الهی

الهی، ریسمان هایی بر دل و فکر و اعضا و جوارحم افکنده شده و آن سرش را شیطان به دست دارد و مرا به هر سوی که می خواهد می کشد.

الهی از تو خواستم که دستش را قطع کنی تا بتوانم از ریسمان ها رها یابم.

الهی این کار را کردی اما من نتوانستم اعضا و جوارحم را از ریسمان ها آزاد کنم.

الهی از تو خواستم که مرا از ریسمان ها رهایی بخشی تا بتوانم به ریسمانی که آویختی چنگ زنم.

الهی این خواسته ام را برآورده کردی اما من نتوانستم و در عوضش دوباره ریسمانی را گرفتم که شیطان آن را زیبا کرده بود و مرا فریفت.

الهی نمی دانم چه بخواهم که ظالم جاهل خودم هستم.

الهی مرا از خودم توبه ده.

الهی مرا از نفسم توبه ده.

الهی ...

الهی...

...

خواب آدینه

از خواب بیدار شدم. تمام خانه را دود فراگرفته بود. به زحمت از جایم بلند شدم درب و پنجره را باز کردم اما انگار دود از بیرون به داخل آمده بود. کمی خیالم راحت شد. لباسی پوشیدم و به بیرون رفتم. هوای بیرون بهتر بود. گویی فقط باید از خانه بیرون می‌رفتم. اکثر خانه‌ها یا خراب شده بود یا پر از دود بود و اصلا معلوم نبود که دیشب چه اتفاقی افتاده است. شبیه فیلم‌های جنگی شده بود. هم جالب بود و هم ترسناک. من هم طبق روال فیلم‌های جنگی به مسجد محل رفتم.ههمهه بود. نزدیک‌تر که شدم مردی لباس بسیجی سفید رنگی به تن داشت و کسانی که به صحبت‌های آن مرد گوش می‌دادند لباس‌های بسیجی مشکی به تن داشتند. تابحال لباس‌های بسیجی به رنگ سفید و سیاه ندیده بودم. نزدیک‌تر شدم تا صحبت‌های مرد سفیدپوش را بشنوم. خطاب به شنوندگان سیاه‌پوش گفت. من باید برم مکّه، شما هم به سید ملحق بشید. خداحافظی کرد و از جلوی چشم‌ها محو شد. زبانم بند آمده بود. تا آمدم سوالی از سیاه‌پوشان بپرسم. اتوبوسی مشکی‌رنگ آمد و همه سوار شدند. گفتم کجا میرید؟ جوانی که سرش را از پنجره بیرون آورده بود، گفت: حرم! تو چرا لباس مشکی نداری؟ گفتم:از کجا باید بگیرم؟ گفت: باید تو خونه برات گذاشته باشن. عقب نمونی برادر! یک فکری بکن!

به خانه رفتم و هرچه دنبالش گشتم نبود. ماشین را برداشتم و به سمت حرم رفتم. در راه مردمی را دیدم که به مغازه‌ها حمله‌ور شده بودند و آن را خالی می‌کردند. عده‌ای هم که گویا حیوان شده‌بودند. اصلا معلوم نبود چه خبره؟

چند نفر سیاه پوش دیدم که پیاده در مسیر حرم بودند. گفتم کجا میرید؟ گفتند: حرم! گفتم: سوارشید منم همون طرفی میرم. لبخند زدند و سوار شدند. یکی از آنان که جلو نشست. گفت:

- برادر اگر میای حرم چرا لباس سیاه تنت نیست؟

- نمیدونم! اصلا اینجا چه خبره!

- پس اگر بی‌خبری چرا میری حرم؟

- یکی از شماها رو دیدم گفت میریم حرم. برو خونه رو نگاه کن لباس مشکی باید باشه. اما پیدا نکردم.

نزدیک میدان توحید ماشین جلوتر نمی‌رفت همه صف کشیده‌بودند از میدان شهدا تا حرم سرتاسر مشکی بود. بلندگوها روشن بود. یکشون گفت: دیر رسیدیم؟ یکی دیگه جواب داد :نه، به لطف برادرِ بی‌خبرمون نه!

گفتم: خب چه خبرشده؟

گفت: برو تو اون مغازه! تلویزیون روشنه ببین چه خبره؟

پیاده شدیم. آنها به جمعیت ملحق شدند و من هم به سمت مغازه رفتم.

از حرم و بلندگوهای در مسیر، کسی سخنرانی می‌کرد صدایش خیلی آشنا بود. اما هرچه فکر کردم به خاطرم نیومد. صدای مشهوری داشت انگار همیشه سخنرانی می کرده و من گوش می‌دادم اما هرچه فکر کردم به خاطرم نیومد.

از سیاهپوشی پرسیدم:کی سخنرانی میکنه؟

گفت: دمت گرم! سید خراسانی دیگه!

به خودم لرزیدم! داشت دستم می‌آمد که قضیه از چه قرار است! به سمت مغازه رفتم. یک صحنه مکّه را نشان‌داد که مردی عرب صحبت می‌کرد اما دیر رسیدم و صحنه رفت یمن، مردمانی لباس‌های بسیجی زرد رنگ به تن داشتند و آنقدر زیاد بودند که گویی تمامی نداشتند. و بعد هم حرم را نشان داد و سیاهپوشانی که دیدم بودم.

با خودم فکر کردم که پس من چرا لباسی ندارم.

صحنه تلویزیون عوض شد و مردی که سیاهپوش بود پس از سلام و صلوات بر محمد و خواندن دعای سلامتی امام زمان(عج) گفت: آقایمان آمد. اگر در خانه لباس بسیجی مشکی دارید بپوشید که جزء لشکر سیدخراسانی هستید و اگر لباس زرد رنگ که به سمت یمن بروید که سید یمانی منتظر است و خوشا به حال آنان که لباس سفید به تن دارند. آنانی هم هنوز انسان مانده‌اند و لباسی ندارند باید در برزخ بمانند تا شاید به آنها نیاز باشد که انشاالله به لطف خدا نخواهد بود و بروند به دنیایشان برسند.یاعلی


پ.ن: شرمنده، به دلیل مشغله فقط رفت و آمد افکار در ذهنم را بدون وسواس قلم گذاشتم.

التماس دعا