورد میشه.باید یکجوری خودمو آروم کنم.

گفتم آره می فهمم چی میگی اما خب تغییرش بده عزیز.

گفت ما چاکر امام حسین هم هستیم اما من مسیحیم و جور دیگه خستگیم در میشه.

منم که میخواستم پیاده بشم و دیدم از گردنم رد کرده بودم.گفتم بهرحال ما باید می گفتیم و گفتیم.ایشاالله موفق باشی.

یاعلی

البت بهتر بود می گفتم یا عیسی مسیح

دوست خوب و وعده موعود

با یکی از دوستانم قرار گذاشته بودم تا یکدیگر را ببینیم و کمی حرف بزنیم.

خیلی خوشحال بودم.قرار را نزدیک حرم گذاشته بودیم تا بعد از آن زیارتی کنیم.

چند دقیقه ای زودتر رفتم که مبادا اگر زودتر آمده منتظر من شود.

هوا حقیقتا گرم بود.به خود می گفتم آخر چرا زودتر آمدی.مگر عقلت پاره سنگ برداشته.

دوباره جواب خود می دادم که دوستی ها چقدر بد نشده که حتی تحمل کمی آفتاب را برای دوست نداری.

همچنان منتظر و در همین تب وتاب  که"چرا نمیاید؟تا کی صبر کنم؟"

دیر شده بود.هیچ وقت زیر قولش نمی زد.می دانستم حتما میاید.اما نمی دانم که چرا دیر کرده.

خیلی سخت بود انتظار برای دوستی که می دانستم میاید و هیچ وقت زیر قولش نمی زند اما چرا نیامده؟

در یک لحظه خوردم به کسی.اعصابم خورد بود و تا می خواستم حرفی بزنم دیدم روشندل است.ناراحت شدم که حواسم نبود و از او معذرت خواهی کردم.

گفت:"خواهش می کنم.چرا در این هوا،اینجا ایستاده ای؟"

من هم بدون توجه به اینکه او از کجا فهمیده که ایستاده ام یا در حرکت بودم گفتم منتظر کسی هستم.

گفت:پس دوست خوبی هست و خیلی می خوایش که در این هوا منتظرش موندی.

گفتم:آره،خب

گفت:حتما مشکلی براش پیش اومده که نیومده.اما بدون اون تو رو حتی از خودش هم بیشتر دوست داره.انجور دوستی ها خیلی خوبه.نگذار کسی دوستی تون رو خراب کنه.حواست به دوستت هم باشه که از دستت ناراحت نشه.

همه اینها رو می دونستم اما نمیدونم یکجورایی برام جدید بود.هیچی نگفتم و او هم خداحافظی کرد و رفت.

وقتی دوستم آمد و خیلی خوشحال و در عین حال ناراحت از اینکه دیر آمده بود.گفتم:"چرا دیر آمدی؟"

گفت:"حقیقتش من به موقع می رسیدم.اما وقتی می خواستم حرکت کنم.مادرم شروع کرد به سوال پرسیدن که کجا می روی و با کی می روی؟من هم هرچه گفتم گفت که نمی شناسم که پس خوبی هست یا نه.چون تو که می دونی قبلا خیلی از رفیقام ضربه خورده بودم.دیگه مادرم نمی گذاشت که با هرکسی رفت و آمد کنم.مجبور شدم بشینم و از حرفان بگم حتی مجبور شدم عکستو نشون بدم.دیگه وقتی فهمید که چه جور آدمی هستی اعتماد کرد واگرنه راضی نمی شد.دیگه خودت مادرها رو میشناسی.

خیلی تعجب کردم و با هم حرم رفتیم و روز خوبی رو با هم داشتیم.

اماکل روز با خودم فکر می کردم که آیا برای همه دوستانم دوست خوبی هستم که تا وقتی با آنها وعده ای می گذارم سریع اجازه را بگیرند و بیایند.

خدا کند که این گونه باشد.

راه اشتباه و درست

تنها و بی کس به سمت خانه و آن هم قدم زنان می رفتم.

با اینکه نور رو به سمت غروب قدم زنان حرکت می کرد اما هنوز گرمای آن گاهی قطره ای را از روی پوستم پدیدار می کرد و با نسیمی که می آمد سرد می شد و لذت بردن از سرما را به من هدیه می کرد.

می خواستم قبل از اذان به خانه برسم که به هنگام اذان سر سفره برسم و ضعفم را برطرف کنم.

در همین هیاهوی زیبایی های الهی بودم که فرد میانسالی آمد و گفت اینجا مسجد کدام طرف است؟

به نظر مسافر می آمد.

در ذهنم به دنبال مسجد می گشتم که گفت:"در این محل زندگی نمی کنی؟"

- چرا من بچه ی این محله ام.مسجد هم دقیقا پشت سر من است.آخرین کوچه سمت راست.

- خب پس مثل اینکه راه را اشتباه میری.

گویی از همان محل بود و الکی از من سوال پرسیده بود.با اینکه ناراحت شده بودم گفتم شما چی؟از این محله اید؟

گفت:"نه برادر من.من مسافرم"

به من دست داد و تشکر کرد و گفت :"البته همه مسافرند.برای همین هم گفتم راه رو اشتباه داری میری"

متوجه منظورش نشدم و خداحافظی کردم.

باز هم همان نسیم آمد و دوباره همان زندگی شروع شد و من به دنبال خانه رفتم تا قبل از افطار،سر سفره برسم.

التماس دعا

سخنی خودمانی

بر تو هيچ باکي نيست،آنگاه که خدا دينش را به تو فهمانيد ، که نه تو مردم را بشناسي و نه مردم تو را بشناسند.

حضرت علي عليه السلام

اين پست نه دغدغه اي دارد نه بحثي ، نه دعوايي و نه هشداري و نه بشارتي و نه و نه و نه و نه.

چندي است که زندگي مي کرديم و در حال و هواي خود بوديم.لذت مي برديم.از لذت بردن ديگران هم لذت مي برديم.

مثل اينکه باز داره محتوايي بشه.

خب،امتحانات به سلامتي و به شکرانه خدا تمام شد.هرچند نتيجش آنچنان توفيري با ترم هاي قبل نداره.اما به شخصه بنده خيلي بيشتر از ترم هاي قبل زحمت کشيدم.

البته اين نشون ميده که زحمت کشيدن هم بازه صفر تا صده.

اگر ترم هاي قبل ۱۰ درصد زحمت مي کشيدم و ترم سپري شده ۳۰يا ۴۰درصد ، هيچ دردي رو دوا نمي کنه.براي نشان دادن زحمت بايد بري حدود ۷۰درصد به بالا تا شايد خودشو نشون بده.

حالا ما به اين درصد مي رسيم،خدا عالمه.

زياد وقت گرانبها و ارزشمند دوستان رو نگيريم.بهرحال مطالب مهم تر و بهتري هم هست که اطلاعات بزرگان رو مملوء کنه.

التماس دعا
--------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:قسمت محتوايي حديث از حضرت علي عليه السلام هست که بسيار زيبا و دلنشينه.

بقيش يک گپي بود با بازديدکننده هاي نداشته اين اتاق آبي

و در آخر هم انشاالله پست های بعدی هم خواهیم داشت.

بوستان دل

در یکی از این بوستان های کوچک و جدید نشسته بودم.

خداروشکر درخت بزرگی بود.نمی گذاشت نور شدید خورشید مرا اذیت کند.

گنجشک کوچکی نوک خودش رو به زمین می زد و فکر کنم بدون اینکه چیزی برداره نوکشو بلند می کرد.خیلی سریع اینکارو می کرد.بعد به من نگاه کرد و انگار دشمن همیشگی خودش رو دیده سریع فرار کرد.به دنبالش چند تا گنجشک دیگه هم رفتند.

به مردم نگاه می کردم.هرکسی به فکر حال و هوای خودش بود.نمیدونم من چرا به فکر حال و هوای خودم نبودم.

در بین این همه دیدم یک چشمی به من نگاه میکنه.سنگینی نگاهش رو حس کردم و برگشم تا نگاهش کنم.لباس باغبانی به تنش بود.دستش یک بیلچه کوچیک.به ریشش دستی زد و گفت:"آقا رو نگاه کن.رو چمن بی زبون نشسته به فکر با زبون هاست."

اول کلامش رو فهمیدم اما بقیش رو اصلا.سریع گفتم:"ببخشید حاج آقا،خسته نباشید."

به چمن های زیر پام نگاه کرد و گفت:"خب،زیاد اهل خراب کردن نیستی.اما خب اهل درست کردنم نیستی.

گفتم:"حاج آقا باغبونی بلد نیستم.واگرنه درخدمت بودم."

خندید و گفت:"دروغ نگو.مگه میشه باغبونی بلد نباشی؟همه بلدن.فقط باید دل بدن.از یک باغ کوچیک گرفته.تا باغ های خیلی خیلی بزرگ که باغبون های حرفه ای خودشون دارن اینکارو میکنن.براشون سخته اما حال میکنن."

سری به دستم کشیدم و بعدشم به ریش و یکجوری نشون دادم که انگار فهمیدم که چی گفت.

لبخند معنا داری زد و گفت:"یک گل،به فکر گلهای دیگه هم هست برای همین عطر خودشو به بقیه میرسونه تا بقیه هم لذت ببرن و باغ پر میشه از بو های خوش."

فقط تونستم بگم خداحافظ.


پ.ن:ابتدا باید بگم که تبریک به همه دوستان برای شروع سال جدید.بابت دیرکرد هم عذرخواهی

انتها هم باید بگم سفری داشتیم به راهیان نور که انشاالله هر چه دیدیم را در اختیار دوستان قرار می دهیم.

التماس دعا

درس حقیقی

سر کلاس نشسته بودم.

کلاس تاریک بود.چراغ ها را روشن نکرده بودم.

هنوز کسی نیامده بود.زودتر رسیده بودم.

برای خودم درس را توضیح می دادم.با اینکه حواسم اصلا به درس نبود.

فقط صدایم را می شنیدم که دارم بلند بلند می خوانم.

نمی دانم به چه فکر می کردم.

کسی داخل آمد.دستمال سفید تمیزی دستش بود.دستمال تو تاریکی چشمم رو گرفت.

شروع کرد به تمیز کردن تخته.

پیرمردی بود.فکر کردم از مستخدمین دانشگاه است.اما لباس آنان را به تن نداشت.

چهره اش آشنا بود.اما در دانشگاه ندیده بودمش.

شروع کرد به تمیز کردن صندلی ها.

به صندلی من که رسید.گفتم:"خسته نباشید."

با صدای گرمی گفت:"سلامت باشی جوون"

چه صدای آشنا و گرمی داشت.گفت:"داری درس میخونی؟"

با اینکه حواسم اصلا به درس نبود:"گفتم:آره،حاج آقا"

گفت:"جوون،تو یک کشور مسلمااااااان،شیــــــــــــــــــعه نشین،داری درس میخونی.حواست باشه."

فکر کردم حتما الان میخواد درد دلش باز بشه و شروع کنه به نصیحت.با لبخند گفتم:"چشم"

تا صندلی آخر تمیز کرده بود و گفت."چشمت بی بلا.اما درس زندگیتو هیچ وقت مثل الان نخونی.بخوای اینجوری یاد بگیری.موقع امتحان سرت پایینه.آخرکار هم که دیگه باختن حتمیه.تازه بدیش اینجاست که دیگه زمانی نیست برای خوندن درسهایی که اشتباه خوندی."

من که با تمام وجود گوش شده بودم.به دستمالش نگاه کردم و دیدم اصلا سیاه نشده بود حتی بیشتر برق می زد.اما چون در بین کلماتش گم شده بود بودم.حرفی نزدم.

وقتی میخواست بره بیرون برق ها رو روشن کرد و این شعر رو با یک آواز قشنگی زمزمه کرد و رفت:

"در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی که مجنون باشی"

خیابان غم ها

خیابان خلوت است.

چراغ های اطراف خیابان سایه هایم را کوتاه و بلند می کنند.

باران شروع به باریدن می گیرد.

گویی غم های من بر دوش آسمان سنگینی می کند.

قطرات باران به صورتم می خورد.سرازیر می شود.

از کنار چشمانم حرکت می کند.

انگار به جای من اشک می ریزد.

صدای گام های بلند من در صدای نم نم ریز باران گم می شود.

گاهی ماشینی با سرعت از کنارم می گذرد.

خودم را کنار نمی کشم.آب بر رویم می پاشد.

به دنبال مقصدی ناشناخته حرکت می کنم.

از دور ماشین کهنه ای را می بینم.

سوارش هم کهنه است.

کنارم می ایستد.شیشه اش را پایین می آورد.پیرمردی ریش سفید بلندی دارد.می گوید:"جوون بیا بالا"

می گویم:"دست شما درد نکنه.همین نزدیکی هاست."دروغ می گویم.نمی دانم کجا می روم.

پیرمرد لبخندی می زند و می گوید:"خب چه بهتر.من هم معطل نمی شوم".بعد می خندد.

نمی فهمم منظورش چیست.فقط لبخند می زنم.

بعد می گوید:"مواظب خودت باش.باید بگذری.باید حرکت کنی.نباید تو این اوضاع بایستی"

باز هم متوجه منظورش نشدم.فکر کردم پیرمرد درباره باران صحبت می کند که نباید بایستم.

تو دنده زد.صدای گوش خراشی بلند شد.کلاج ماشینش خراب بود.به چهره ام نگاه کرد و گفت:"باید مثل این صدا فقط شنید و مویی سیخ کرد و حرکت از خدا هم برکت.البته اگر تعمیرش کنی بهتره.اما بعضی وقتها وسع آدم نمی کشه.پس برو،خدا به همرات؛یا علی ی ی ی "

به دلم نشست.با اینکه سخت می فهمیدم.

انگار جانی دوباره یافتم.به آسمان نگاه کردم و گفتم"یا علی"

از هدف تا وظیفه

اپیزود 1:خیلی خوب درس می خواندم همه مرا خرخون صدا می زدند اما در عین حال شر هم بودم البته آب زیر کاه. همیشه در این فکر بودم که بتوان دانشگاه خوبی قبول بشم و ادامه تحصیل را با قدرت انجام بدم به طوری که مثالی باشم برای هم سن و سال های خودم.همین طور هم شد البته نه آن چیزی که می خواستم.اما تا اینجا هم که آمدم خداروشکر

اپیزود2:ارتباط گیری را خوب بلد بودم.تمام بچه ها من را به عنوان فردی با اخلاق و در عین حال شر می شناختند درس هایم هم که بد نبود.یادم می آید در سن راهنمایی هم که بودم بچه ها سوالات خاصی از من می پرسیدند.که شاید نتوان گفت.من هم در حد توان جواب می دادم.

اپیزود3:دانشگاه که قبول شدم دری گشوده شد که فضای کاری و فکری من را 180 درجه تغییر داد.نمی توانم بگویم مفید بوده و به این موضوع اذعان می کنم که مضر نبوده.چیزی از قبل در چنته نداشتم.اطلاعات خاصی نداشتم.همه از روی عشق و علاقه و استعداد به فضای کار فرهنگی بود و بس.و به عبارتی در یک کلمه می توان گفت دغدغه

اپیزود4:بعد از 2 سال کار و فوران دغدغه ها و فشارهای روانی به دلیل نداشتن توانایی مفید در این راه احساس کردم من با کسانی که در این فضا بودند کمی فرق دارم. خواهم داشت.شاید این انتظار از من برود که من می توانم.اما آیا واقعا من می توانم.چه کسی  جز ائمه اطهار من را از خودم بهتر می شناسد.پس چرا فکر می کنند که این و یا آن برای من بهتر است.

12 سال زندگی 90 درصد علمی و 10 درصد ارتباطی تبدیل شد به 95 درصد ارتباطی و 5 درصد علمی.چه کسی توقع دارد که نشکند.شاید توانایی ها هم مهم باشد اما فقط می توانم بگویم که همه چیز آنطوری نیست که فکر می کنید.همه چیز آنطوری نیست که می بینید.از درون ها خبر ندارید.شاید هم بزرگش کردم و شاید برای من بزرگ است.

البته الان هم برگشتن مشکل است چراکه 2 سال اینگونه زندگی کردم.2 سال کم نیست.2 سال عمری است که می توان آنرا هدر داد و می توان در این مدت کاری کرد که هیچ کس نکرده.حال من چکار کردم.بحث نصیحت را نمی خواهم باز کنم و اینکه من بهترین کار را کردم و اجرش با مولا.اصلا جای این بحث نیست.

بحث من به این موضوع اشاره دارد که واقعا چرا این کار را کردم؟چرا اینگونه تغییر یافتم ؟ یا چرا اینگونه از بین رفتم ؟ یا چرا اینگونه ساخته و پرداخته شدم؟ اگر راه قبلی خود را ادامه می دادم بهتر نبود؟ چه کسی می داند من در آن راه چکارها که نمی کردم؟ و 2 سال از عمرم را در راه دیگری صرف کردم.

خب حرف های بالا را جدی نگیرید.بهرحال تفکرات هست و به همین راحتی هم تغییر نمی کند.رفتن من از اتحادیه هم برای تغییر فضای خودم بود و اینکه 12 سال از زندگیم تباه نشود البته نه اینکه باعث و بانی آن اتحادیه بوده اما بی تاثیر نبوده حال می گویید خیر.نظر شما محترم هست.

البته اینبار فضای خود را 100 درصد تغییر ندادم بلکه برنامه هایی دارم و مهم ترین آن و البته تنها ترین آن سعی در گسترش مهدویت است به عبارتی سیر مهدویت ، موعود شناسی ، و در کنار آن منجی در ادیان دیگر و تاثیرجهان از این موضوع و نقد تفکرات اشتباه و گمراه کننده در این مسیر و پاسخ به شبهات مورد نظر در این موضوع که البته بسیار کار سنگینی است که نیاز به برنامه ریزی داشته و دارد که خداروشکر به نتایج خوبی رسیده و تا حدی آماده شده و نیاز به تایید اساتید در این زمینه دارد که در فعلا در این راه قدم گذاشته ام.البته از کمک دوستان استقبال می کنیم واز همه مهم تر نیاز به دعای مخصوص داریم.

در مورد ارائه دادن هم که مساجد و خب در صورت صلاح دید مدارس بهترین گزینه است که باید به فکر بود.البته در این زمینه هم گام هایی برداشته شده اما باز هم نیاز به سعی و تلاش بیشتری است.

شاید این سوال در ذهن من و دیگران پیش بیاید که وظیفه مورد نظر نیز ارتباطی است.در حالی که خداروشکر اینبار دغدغه من افراد نیستند بلکه موضوع است و چگونگی قابل فهم بودن برای افراد.از دوستان انتظار همکاری و مشارکت داریم در حد توان و قدرتی که دارند.


پ.ن:

اگر تند رفتم ببخشید.هنوز خیلی از مسائل ذهنم حل نشده که خودم سعی می کنم حلش کنم.

التماس دعا

دوباره دیدار با یار در آن دیار پایدار

اعتکاف بد نبود هرچند باید بهتر می شد.به دوستان گفتم که اگر بخواهیم به دیگران برسیم به خود نمی رسیم.

آنها هم که فکر می کردند که توانایی بنده این چنین است.درصدد بودند نگرانی ها را دور کنند.

اما چه سود که دقیقا همان شد که می گفتم.اصلا به خود نرسیدم.اصلا نتوانستم فکر کنم.نتوانستم گذشته را به یاد بیاورم و برای آینده برنامه بریزم.

هرچقدر هم که به ما می گفتند اما زمانی که خود ، وقت تصمیم گیری ندارد چه سود.

اما هنوز امید بسته ام به آینده.به امید دیدار یار در آن دیار پایدار.

آره قراره هفته دیگه بریم قم، بریم جمکران ، بریم به شهر دلها ،شهر هدف و آرزوها

باید به فکر هدف بود که رسیدنش گام بزرگی است.

البت درست است کار سختی است اما می شود رفت.

التماس دعا

از همایش ها چه خبر؟

خب خداروشکر همایش ها تموم شد و یکی از دغدغه ها کمتر اما مگر تغییری هم میکند.آدم دغدغه ساز همین است و بس.نمی خواهم دوباره شروع کنم به درد دل.آمده ام تا خاطرات را بگویم و همین.

از آنجا شروع می کنم که قرار شد مدیر داخلی روز همایش بشم.فکر می کردم کاری نداره و خوشحال مثل همیشه گنده برداشتم و گفتم ما هستیم.

اما زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد حتی اگه سردار باشی.

اولین همایش،نوجوان و علم آموزی:به همه چیر می آمد جز علم و علم آموزی.البت از حق نگذریم بد نبود.اگر بخواهم وارد جزئیات بشوم که دیگر هیچ.

دومین همایش قرار بود نوجوان و ارتباط با خدا باشد که چشمتوان روز بد نبینه ارتباط با خدا قطع شد.به همین راحتی همایش ها برگزار شد بدون آنکه ارتباطی هرچند کوتاه با خدا برقرار شود.

و اما سومین همایش روز فرصت ها و آسیب های دوران دبیرستان،بیشتر فرصتها و آسیب های دانشگاه را دیدم.خدا کند که حداقل بچه ها هم دبیرستان را دیده باشند.خودمان بیشتر نیاز داشتیم تا دیگران

و اما همایش چهارم روز پرکار و جذاب من،باید مجری پرورش می دادم و خود مجری می شدم.دیگر هرچه بود تمام شد و خوشحال به خانه آمدم و منتظر فردا برای دغدغه های آینده.


پ.ن:همین هم برای خالی نبودن عریضه نوشتم.بدون فکر فقط تایپ کردم.من که میدونم باز الان میگید مگه قبلی ها رو با فکر تایپ میکردی که این یکی رو بدون فکر.

زمانی که دوست انسان نفهمد

این پست یک پست کاملا شخصی است و هیچ گونه محتوایی ندارد البته می شود از آن استفاده کرد چون یک داستان واقعی است که باعث شد آبروی بنده جلوی یک عده برود و جالب اینجاست که تهدید های این فرد به این صورت است که آبروی بنده را مورد حمله قرار می دهد.

همانطور که می دانید فضای سایبر فضایی نیست که بشود یک فردی را پیدا کرد که تمام حقیقت وجودی خود را گفته باشد و خود را پشت سخنانی مخفی کرده که ظاهری برای خود بسازد حال خوب یا بد.البته این حرف بنده به صورت صددرصد کابرد ندارد اما بازه ایست که واقعا افراد قلیلی به صد درجه صداقت می رسند.

بنده با توجه به لطف دوستان و نظراتی که برای بنده می گذاشتند حال با هر تفکر و هر جهت گیری، یا با هر زمینه ای خواه علمی یا غیر علمی که از طرف هرکسی با هر  جنسیتی که خب قابل استفاده در تمام عرصه های زندگی بنده بوده حال یا عمل می کردم یا برخلاف گفته آنان عمل می کردم.که خب باید این کار را می کردم

اما می خواهم شما را با عده ای آشنا کنم که برای خراب کردن چهره بنده در سایر وبلاگ ها شروع به فرافکنی و نظر گذاشتن با اسم بنده حال با هر لفظ رکیکی که وقتی آنها را می خواندم باعث خجالت بنده بود.به جایی رساندندند که از طریقی غیر از نظردهی وبلاگ به بنده تذکر می دادند که:" اینها چه کسانی هستند که برای بنده نظر می گذارند؟" و بنده هم آنان را می شناختم اما هیچ راهی برای مقابله نداشتم.به این فکر کنید که فردی به نام سردار دوبار در وبلاگ شما نظر بدهد با این مطالب.

سلام

بنده دیگر در وبلاگ شما نظر نمیدم.و هرکسی که این کار را انجام می دهد بنده نیستم.

نظر دوم

سلام

من نمیتونم دوری شما رو تحمل کنم.حرف قبلی بنده اشتباه بود.از این به بعد نظر میدم.

خب شما باشید چه می کنید؟البته من مضمون نظر خودم و دیگری رو نوشتم و به طور کامل یادم نمیاد.

حال بنده رو تهدید می کنند که باز نگذار که برویم و آبرویت را ببریم.

خب خود شما به عنوان هرچه که می خواهید باشید.باید با چنین فردی که آنرا می شناسی چه کار کنی؟من می خواستم بهتر از این باز کنم و تمام کارهایی که ایشان کرده را بگویم اما برای وبلاگ خود احترامی قائلم که دوست ندارم حرف های ایشان در وبلاگ بنده گفته شود.


پ.ن:می خواستم وی را معرفی کنم دلم نیومد.

خدا شما رو نصیب گرگ بیابون کنه نصیب همچنین افرادی نکنه.

خود این فرد هم حتما خواهد خواند و می بیند که چه کار اشتباهی کرده با اینکه می داند.اما دوست دارد این کار انجام دهد.

موفق باشید

اتوبوس نوشت

اتوبوس دیر اومد البته همین که اومد خداروشکر.کلاسم دیر شده بود.فکر بکنم که دیر برسم.شروع کردم به کتاب خوندن.البته حواسم خیلی پرت میشد وقتی هم که ۲ یا ۳ صفحه خواندم.شروع کردم به عرق کردن.آخه وقتی تو اتوبوس کتاب می خونم حالم بد میشه.سرم درد میگیره.آخرای خط بودیم.ترافیک شده بود.اتوبوس ایستاد.با خودم گفتم.ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا من دیر به کلاس برسم.اما دقت که کردم دیدم یک اتوبوس داره به سختی رد میشه.تا اتوبوس رد شد ترافیک روان تر شد تا اینکه اتوبوس ما به همون جای اتوبوس قبلی رسید.راننده یک بوقی زد.مثل اینکه یک راننده سواری وایساده بود.راننده دستشو بیرون آورد و حرکتی داد.فکر کنم منظورش این بود که رد شو.

راننده:خب چه جوری رد بشم؟

البته راننده با خودش صحبت می کرد.راننده دوباره چند تایی بوق زد.قشنگ بوق می زد.یک پیرمرد مسنی که سبیل های قشنگی داشت و چهارشونه بود و شکمی نه چندان بزرگ البته قابل توجه که کمربند خودشو روی شکمش بسته بود.با صدای نخراشیده ای گفت:نگاه کن کجا وایساده.

وقتی سواری تکان نخورد.راننده دکمه ای زد و صدای پیسی از اتوبوس بلند شد.روی پله ی پایینی ایستاد و گفت:من چه جوری رد بشم یکمی برو جلوتر.اینجا جای وایسادنه.

راننده سواری هم انگار نه انگار.دیگه مگه اعصاب برای آدم میمونه.نشست رو صندلی.آنچنان بوقی زد که از جا پریدم.راننده سواری اومد پایین و شروع کرد به داد و قال کردن.البته نمی فهمیدم که چی می گفت.

دوباره راننده اومد پایین و شروع کردند به بحث کردن.پیرمرد هم رفت پایین.البته دلیلش زیاد مشخص نبود.اما فکر کنم به راننده سواری چیزی می گفت.

یک جوونی که تی شرت سفید به تن داشت و چشم گودی داشت.پرید وسط و به راننده گفت:چی شده حاجی؟

برام خیلی جالب بود.آخه معلوم نبود چرا اینقدر سریع دوید.

راننده:میگم یکمی بره جلوتر.میخوام رد بشم.

جوون:خب ازون طرف تر برو.

راننده نگاهی کرد و گفت برو بابا.

مثل اینکه جوونه رفیق راننده سواری بود.اوضاع خیلی خراب شده بود و من هم سرمو هی می کشیدم تا بببینم از آخر به کجا میرسه.تا اینکه مشکل گشا اومد.

راننده:جناب سروان نگاه کن کجا وایساده.بهش میگم برو گمشو جلوتر میخوام این کوفتی رو رد کنم.

جناب سروان درحالی که داشت پلاک سواری رو می نوشت.با سرش علامتی داد.راننده سواری سریع نشست پشت ماشین و رفت جلوتر.

من موندم اگر این پلیس نبود من چه جوری به کلاسم می رسیدم.


پ.ن:چند وقت بیشتر نیست که با وبلاگ هایی از قبیل مترنوشت و تاکسی نوشت آقای مظاهری آشنا شدم.که مدیون دکتر خرم هستم.گفتم بد نیست.یکمی مایه بگذاریم.البته میدونم چه جوری نوشتم.اما خب از یکجایی باید شروع کرد.

خاطرات یک بچه مدرسه ای

از آن زمان که یادم میاید که همه صبح بلند میشدیم.حال یکی زودتر ویکی دیرتر.طبیعی بود خانه ها از هم دور بود.یک خانه آن سمت شهر و یکی طرف دیگر.اما واقعا دلها با هم بود.برای درس نمی آمدیم.می آمدیم تا همدیگر را ببینیم و دوباره مدرسه ای بهم بریزم و بریم.همین هدف بود که ما را به کجاها که باید رساند.خانه ما هم که دورتر.به قول یکی از بچه ها تو باید شب راه بیافتی تا صبح به مدرسه برسی.

از همان زنگ اول که چشم ها پف کرده بود و بعضی ها دیر میرسیدند و باید برگه ای از ناظم می گرفتند بگیـــــــــــــــــــــــــــر تا زنگ آخر که حالمون از درس و کلاس بهم می خورد و منتظر زنگ بودیم که فرار کنیم.

روز امتحان که یادم می آمد.خیلی ها نخوانده بودند و می خواستند زمان امتحان تغییر کند.البته وقتی تغییر هم می کرد باز هم نمی خواندند.یک عده هم جزء همان نخوانده ها بودند اما چیزی نمی گفتند.می ترسیدند که ضایع شوند.ما هم که مثلا از ترس نمره و آبرو و ... می خواندیم و منتظر امتحان بودیم.تا می دیدیم که بچه ها نخوانده اند.می گفتیم "نگیرید بهتره البته هرجور صلاحه".خراب رفیق بودیم دیگه.یادم می آمد امتحان شیمی را چند بار عوض کردیم.هر بار می خواندم بعد بچه ها عوض می کردند.حالم از شیمی بهم می خورد.به طوری که هفته ای که باید امتحان می دادیم.نتوانستم آنطور که باید و شاید بخوانم.خب شما هم بودید حالتون بهم می خورد.

یادم می آید که وقتی معلم فیزیک در حال درس دادن بود.خواستم اجازه رفتن به بیرون بگیرم.معلم هم همانجا گفت:"چه کسی مطلب گفته شده را فهمید؟"خب من هم برای کار دیگری دستم را بالا کرده بودم.کس دیگری هم که دستش بالا نبود.مثل اینکه هیچ کس هیچ چیز نفهمیده بود.البته مثل همیشه.معلم به من گفت:"توضیح بده تا دیگران هم بفهمند".ما هم که شکَه شده بودیم.از هر چه بود و نبود گفتیم.خودم نفهمیدم که چی گفتم.میدونید نکته جالبش کجاست.اینکه معلم گفت"همه فهمیدند؟"بچه ها هم گفتند:"آره ما فهمیدیم"دیگه حالا چی فهمیدند خدا میدونه.

من و تولد دیگر

تابحال شده فکر کنید که سال جدید آمد.بهار آمد و طبیعت دوباره متولد شد.اما این وسط من کجای این تغییرم؟

کمی تغییر نه تولد لازم نیست؟

حداقل وقتی سال تمام می شود به راحتی بگویم که من این را در خود دیدم.تغییر را در خود دیدم.

اما ای کاش کمی این حرف ها،اول در خودم و دوم در دیگران،البت نه هر دیگری،بلکه آنان که تغییر می خواهند اما خود نمی دانند. تاثیری به وجود آورد.

اما با این همه تفاسیر:

سال نو مبارک



پی نوشت:همین الان که انگشت بر ورودی فضای سایبر می گذارم در شیرازم.

بعد از راهیان نور و درد دل با شهدا،تصمیم بر این شد که سیری در زمین کنیم و تا دیدار حافظ و سعدی و از همه مهم تر زیارت احمد ابن موسی الکاظم که همه به شاهچراغ می شناسند بروم و در این بین تمام هم وطنانی رو ببینم که فقط سخن از آنها رفته.

انشاالله اگر خداوند عمری دهد حتما در مشهد در خدمت دوستان هستم.