دموکراسی یا تئوکراسی

دموکراسی یک روش حکومتی است که در آن فرد یا گروهی خاص، حکومت نمی‌کنند بلکه با رأی مردم حکومت شکل می‌گیرد.
تئوکراسی به نوع خاصی از حکومت گفته می‌شود که در آن اصالت به قوانین دینی است. و نوعی حکومت است که در آن «خدا» مبنای سیاسی حاکمیت است.
جنگ و دعوای این نوع حکومت‌داری از اول انقلاب تا امروز میان سیاستمداران دین‌مدار داخلی برقرار بوده و هر شخصی بنابر اعتقادات خود، تفسیری از نوع حکومت‌داری ارائه می‌دهد.
تلفیق این دو نگاه طیف های مختلف سیاسی را شکل داده که اعتقادات ۴ دسته از این طیف‌ها به شرح زیر است.
1-برخی حکومت در ایران را بدون انتخاب رهبر دینی و صرفاً با وجود قوانین دینی قبول دارند. (البته برخی در این دسته حکومت در ایران را بدون قوانین دینی پذیرفته که اغلب در خارج از کشور زندگی می‌کنند و نگاهی سکولارمآبانه دارند.)
2-برخی حکومت در ایران را با وجود رهبری دینی اما تغییرپذیر قبول داشته که با رأی مستقیم مردم، رهبر عوض می‌شود. (برای مثال هر ۱۰ سال)
3-برخی حکومت را بر اساس شورای رهبری صحیح دانسته و اعتقاد دارند ۳، ۵ یا ۷ مجتهد، زمام سیاست دینی کشور را بر عهده بگیرند.
4-و برخی بهترین مدل حکومت را به شیوه فعلی و وجود یک رهبر در رأس تشکیلات قبول دارند.
اینکه کدام‌یک درست و دقیق بوده جای بحث دارد و در این مجال نگنجد. (شاید در آینده هرکدام به بوته نقد گذاشته شود انشا الله) اما مردم ایران باید با تفکرات شخصی به یکی از مدل‌های حکومت‌داری اعتقاد داشته باشند و خود را آماده دفاع از آن بکنند.
کشور ایران پیوسته با موج‌های مختلف سیاسی، فکری و اعتقادی دست‌وپنجه نرم می‌کند و مردم بی‌اعتقاد از این اتفاقات خسته یا ترسیده می‌شوند. نتیجه اعتقاد صحیح، عدم تأثیرپذیری از گروه‌های مختلف فکری است که موهبت بزرگی است.

و اما ازدواج ...

زمان زیادی می گذرد و صفحات زندگی ورق می خورد اما آنچنان سریع می گذرد که حتی برای نگارش وقتی نمی ماند. بیش از یک سال است که این صفحه خالی است. خالی از سکنه اما همیشه دلم هوای دغدغه هایم را می کند و به دنبال فرصتی تا دوباره بیایم و از خود بنویسم، برای خود بنویسم، برای خود انسانی، برای خود معنوی و برای خود معرفتی تا تذکری باشد برای خودها.

اتفاقات بسیار افتاده است که شاید اگر به ترتیب جلو بیاییم خدمت مقدس سربازی در اولویت باشد و اگر از مهمترین شروع کنیم امر مقدس و پاک ازدواج با اختلافی بسیار جلودار است. اما خدمت مقدس سربازی یک ماه دیگر به پایان می رسد و آن زمان بهترین وقت برای درد دل و در میان گذاشتن دغدغه هاست.

آری ازدواج، همان امری که هر انسانی به آن نیاز دارد و همگان برای ایجاد این نیاز باید خدا را شکر گویند. خدایی که می دانست خلا آدمی چیست؟ روح و روان انسان به چه چیز نیاز دارد؟ کمبود جسم و نقص جسمانی انسان چگونه کامل می شود؟ و من هم خداراشاکرم که این فرصت را برایم مهیا ساخت تا برایم اتفاق بیافتد.

بدون شک به این نتیجه رسیده اید که هر اتفاق برای ما، رشدهایی در پی دارد و این را هم می دانید که رشد بدون سختی امکان پذیر نیست. به عبارت ساده تر اگر به دنبال پیشرفت درونی و بیرونی هستی باید سختی بکشی و امکان ندارد که بتوانی بدون سختی به چیزی دست پیدا کنی. اما آنچه تفاوت دارد مقدار و نسبت سختی است. همه ما باید به دنبال این باشیم که کمترین سختی و بیشترین رشد را داشته باشیم. برای رسیدن به بیشترین رشد و کمترین سختی باید مقدمات را گذارند یا آنان را آماده کرد یا خود را آماده کرد.

امر ازدواج بِما هُوَ ازدواج، بیشترین رشد را برای انسان دارد و طبیعتا بزرگترین سختی ها نیز پیش روی انسان قرار دارد. اما اقدامات، آماده سازی ها و امور مهم برای کاهش این سختی، چیست؟

1- شرایط روحی و فکری خود و طرف مقابل را شناختن ؛ هرچند هر چقدر هم شناخت زیاد باشد باز هم کم است و این مسئله تمامی ندارد. اما این مسئله را همه بالاتفاق مهم می دانند.

2- شرایط کاری و مالی؛ خطاب من به آن دسته از افرادی است که می گویند خدا درست می کند، بدون شک خدا درست می کند اما چه چیزی را؟ دنبال چه چیزی هستید که خدا درست کند؟ اگر منظورتان این است که خداوند از عدم تواناییت، توانایی می سازد و برایت از آسمان کار و پول می فرستد زهی خیال باطل. بهترین های عالم هم انتظار دارند که بهترین زندگی را برایشان فراهم کنی و طبیعتا شخص جنابعالی هم در تصور خود بهترین زندگی را ساخته ای! حال آیا ابزار رسیدن به آن را بدست آورده ای! اگر مهندس هستی. کار بلدی؟ اگر طلبه ای اهل منبر رفتن و کلاس برداشتن هستی و آنقدر علم داری که تو را بخواهند؟ اگر روانشناسی مدرک معتبرش را داری که بتوانی از علمت استفاده کنی و خلاصه اینکه خدا برایت بی هوا کاری نمی کند.

3- اوصیکم به شناخت؛ جالب است که اعتماد به نفس خوب است اما نه در امر ازدواج، یادم می آید پیش یکی از مشاورین ازدواج رفتم و از من پرسید فکر می کنی در جلسات ابتدایی به چند درصد از شناخت میرسی؟ و من پاسخ دادم حدود 70 تا 80 درصد. لبخندی زد و گفت اگر به 20 تا 30 درصد هم رسیدی خدا راشکر کن.

اما از همه اینها بگذریم من که خدا را شکر می کنم که این امر برایم اتفاق افتاد و بدون شک اگر به خدابودن خدا اعتقاد داشته باشی تو هم خدا را شکر می کنی.

التماس دعا

محدويت هاي رشدزا

گاهي شرايط انسان به گونه اي است كه هيچ حق انتخابي ندارد. جبر جامعه تو را به سمتي سوق مي دهد كه يا بايد براي ادامه زندگي در اين جامعه همراه باشي و يا به كلي راه ديگري را انتخاب كني كه بسيار سخت خواهد يود.

قطعا راه جبري جامعه را انتخاب كردن، فوايدي دارد كه فكر كردن به آن مي تواند به زندگي انسان جهت دهد.

گاهي اوقات از خداوند مي خواهيم كه اختيار را از ما بگيرد و چه خيري از اختيار ديده ايم را سوال خود قرار مي دهيم و طلب جبر از خداوند مي كنيم. كاري به درست و يا غلط بودن اين خواسته ندارم. كاري به بررسي ديني و آزادي انسان از منظر دين ندارم. اما اين را مي دانم در زمان هايي كه انسان در اوج بي برنامگي و نه حتي در اوج اما در سختي بي نظمي و هدف زندگي قرار دارد. جبر تنها راه حل موجود براي نظم دهي به زندگي است.

وقتي شما مجبور به گذراندن وقت در مكاني باشي. با محدوديت ها و موانعي كه دست و پاي فكر تو را بسته اند. خواه نا خواه به دنبال استفاده درست از امكانات موجود برمي آيي و پيوسته به دنبال راهي براي رشد هستي. اما وقتي در اوج بي محدوديتي قرار داشته باشي و اگر مانند عموم مردم قدرت انتخاب و هدف زندگي نامنتاهي را نداشته باشي در بين اين بي محدوديتي گم خواهي شد و قطعا زوال انتهاي زندگي خواهد بود.

حداقل حضور در اين زمان ها و اين مكان ها به من ياد داد كه بايد براي خود محدوديت هايي قائل باشم. حال اين محدوديت برخواسته از جامعه و عرف آن باشد و يا بهتر از آن برخواسته از دين و اعتقاد باشد.

الحمدالله كه دين ما آزادي به معناي آزادي صد در صدي را قرار نداده است كه اگر قرار مي داد حقيقتا بايد به الهي بودن اين دين شك كرد.

كاري با بحث هاي سياسي و حقوق بشر و آزادي بيان و ... ندارم كه حتي مي توان گفت خسته ام از اين همه سياسي بازي هاي جامعه خودي و غيرخودي. من اين را فهميده ام كه محدوديت ها رشد مي آفريند البت اگر در محدوديت به دنبال رشد باشي و فكر ازبين بردن محدوديت را از سر بيرون كني و تمام انرژي خود را براي آن نگذاري.

و من الله التوفيق

گناهانی علم آور و علم گناه ساز

گاهی یادم می آید که باید چیزی می آموختم برای اینکه به دیگری بیاموزم که حقیقتا خداراشکر

اما این را هم از یاد نمی برم که گاهی فقط می آموختم که کم نیاورم و به قول معروف کل را بخوابانم.

انسانی که عده ای می گویند از اُنس(الفت) می آید و شاید از اِنس(فراموشی) اما اُنسی که اِنس بیاورد چه سود؟ و حتی اِنسی که اُنس آور باشد کامل نخواهد بود.

علمی که با عجب آموخته شود و ریا را در برنامه داشته باشد، انتقال خواهد یافت. اما چه سود؟

علمی هم که آموخته شود و بعدش عجب و ریا بیاورد نیز حقیقتا خسرانی بیش نیست چراکه بالا نمی برد.

شناخت ضعف و نقصان همیشه راحت اما رفع آن عجیب مشکل

التماس دعا

تفکیک جنسیتی یا سالم سازی دانشگاه

موضوعی که دوباره در بعضی از دانشگاه های کشور مطرح شده و حتی به زعم عده ای امروزه موجبات تغییر مسئولین دانشگاه را نیز فراهم کرده است. اما سوالات و طرح بحث‌هایی تابحال انجام شده است که لازم است بیان شود.

آیا نام تفکیک جنسیتی مناسب است؟ بهتر نبود ذهنیت افراد بر سالم سازی دانشگاه متمرکز می‌شد و یا حداقل اگر نامی انتخاب می‌شود که بار مثبت ندارد بار منفی نیز بر اذهان عمومی نداشته باشد.

برای طولانی نشدن بحث های پیش پا افتاده بهتر است به بحث های علمی آن می پردازیم.

تخیل

هر فردی دارای قوه تخیل بوده و نمی تواند این قوه را نادیده بگیرد. تعریف کاربردی تخیل فعالیتی ذهنی است که دور از واقعیت بوده و هم پوشانی بسیار زیادی با تفکر داشته است. انسان به تخیل نیازمند است و می تواند بسیاری از حوادثی را که ممکن است برایش اتفاق بیافتد، پیش بینی و یا حداقل آمادگی پذیرش آن را داشته باشد. تخیل برای پرورش به مواد خام نیاز دارد و مهم‌ترین مواد خام، خاطرات و اتفاقات در زندگی واقعی است. تخیل می تواند مناسب و نامناسب باشد. یعنی اگر مواد خام مناسب در اختیار ذهن قرار بگیرد تخیل باعث رشد ذهنی و فکری در فرد خواهد بود و طبیعتا موادخام نامناسب نیز تاثیری منفی بر فرد می‌گذارد.

حال سالم‌سازی چه ارتباطی با تخیل دارد؟ البته شما می توانید با یک جمله که« من اینگونه نیستم» تمام رشته‌ها را پنبه کنید. اما این واقعیت است که شما در روز با افراد مختلفی در ارتباطید. حتی با دوستان همجنس خود با افکار و رفتارهای متفاوت، و طبیعی است که این ارتباط تولید یکسری موادخام برای ذهن شما خواهد کرد. ممکن است به دلیل حرفی یا تیکه‌ای از دوست خود ناراحت شده‌اید و در ذهن خود به دنبال جبران آن بیافتید حتی به کمک ابزاری که اجازه استفاده از آن را ندارید. این ارتباط با غیرهمجنس ها نیز وجود دارد. البته با غیرهمجنس بیشتر محبت و دوست داشتنی بودن و ... را ابراز می‌کنید و در ذهن خود همیشه در فکر چگونگی ارتباط موثر با غیرهمجنس خود باشید. (البته قبول دارم که در بعضی بیشتر و در بعضی کمتر است برای مثال در دختران بیشتر از پسران و در افراد درونگرا بیشتر از برونگرا). حال آنکه در ذهن افراد بیمار که خداروشکر در دانشگاه نیست یا حداقل کم پیدا می‌شود تفکرات بسیار مضری وجود دارد که بسیار نامناسب است و تخیل در ارتباط با آن موضوعات می‌تواند در ناخودآگاه فرد موجبات واقعیت را فراهم کند. زیرا به طور تجربی اگر شما در مورد یکسری از اعمال بیش از اندازه متمرکز شوید خود به خود در اجرای آن عمل تلاش خواهید کرد حتی اگر نامناسب باشد.

ازدواج

ارتباط دختر و پسر در فضای دانشگاه و حتی فضای خیابان با یکسری حجاب‌ها برقرار می‌شود و طبیعی است که هیچکس خود واقعی خود را نشان نمی‌دهد. اما ازدواج و همسر امری واقعی است همسران هیچ ترسی از ابراز جود واقعی خود ندارد. وقتی شما با افرادی در ارتباطید که جز خوبی از آنان ندیدید طبیعی است که اگر در واقعیت با مشکلی روبرو می‌شوید پیوسته یاد خوبی های دیگر افراد می‌افتید و همیشه مقایسه می‌کنید. حتی هنگام انتخاب همسر نیز این مشکل شما را رها نخواهد کرد و همیشه به دنبال فردی ایده‌آل هستید و اگر به شما بگویند این‌چنین فردی نیست شما به خود پاسخ خواهید داد که «من دیدم». و حال آنکه شما شخصی را دیده‌اید خود واقعی‌اش نبوده است. برای همین هم در فرهنگ سنتی ما اینگونه است که مادر برای پسر به دنبال دختر می‌گردد و نمی‌گذارد که پسر از همان ابتدا با دخترهای متفاوت ارتباط داشته باشد چون پسر به صورت ناخودآگاه از هر فرد بارزترین ویژگی ( زیبایی، خوش صحبتی، خوش اندامی و ...) را انتخاب می‌کند و در آینده همیشه این نقص را در همسر خود می‌یابد. این موضوع برای دختران نیز صادق است.

حق تصمیم گیری

نکته ای مطرح می‌شود که می‌گویند مگر دانشجو درک و فهم ندارد که بتواند این موضوعات را تشخیص دهد و از آسیب‌ها جلوگیری کند؟ همانطور که والد فرزند خود را لوس بار می آورند مسئولین نیز دانشجو را لوس بار می آورند؟

طبیعتا در مثل مناقشه نیست اما آیا این لوس بار آوردن است؟ این عمل شبیه این است که فرزند می‌خواهد عمل اشتباهی را انجام دهد که می‌تواند زندگی آینده‌ی او را تحت الشعاع قرار دهد و والد به اشتباه با خود بگوید بگذار بچه‌ام مرد شود. حال هرچقدر هم که به فرزند با صحبت گفته شود که این کار را نکن، فلان اتفاق می‌افتد یا بیچاره می‌شوی. گوش فرزند بدهکار نیست چرا که درک درستی از نتیجه عمل ندارد و والد مجبور به اجبار می‌شود چون نمی‌تواند سختی‌هایی را که برای فرزند و حتی خود وی اتفاق می‌افتد را نادیده بگیرد. بهرحال شورای عالی انقلاب فرهنگی و مسئولین دانشگاه دشمن دانشجو که نیستند و هیچ از آزادی هم بدشان نمی‌آید. از همه اینها هم که بگذریم اینگونه تفکیک منافاتی با ارتباط ندارد. آنان منکر ارتباط که نمی‌شوند بلکه به دنبال جهت‌دهی این ارتباط در مسیر اصلی خودشان است.

از حق نگذریم بنده به عنوان حضور پنج ساله در دانشگاه، و همچنین درگیری مستقیم با این موضوع شاید بیشتر از هرکس دیگری به صورت عینی ارتباط دانشجویان با یکدیگر را دیده‌ام. قطعا نمی توان منکر آن شد که حتی انجمن‌های علمی دانشجویی نیز از این آسیب در امان مانده‌است. مگر کار علمی چقدر خنده دار است که قهقهه در بعضی از اتاق‌های انجمن های علمی شنیده می‌شود؟

کار علمی

نکته مهم دیگر ایجاد محدویت در کار علمی است. با این تعبیر که نبود زیرساخت و فرصت برای خانم‌ها زمینه پیشرفت فراهم نیست و با ارتباط با آقایان این ضعف برطرف می‌شود.

اگر پیشرفت را به دو بخش تقسیم کنیم.1-بحث‌های علمی 2-کارهای اجرایی

در زمینه بحث‌های علمی و کارهای تحقیقاتی نه تنها خانم ها ضعفی ندارند چه بسا از آقایان قویتر نیز هستند بلکه بیشتر ضعف احتمالا کار اجرایی است. نکته کاملا درستی است بهرحال یک خانم نمی‌تواند روبروی مذاب 700 درجه‌ای آلومینیوم بایستد و کار کند. اما راه‌حل چیست؟

می‌خواهم بسیج برادران و خواهران را مثال بزنم که با وجود تفکیک این‌چنین مشکلی را تابحال نداشته اند و خود راه حل را پیدا کرده‌اند. اگر خواهران بسیج بخواهند همایشی مخصوص خواهران برگزار کنند برادران خود را موظف دانسته‌اند برای کارهای سنگین بدنی وارد عمل شوند اما بقیه کارها اعم از مجری و پذیرایی و حتی بحث های موجود در همایش ضعیف‌تر نباشد قوی تر نیز هست.

برادران انجمن های علمی به دنبال رفع این نقص تصمیم بگیرند که هر زمان نماینده خواهران رشته های مختلف از برادران کمک اینچنینی خواستند بدون هیچگونه شرط و شروطی قبول کنند و این را وظیفه خود بدانند. اگر قرار است قطعه‌ای جهت ارائه مقاله براده برداری شود. اگر قرار است در کارخانه‌ای حضور یابند و نکته‌برداری شود برادران برعهده بگیرند.

از همه اینها بگذریم تا چه زمانی برادران می‌توانند به خواهران کمک کنند؟ بهرحال زمانی فارغ‌التحصیل می‌شوند و وظایف برعهده‌ی خود خواهران خواهد بود و حال چه بهتر که بتوانند با واقعیت صنعتی جامعه خود را وفق بدهند.

بحث ها هم طولانی بود و البته ناقص، مثال‌ها و توضیحات بیشتری جهت فهماندن بهتر مطالب لازم به ذکر بود که به حق وقت نیست.

در آخر کلام، یک انتخاب درست همیشه یک انتخاب کامل نیست، نقص‌هایی دارد، بیاییم انتخاب درست را پاک نکنیم به دنبال رفع نقص‌های آن باشیم

تخیل

تخیل هیچگاه از انسان جدا نمی شود.

تخیل برای پرورش به دنبال مواد خام می گردد و این خود شخص است که مواد خام را به ذهن وارد می کند.

حال این مواد خام می تواند از روابط هر روز با دیگران، یک فیلم یا سریال و یا یک کتاب و حتی می تواند از یک هیات مذهبی باشد.

آسیب تخیلی که از مواد خام نامناسب نشات می گیرد هر چقدر بیشتر پرورش یابد می تواند تاثیرات بسیار زیادی در واقعیت زندگی فرد داشته باشد.

حال و احوال این روزهای من

اجتماعی بودن هم یک بیماری روانی است.

و زمانی میفهمی روانی هستی که باید بنشینی و در تنهایی درس بخوانی.

هرچه با دعای شما جلوتر می روم بیشتر محتاج دعا می شوم.

شهر آرمانی من

خانه‌ها نیم ساعت قبل از نماز روشن می‌شد. گویی همه برای نماز شب بیدار شده اند و عده ای می‌خواهند روزه بگیرند و تا طلوع یکی قرآن می‌خواند و دیگری هنوز تسبیح به دست دارد. پسر جوان خانواده هم که تلویزیون را روشن می‌کند صدای آب از آبشار پخش می‌شود و او هم چای خود را و حتی شاید نسکافه و یا قهوه خود را هم می‌زند.البته اگر هیچکدام نباشد بهتر است.آب سردی را می‌نوشد و حرکت قطرات آب درون گرمش را آرام می کند.

طلوع آفتاب همه از خانه بیرون می آیند به جز مادر خانه چون یا فرزند کوچکی دارد و یا کارش را به خانه آورده است.

اتوبوس به موقع می‌آید و هرکس سوار می‌شود با روی خوش و لبخندی به لب، به راننده و مسافران دیگر سلام می‌کند و جواب سلام علیکی می‌گیرد.

دو نفر جوان از کارشان در کارخانه صحبت می‌کنند. و دو نفر جوان‌تر از سخنرانی دیروزی که درباره ویژگی‌های بهشت در قرآن شنیده‌اند.

انتهای اتوبوس خانم‌ها همه یک رنگ و یک جور و هیچ برادری، خواهرش را تشخیص نمی‌دهد مگر اینکه خواهر به سراغ برادر بیاید.

از کنار پارک که رد می‌شوند مردان پیر و جوان ورزش می کنند و قسمتی از پارک نوشته شده مخصوص بانوان و شنیده‌ام که آن قدر زیباتر و شادتر از فضای بیرون است که هیچ زنی علاقه‌ای به بیرون ورزش کردن ندارد.

همه به دنبال تحقیق و تولید هستند و هیچکس به دنبال واسطه‌گری نیست. همه به فکر خریدی هستند که همسرشان گفته با آنها به خانه بیاید. لیست خرید اکثر مردم این است. نان و خرما و گاهی هم پنیر. البته عسل و عرقیات هم دیده می‌شود.

اول ماه که حقوق‌ها را می‌ریزند. حقوق همه کم است اما هیچکس ناله نمی‌کند و خداروشکری می‌کند. چون می‌داند در حقش ظلم نشده است و عدالت جاریست.

نمی تواند مرغ و گوشت و برنج بخرد اما هیچکس هم از او انتظار ندارد. حتی خجالت می‌کشد به قصابی برود و بگوید گوشت می‌خواهم چون در شهر من کسی که گوشت می‌خورد پس شاید همسایه خود را فراموش کرده است.

خانه ها رنگارنگ است اما دل مردم یک رنگ

شهر من را همه دوست دارند.

به چه کسی رای می دهم؟ (به همراه جدول)

حقیقتا انتخاب از بین نامزدهای این دوره برای من بسیار سخت بود و البته هست. طبیعی است که هیچگاه نمی‌شود فردی را پیدا کرد که در تمام ویژگی‌ها نفر اول باشد و دفاع از نامزد به عنوان اصلح در تمام ویژگی‌ها خودخواهی است.

بنده انتخاب یک نامزد انتخاباتی را در ویژگی‌های زیر جستجو کردم. البته به نکات جزیی دیگر نیز می‌توان توجه کرد اما سعی کردم همه نکات را در همین خصوصیات تلفیق کنم.

1-توانایی اجرایی

2-برنامه (سه نوع برنامه در اولویت:فرهنگی، اقتصادی، سیاسی)

3-گفتمان و اصول و مبانی فکری و عملی

4-اطرافیان و طرفداران

5-اخلاق مداری و شیوه‌ی صحیح مناظره و جلب نظر مردم به هر طریق ممکن

باتوجه به اینکه پس از شنیدن سخنان نامزدهای محترم و حقیقتا با بی‌طرفی ممکن سعی در انتخاب اصلح برآمده‌ام.(البته از آقایان غرضی و حدادعادل عذرخواهم که این دو بزرگوار را اصلا بررسی نکردم. مهندس غرضی که مشخص است اما از آقای حدادعادل عذرخواهم و البته خداراشکر که ایشان کناره گیری کرد که بنده نمی توانستم نمرات درستی از ایشان ارائه دهم.)

اما انتخاب بنده به عنوان نامزد اصلح جناب آقای دکتر جلیلی است که اگر علاقه‌مند به دانستن دلایل و توضیحات هستید به ادامه مطلب رجوع کنید.

ادامه نوشته

افتادست بر جان انقلابی

افتادست بر جان انقلابی

در سراسر کوچه های شهر پر خونم

از آن ایام، دیری نپاییده

چراغ انقلاب اصلا نخشکیده

ولیکن درد و بیماری

توان عشق و فریادم، ببرّیده

افتادست بر جان انقلابی

در سراسر کوچه های شهر پر خونم

عقل، راه را نشان دادست

عشق، دل را صفا دادست

حماسه خواسته است اما

تمام دست و پا یک دل نشد در راه کاملِ پیدا

افتادست بر جان انقلابی

در سراسر کوچه های شهر پر خونم

دوست، ویتامین، پروتئین، چربی و ...

هرکسی دوستی دارد و نمی توان انسانی را یافت که دوست، همیار، یا حداقل نزدیکانی نداشته باشد که اگر ندارد پیرو انسان بودنش با هم صحبت می کنیم.حقیقتا تنهاست آنکه دوستی ندارد که امام علی (علیه الاسلام) نیز می فرمایند:غریب کسی است که دوستی ندارد.

اما دوستان من کیستند و چیستند و آیا دوستند که من با تمام وجود دوستشان دارم؟

دوستانی دارم که ویتامین خوبی برای روحم هستند. برای روحم مواد ارگانيکي هستند و تنظيم کننده و عامل رشدم بوده و هستند و گاه گاهی که مرا می بینند هم ترميم و هم حفاظت از روحم را برعهده گرفته اند. حال چه بخواهد یا نخواهند. اما من می دانم که نیازیی مبرم به آنها دارم.

اما وظیفه دوستان پروتئینی خودم که هر زمان مرا می بینند به ساخت، نگهداری و ترمیم بافت های روحم قدم برداشته و از آنها چیزهایی گرفته ام که نپرس.

و حقیقتا دوستان چربی من منبع تولید انرژی من هستند.خصوصا در ورزشهای استقامتی و طولانی مدت آنانی که محافظ روحم در برابر سرماهای زندگی بوده اند و در اطراف برخی افکارم لایه های افکار خود را به عنوان محافظ و ضربه گیر قرار داده اند.

البت پدر امت، حضرت محمد (صله الله علیه و آله وسلم) خیلی قدیم تر این فرمودند:همنشین شایسته همانند عظرفروش است، اگر چیزی به تو ندهد بوی عطرش به تو خواهد رسید و حقیقتا از بوی عطر آنان استفاده ها کرده ام.

اما چه سود؟چه سود که هر آنچه زحمت کشیده ام که آنها را نگه دارم نمی توانم. گران شدند. و دیگر نه مالی و نه حالی.

امام من چه خوب گفت که ناتوانترین مردم کسی است که از دوست گرفتن عاجز باشد و ناتوانترین از او کسی است که دوستی را که به دست آورده تباه سازد و از دست بدهد.

خسته شدن من از آن روست که دوستان گران شدند.البت شاید آنها مرا خریدار نمی دانند.نمی دانم که کجای معامله ام ایراد دارد!!

تا اینکه فهمیدم احتمالا قسمت اشکال معامله ام در این بوده است که باز هم امامم امیر المومنین (علیه الاسلام) فرموده اند: دوستی کسانی که به خاطر خدا دوستند ادامه پیدا میکند ، چون عامل آن دوستی ، دائمی است ( ولی ) دوستی برادرانی که به خاطر دنیا دوست شده اند بریده میشود ، زیرا عوامل آن دوستی ها زود از بین می رود.

انشاالله که سالی پر از نعمت، پر از حرکت، پر از دقت، مملوء از موفقیت در پیش رو باشد.

پس باز هم به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست.


پ.ن: ابتدای کلام قرار بر گله از بعضی دوستان بود اما در آخر کلام باز هم به خودم رسیدم.

پس التماس دعا

خودت را بسپار

دوست داشتم یک سال را در یک صفحه خلاصه کنم. یک سالی که پر بود از اتفاق، هر چیزی که بتوان به آن فکر کرد. اما گـــــــــــذشت، گذشته را برای چه زیر و رو باید کرد؟

دوست دارم از سال جدید بگویم. سالی که اتفاقاتی را در پی دارد. از حوادث ناگوار تا لحظه های زیبای زندگی.

آماده شدن در برابر هر چیز، فکر را درباره آن می خواهد، برنامه می خواهد و سالی که گذشت فقط به درد همین می خورد وبس.

همیشه خسته ام از صحبت ها، فکرها و برنامه هایی که می دانم اما به هنگام عمل مرا تنها می گذارند.

فردی در آن دنیا زندگی خود را می دید. لحظات آسایش و آرامش زندگی دو رد پا می دید که در کنار هم هستند.

از خدا پرسید: خدایا، آن رد پای کیست؟

خدا پاسخ داد: رد پای من است که همیشه کنار تو بوده ام و تو را تنها نگذاشته ام.

دوباره که به زندگی خود نگاه کرد. در لحظه های سختی فقط یک رد پا دید. ناراحت رو به خدا کرد و گفت: خدای من، چرا در لحظات سختی در کنار من نیستی و مرا تنها گذاشتی؟

خداوند به او گفت: آن رد پای من است که تو را بر دوش خود سوار کرده ام.

آری، سال جدید را شروع کن و در لحظات سختی فقط خودت را بسپار.

کاری که هیچ وقت درست آن را انجام نداده ام. واگرنه زخم های راه به من آسیب نمی زد.

با تمام وجودم، عید را بر همه اساتیدم (حتی یک کلمه)، دوستانم (حتی یک لحظه)، آشنایانم(حتی یک دیدار) تبریک عرض می کنم.

عازم سفری کوتاه، پس التماس دعا

مشکلات، طعم شیرین زندگی

یک نفر از چاقیش می نالد.دیگری ناخنش شکسته و ناراحت است که نمی تواند سه تار بزند.فردی، به دنبال این است که نمره ۱۹.۷۵ خودش را به ۲۰ تبدیل کند.یکی پایش درد می کند و نمی تواند راه برود.فردی را می شناسم که همیشه ترس از مشروطی دارد.دیگری به دنبال کار و نبودش او را اذیت می کند.شخصی ناراحت از اینکه چرا نمی تواند برای همسرش هدیه ای بگیرد و خوشحالش کند.یکی ناراحت است که چرا نمی تواند مطالعه کند.دوستی به دنبال راهی برای ارتباط با خداست و سروری به دنبال شکست نفس اماره و نارحت از زمین خوردن های پی در پی ...

هر فردی در طول زندگی خود با مشکلاتی روبرو می شود.این مشکلات می تواند به حدی کوچک باشد که بتوان به راحتی از آن گذشت و آن را حل کرد و گاهی این مشکلات تاحدی بزرگ هستند که کمر را خم خواهند کرد.

هرکس با توجه به ظرفیت وجودی خودش می تواند مشکلاتش را تحمل کند.ممکن است یکی با یک مشروطی گریه کند و دیگری هنگامی که به اخراجی نزدیک می شود.

غرض من این است که آیا می توانی کسی را پیدا کنی که مشکل و یا سختی در زندگی خود ندشته باشد؟

حال هر فرد دربرابر مشکلاتش چه بازخوردی از خود نشان می دهد؟ نمود این بازخورد ها در جامعه و هر فرد چگونه مشخص می شود؟

یکی در برابر دوستانش شوخ طبعی و خنده رویی را پیش می گیرد که اگر خوب باشد با هم می خندند و اگر بد باشد به تمسخر و تحقیر دیگران می پردازد که خود و دیگران را خوشحال می کند و بلافاصله که از دوستان جدا شد در برابر مشکلات حل نشده ی خود قرار می گیرد و افسردگی بر او غلبه می کند.

دیگری به دنبال جلب محبت دیگران است و مظلوم نمایی را در پیش می کشد.همیشه این فکر را در ذهن می پروراند که من فشار زندگی بیشتری از دیگران متحمل شده ام و بایدبه من توجه شود و هنگامی که هیچ توجهی به وی نمی شود مشکلات و ناراحتیش بیشتر می شود.

فردی هم که وقتی از روش های بالا عاجز می ماند با پاک کردن صورت مسئله و روی آوردن به اسباب و لوازم سیگار و اعتیاد و به دنبال راهی برای فراموشی است که آن هم لحظه ایست و آسیب های خود را دارد.

و راه حل های مختلف دیگری که مجال گفتن نیست.

اما تا کی باید این مشکل خود مشکلی باشد بر روی مشکلات؟

هیچ راهی نیست که بتوان حرکتی کرد؟راهی نیست که،مشکلات هرچند سنگین را بتوان بر زمین زد؟

این را باید فهمید که مشکلات باید روشن شود که دردش کجاست؟از کجا آب می خورد؟رودخانه مشکلاتش از کجا سرچشمه می گیرد؟

اگر درسی است در تنبلی، در انگیزه، در هدف و ... به دنبال آن باید گشت؟

اگر روحی است در ارتباطات با دیگران و خود، در توقعات از دیگران و خود و ... باید گشت؟

اگر جسمی است در ورزش، در زمان خواب و بیداری و ... باید گشت؟

وقتی مشکل کنار باشد و هیچ فکری برای حل آن نکنی،انتظار رفع مشکل را نباید داشت.باید مشکل شکسته شود و به مشکلات قابل حل تبدیل گردد.

هنگامی که فردی احساس کمبود محبت را در خود حس می کند.باید به دنبال جواب باشد که این کمبود من می تواند از تربیت من سرچشمه می گیرد.شاید در خانواده مشکلاتی هست؟رفتار بدی دارم که دیگران را از خود دور می کنم؟چهره ی خوبی ندارم؟جامعه به خوبی مرا نمی شناسد و ارزش من را نمی فهمد؟ و بسیاری جواب های دیگر ...

هر کدام جوابی دارد که با توجه به فرد و اطرافیان و شرایط محیطی خاص و ... باید به دنبالش باشد و این کاملا مشخص است که فکر کردن به جواب این سوالات خود جواب و راه حلی است که آرامش می آورد.

در آخر بگذار این را بگویم که "البلاء للولاء" "بلا برای دوستان" است و در عین حال می دانیم که "الا بذکر الله تطمئن القلوب" و بسیاری از راه حل های مفید و میانبر

دیگر از این قسمت به بعد در حدی نیستم که قلمم بنویسد اما خود هر فرد حرکتی بس جمیل تواند کرد.

یاحق

تحلیل اقتصادی ، سیاسی شخصی

پس نوشت:اگر حال و حوصله تحلیل را ندارید فقط نتیجه گیری را بخوانید.
مشاهدات بنده بر اخبار داخلی و البته گذراندن حداقلی بر اخبار خارجی نشان می دهد که آخرین تحریم ها علیه ایران در حال صورت گرفتن است که گرانی دلار و طلا تحت تاثیر این موضوع قرار گرفته است.

دور آخر تحریم ها ، به طور کامل مردم را هدف قرار داده است و به دنبال کم کردن رضایت مردم از سیستم مدیریتی حاکم بر جامعه است.

البته ممکن است سیاستمداران آمریکایی-غربی فرض کنند که مردم نسبت به کل نظام رویگردان شدند و پیوسته به دنبال این هدف باشند تا مردم را نسبت به تمامیت نظام بدبین کنند.اما تجربه نشان داده است که مردم ممکن است نسبت به یک قسمت که آن هم سیاست خارجی و یا اقتصادی است انتقاداتی داشته باشند و هیچگاه به کل نظام بدبین نمی شوند چراکه از اعتقاد آنان برخاسته است.

اما از همه صحبت های منفی گرایانه بگذریم ، انتخابات در راه است و به طور کامل می توان این انتخابات را علاوه بر انتخاب فرد اصلح برای ریاست جمهوری ، جواب مردم بدانیم به آمریکا.

طبیعتا اگر میزان شرکت مردم در انتخابات پایین باشد ، می توان این جواب را داد که مردم از وضعیت کنونی ناراحت هستند.اما در مقابل آمریکا چه عملی را انجام می دهد؟آیا تحریم ها را برمی دارد؟

جواب منفی است.تازه سیاست مداران آمریکایی فضایی را در مقابل خود می بینند که بتوانند چه به صورت جاسوسی و چه به صورت رسانه ها و فعالیت های ضد فرهنگی علیه ایران ، مردم را علیه نظام بشورانند که این عملی نیست و در این بین همه ضرر می بینند ، که فرصت برای بررسی آن نیست.

اما اگر انتخابات پرشور برگزار شود.دست آمریکا بسته خواهد شد.هیچ راهی برای از بین بردن ایران نمی ماند جز جنگ ، و خود به خود اسرائیل در خطر خواهد بود.

و اما نتیجه گیری:انتخابات چه پرشور باشد چه کم ، تحریم ها برداشته نخواهد شد.

انتخابات پرشور باشد ، جنگ ظاهری در راه هست.

شرکت در انتخابات کم باشد ، از درون نابود خواهیم شد.

پیروان امام حسین (علیه السلام) چگونه عمل می کنند؟


پ.ن:دغدغه ، دغدغه است دیگر ، حتی اگر صاحب نظر نباشم.

آزادی بیان

ایام رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آبه وسلم) و شهادت حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) و حضرت علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) را تسلیت عرض می کنم.

در این شبها بنده حقیر را از دعای خود محروم نفرمایید.

مطلب زیر در نشریه زائر به چاپ رسید.به این نتیجه رسیدم شاید قرار دادن این مطلب در وبلاگ خالی از لطف نباشه.انشاالله مورد استفاده قرار بگیرد.

-------------------------------------------

آزادی بیان

نظر به بیانات رهبر معظم انقلاب در دهه گذشته پیرامون آزادی بیان و توصیح و تفسیر دغدغه های ایشان بر آن شدیم تا اندک بررسی را در زمینه آزادی عقیده و آزادی بیان داشته باشیم تا انشاالله فتح بابی باشد که این موضوع آن چنان که باید ، در فضای جوامع جریان پیدا کند چراکه یکی از دغدغه های مهم جوامع بشری ، بحث ، پیرامون این موضوع است.آزادی بیان چه ویژگی هایی دارد؟مختصات حریم ها و آزادی مد نظر چیست؟چه کسانی توانایی تشخیص حریم ها و آزادی ها را دارند؟

همانطور که می دانید آزادی بیان ، معطوف به آزادی در بحث های سیاسی نیست چه بسا مهمترین و کلی ترین موضوع در آزادی بیان ، آزادی عقیده است. آزادی در هر مکتب و تفکری ، تعاریف و مصادیق خاص خود را دارد و هر هر جریانی باتوجه به مبادی و مبانی تفکرات خود یک سلسله تصورات و تصدیقاتی از مفهوم آزادی دارد و پیوسته در راه تثبیت و عملی کردن این مفهوم گام برداشته است.

و اما اعلامیه حقوق بشر

توجه شما را به اعلامیه حقوق بشر جلب می کنم که در مقدمه ی آن به مفهوم آزادی بیان اشاره شده است. «از آنجا که بی اعتنایی و تحقیر حقوق انسان به انجام اعمال وحشیانه انجامیده به طوری که وجدان آدمی را در رنج افکنده است، و [از آنجا که] پدید آمدن جهانی که در آن تمامی ابناء بشر از آزادی بیان و عقیده برخوردار باشند و به رهایی از هراس و نیازمندی رسند، به مثابه عالیترین آرزوی عموم انسانها اعلام شده است» و همچنین در ماده ی 19 اعلامیه حقوق بشر می بینیم «هر انسانی محق به آزادی عقیده و بیان است؛ و این حق شامل آزادی داشتن باور و عقیده ای بدون [نگرانی] از مداخله [و مزاحمت]، و حق جستجو، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار از طریق هر رسانه ای بدون ملاحظات مرزی است.» اما آیا این سوال پیش نمی آید که تا چه حد ، ماده ی 19 توسط کشورها مخصوصا کشورهایی که ادعای آزادی بیان و عقیده را دارند نقض می شود. از بایکوت خبری کردن رسانه های جمهوری اسلامی ایران گرفته تا جلوگیری از رسانه ای شدن حق و حقوقی که در کشورهای بیداری اسلامی رخ می دهد و بسیار اتفاقاتی که با همهمه و تبلیغات باطل به محو کردن حق و حقیقت آن پرداختند و شایع ترین نقض ماده ی 19 اعلامیه حقوق بشر موضوع هولوکاست است که حتی نظردهی در ارتباط با آن برخوردهایی را در پیش داشته و دارد.

اعلامیه قاهره ، نزدیکتر به حقیقت

اما مفهوم آزادی در متن اعلامیه حقوق بشر اسلامی در ماده ۲۲ اعلامیه قاهره بیان می کنند:«هر کسی باید حق بیان نظر خود را به طور آزادانه در موضوعاتی که برخلاف اصول شریعت نیستند ، داشته باشد» که البته بسیار مورد نقد جوامع غربی قرار گرفت.اما کاملا گویای این است که هدف اسلام برقراری آزادی است. هنگامی که غربی ها هیچ حریمی را برای آزادی مشخص نمی کنند طبیعی است که این همه اختلاف در بین مردم منجر به ایجاد درگیری و اغتشاش خواهد شد . از همه اینها بگذریم حتی ما می بینیم.در اسلام نمونه های بسیاری وجود دارد که حتی هنگامی سخنی مغایر با اسلام و شریعت زده می شود اگر همراه با توهین و تخریب نباشد با استقبال علماء مواجه شده و به بحث و بررسی پیرامون آن پرداخته خواهد شد .

آزادی بیان در قرآن و اسلام

بررسی های بنده بر روی مطالعات بزرگان نشان می دهد که کلمه آزادی به طور صریح در قرآن اشاره نشده است و آن را می توان در بعضی آیات و روایات به طور ضمنی مشاهده کرد برای مثال پرهيز از اهانت به مقدسات افراد، اقوام و ملت ها  داریم «و آن هايى را كه مشركان به جاى خدا مى خوانند، دشنام ندهيد» (انعام/108) که می توان این را جزء شرایط آزادی بیان اشاره کرد اما ظهور عملی این مفهوم در سیره عملی معصومین دیده می شود که زیاد شنیده و گفته شده که وقتی در هنگام خطبه به ائمه ایراد گرفته می شد ، ایشان با روی خوش پاسخ می دادند.

در ادامه مطلب سعی شده به بررسی آزادی بیان از منظر بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) بپردازیم و سپس به صورت اجمالی سخنان رهبر معظم انقلاب را پیرامون آزادی بیان ، آزادی عقیده و آزاداندیشی نیز بیان کنیم.

ادامه نوشته

درگیر ظاهر

این حالت طبیعی ، کم باعث ضربه زدن نشده است.

به طور کلی وقتی به یک نفر نگاه می کنیم.یکسری برداشت ها از شخصیت و رفتار و اعتقادات و حتی خانواده فرد دست آدم میاد.نمی شود گفت که اشتباهه.اما واقعا چقدر می توان از ظاهر نتیجه گیری کرد.

تجربه ها:

محرم آمد و سیاپوش شدم و تصمیم گرفتم که ریش هایم را بلند نگه دارم.حتی اگر از دهه دوم لباس سیاه را کنار بگذارم.خب البته تا حدی هم بیانگر اعتقادات و رفتار بنده هست و از آن جدا نیستم.اما خب در این چند وقت کمی زیادتر و از معمول همیشگی بیشتر.

قبلا در تاکسی که می نشستم جوان خطاب می شدم اما الان حاج آقا

پیش دکتر دندانپزشک که رفتم ، عموجان (منظور کوچکی بنده) اما حالا آقای سردار

در اتوبوس اگر صندلی خالی باشد بیشتر به من تعارف می کنند.

اینهایی که گفتم رفتار خوب بود.خیلی راحت بگویم از آن طرف هم هست که یک عده فکرهایی می کنند که نمی شود به من نسبت داد.

از اطلاعاتی بودن ، راپورت دادن ، و اینکه هر حرفی را نباید زد و احتمالا هزاران فکر دیگر.

تصمیم داشتم به مناسبت میلاد امام باقر (ع) کمی در چهره تغییر بدم و دقیق تر بررسی کنم. برای مثال ریش پروفسوری (به اصطلاح بعضی دوستان بزی) ،اما کمی که فکر کردم جوابش را می دانستم.

از آن طرف هم هست.یک نفر که موهای خودش را سیخ کرده و تی شرت و شلوار لی پوشیده چه فکری دربارش می کنید؟شاید کمی که با وی باشیم به نکات مهمی پی ببریم که حتی خیلی از مذهبی ها به آن توجه نکرده اند و وی به آن رسیده.

حقیقتا نمی دانم که چه باید کرد تا انسان هنگامی برداشت اولیه خود را می کند بتواند در رفتار و صحبت های خود تغییر ندهد و راحت آنچه در ذهن دارد را بیان کند.یعنی چطور میتوان نه بطور صددرصد اما زیاد، ثبات شخصیت و اعتقاد ، هرچند اشتباه را در مردم به وجود آورد.

اینگونه بودن باعث اتفاقات خوبی می شود که بحث ها و انتقادات و پیشنهادات به راحتی منتقل می شود چراکه شناخت واقعی از تیپ های شخصیتی پیدا شده

سخن زیاد است اما فکر کنم فعلا همین کافیست.

چگونه اشخاصی بدون ارتباط با افراد ، احساسات خود را تخلیه می کنند؟

شاید نیاز باشد سوال کمی توضیح داده شود تا اهمیت آن مشخص شود.انسان باطبع اجتماعی است پس ارتباط با دیگران ، نیاز هر فرد می تواند باشد.یکی از نیاز ها ، نیازهای احساسی است. برای مثال محبت کردن و محبت دیدن ، حال می تواند به جهت کمبود ها باشد و یا اینکه جلوگیری از ایجاد کمبود ، بعضی از صفت های بدِ اخلاقی از جمله ریا نیز می تواند این خلا را به وجود بیاورد.چراکه به طور معمول زمانی ریا تعریف می شود که با دیگری در ارتباط باشیم. نیاز به توجه ، نشان دادن اطلاعات عمومی و ... همه در ارتباط با دیگران تخلیه می شود.

ابتدا چند جواب که آیا اصلا این سوال درست است ؟ ویا این اتفاق عملی است؟ و افرادی اینگونه پیدا می شوند؟

شاید با عده ای روبرو شده باشید که از نظر روابط عمومی توانایی ارتباط با دیگران را ندارند و یا اصلا علاقه ای به این کار را ندارند.حتی اگر پیامکی هم به آنها ارسال می شود علاقه ای به پاسخ دادن ، نشان نمی دهند و نسبت به دیگران بی تفاوت هستند.

حال برای جواب به این سوال ابتدا پاسخی شبیه به تفکر غرب گرایانه می دهیم و سپس کمی هم به فطرت رجوع می کنیم.

1-    گروهی از افراد ، نمی توانند فردی را پیدا کنند تا بتوانند راحت احساسات خود را تخلیه کنند.یعنی دیگران در حد خود نمی دانند.

2-    شخصیت یک عده نیز این اجازه را به آنها نمی دهد . زیرا این گونه اعمال را کوچک نشان دادن شخصیت خود می دانند.

3-    خب طبیعی است که عده ای بر این باورند چون اجتماعی بودن انسان طبیعی است پس نمی توان با این ویژگی مقابله کرد و باید به آن تن داد.

4-    و بعضی نیز برای تخلیه این احساسات راهی جز پر کردن وقت با یکسری از ابزارهای دیگر پیدا نکردند. برای مثال تماشای فیلم و ... که فقط می توان گفت وقت خود را به گونه ای گذراندن است.

5-    ملاحظه می شود که عده ای حتی با جهت دهی به چگونگی تخلیه این احساسات سعی می کنند که از دید دور بمانند.مثلا با نگاه کردن به چهره دیگران و تخیل کردن ، سعی در تخلیه آن هستند.

حال با توجه به مسائل بالا که شاید با کمی تامل بتوان هرکدام از آنها را نقد کرد و یا چیزی بر آن افزود یکی دیگر از روشهایی که می تواند قابل تامل باشد. ارتباط با خدا ، توسل به ائمه و ... که شاید در تفکر غرب شبیه به آن پیدا نشود و جایگزینی نداشته باشد خلا اصلی این تخلیه احساسات است.صحبت کردن و محبت کردن و نیاز به توجه و نشان دادن خود به خدا و ائمه یکی از قابلیت هایی است که می توان از آن به تخلیه احساسات نام برد.البته نمی توان گفت کار راحتی است.چرا که شاید برای عملی کردن آن از ساحت عمل حصولی به حیات علم حضوری سفر باید کرد.

چند نکته جهت منتقدین:1-صحبت های بنده بازه است یعنی به صورت مطلق نگاه نکنید.برای مثال نگویید که در کتب دینی ما به محبت کردن به بندگان خدا نیز اشاره شده است پس سخن آخر نقض است بلکه باید در کنار یکدیگر باشد.

2-تفکر غرب به طور 100 درصد اشتباه نیست برای همین تصور نشود که تمام 5 گروه گفته شده اشتباه است و همچنین با این دید نگاه نکنید که همه 5 گروه از نظریات غربیون است . چراکه ممکن است قسمتی از احادیث و روایات نیز به قسمتی از آنها اشاره کرده باشد.

چند اتفاق بی ربط

اتفاق اول:

امتحان دارم!

آنقدر عقب هستم که مجبورم در اتوبوس مطالعه کنم و درس بخوانم.

اتوبوس شلوغ است.اما چاره ای ندارم.شما هم اگر روزی یکساعت حتی بیشتر در اتوبوس زندگی می کردید.مجبور می شدید که از وقت استفاده کنید.

دو جوان بالای سر من صحبت می کنند و طبیعتا تمرکز کردن خیلی سخت شده . مخصوصا من به ذات کنجکاو ...

یکیشون میگه: آن قدر بدم میاد از آدمای خرخون...

دوستش جواب میده:شیخه دیگه ، ریشاشو نگاه کن.

دوباره میگه:نه بابا درسهای مهندسی دستشه!!

و جواب میده: پس حتما شیطان پرستی چیزیه ...

شما باشی چکار میکنی؟

بهترین کار اینه که سرت مبارک را بزنی به میله های اتوبوس ...

اتفاق دوم:

سوار ماشین میشوم تا جمعه سری به دیار باقی بزنیم و احوال بزرگان را بپرسیم.

برادرم وقتی موج رادیو را روی موج اف ام و فکر کنم فرکانس 87.5 می گذارد.آنچه که ماشین های دیگر در حال گوش دادن هستند ، شنیده می شود.

نمی توانم بگویم که چه می شنیدم.

اما این را می توانم بگویم که فکر کنم مردم فراموش کرده اند که پنج روز بیشتر نیست که از عاشورا جدا شده ایم.

اتفاق سوم:

گاهی فکرم به این سمت می رود که چرا وقتی ظرفیت چیزی را ندارم دغدغه اش را باید داشته باشم.

البته این سوالم زیاد تکرار می شود.

اما هر بار مصداق سوالم عوض شده است.

فکر کنم قرار است با فشار رشد کنم.

واگرنه صد سال خودم به دنبال رشد نبودم.

البته انشاالله رشد باشد.

اتفاق چهارم:

التماس دعا

دعای کمیل

عَنِ الرَّيَّانِ بْنِ شَبِيبٍ عَنِ الرِّضَا ع فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ لَهُ:
يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ كُنْتَ بَاكِياً لِشَيْ‏ءٍ فَابْكِ لِلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع فَإِنَّهُ ذُبِحَ كَمَا يُذْبَحُ الْكَبْشُ وَ قُتِلَ مَعَهُ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ رَجُلًا مَا لَهُمْ فِي الْأَرْضِ شَبِيهُونَ وَ لَقَدْ بَكَتِ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ لِقَتْلِهِ …
إِلَى أَنْ قَالَ:
يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ بَكَيْتَ عَلَى الْحُسَيْنِ ع حَتَّى تَصِيرَ دُمُوعُكَ عَلَى خَدَّيْكَ غَفَرَ اللَّهُ لَكَ كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتَهُ صَغِيراً كَانَ أَوْ كَبِيراً قَلِيلًا كَانَ أَوْ كَثِيراً.
يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَلْقَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا ذَنْبَ عَلَيْكَ فَزُرِ الْحُسَيْنَ ع.
يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَسْكُنَ الْغُرَفَ الْمَبْنِيَّةَ فِي الْجَنَّةِ مَعَ النَّبِيِّ وَ آلِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمْ فَالْعَنْ قَتَلَةَ الْحُسَيْنِ.
يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ يَكُونَ لَكَ مِنَ الثَّوَابِ مِثْلُ مَا لِمَنِ اسْتُشْهِدَ مَعَ الْحُسَيْنِ فَقُلْ مَتَى مَا ذَكَرْتَهُ يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً.
يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ مَعَنَا فِي الدَّرَجَاتِ الْعُلَى مِنَ الْجِنَانِ فَاحْزَنْ لِحُزْنِنَا وَ افْرَحْ لِفَرَحِنَا وَ عَلَيْكَ بِوَلَايَتِنَا فَلَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ

در روز اول محرم ریّان بن شبیب خدمت امام رضا علیه السلام رسید.حضرت به او فرمودند:ای پسر شبیب ،مردم عرب در زمان جاهلیت جنگ را در ایام محرم حرام می دانستند؛ولی این امت احترام این ماه را از بین بردند و حرمت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را رعایت نکردند.در این ماه خون ما را حلال دانستند ،و هتک حرمت ما را کردند وفرزندان و زنان ما را اسیر نمودند، و سراپردۀ ما را آتش زدند و اموال ما را غارت کردند و رعایت احترام رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را دربارۀ ما ننمودند.

همانا روز شهادت حسین علیه السلام پلک چشمان ما را مجروح کرد واشکهای ما را روان ساخت ودل ما را سو زاند؛وعزیز ما را در زمین کربلا ذلیل کرد ونزد ما محنت و بلا را تا روز جزا به ارث گذارد. پس گریه کنندگان باید بر حسین علیه السلام بگریند،زیرا که گریه بر او گناهان بزرگ را از بین می برد.

ای پسر شبیب ،اگر خواستی بر چیزی گریه کنی برحسین بن علی علیه السلام گریه کن،چه اینکه آن حضرت را کشتند چنانکه گوسفند را می کشند،و با آن حضرت 18 نفر از اهل بیت او کشته شدند که روی زمین شبیه ونظیری نداشتند. آسمان های هفتگانه و زمین ها در شهادت آن حضرت گریستند.چهار هزار ملک روز عاشورا برای نصرت آن حضرت آمده بودند و دیدند حضرت شهید شده اند.لذا پریشان وغبار آلود به مجاورت آن قبر مطهر مأمور شدند،تا حضرت قائم علیه السلام ظهور کنند و از یاران او باشند و شعارشان "یالثارت الحسین"است.

ای پسر شبیب،اگر دوست داری که با ما در درجات عالی بهشت باشی محزون باش برای حزن ما وشاد باش در شادی ما؛وبر تو باد ولایت ما که اگر کسی سنگی را دوست داشته باشدخداوند متعال او را با همان سنگ محشور می کند....

مراسم پرفیض دعای کمیل فارغ التحصیلان علامه حلی

زمان:فرداشب(پنجشنبه 91/09/02) - ساعت 20 الی 22

مکان:بلوار اندیشه - خیابان استادیوسفی - انتهای استان یوسفی 30 - پلاک9

سخنران:حجت الاسلام باقری

پذیرای شما هستیم.

التماس دعا

تبریک

چند شماره در لیست تلفن همراه خود دارید؟ ۱۰۰، ۲۰۰ ، ۳۰۰ ، ۴۰۰ و یا حتی بیشتر که بنده از همین بیشترهاش بودم

از کوچولو ها گرفته تا اساتید برجسته کشوری و لشکری (منظور سردارانی از قبیل خودم) که جهت ارتباطی مفید و البته گاهی هم غیرمفید ذخیره کرده بودم.

طی اتفاقی همه چیز عوض شد.همه شماره ها از دست رفت.ارتباطم با جهان بیرون به نصف کاهش یافت.بحران شدیدی صورت گرفت.نمی دانستم که این تحریم ناخواسته چگونه باید پشت سر گذاشته می شد.

اما پس از چندی تفکر و تامل و متحد کردن قوا به نتایجی رسیدم.کمی که آرام تر می شدم. پیامکی می رسید و همه چیز رو به هم می ریخت.یکی از قوا یک چیز می گفت و دیگری چیز دیگر و به عبارتی در این لحظه که نیاز به آرامش بود ، به جنگ و دعوا می پرداختند و حواسشان به اعضای حرکتی بدنم نبود.گویا تمام نظام های موجود از نظام بدن گرفته تا برو بالاتر این مشکل را دارند.

تصور کنید وقتی مغز سخنی بگوید و قوای دیگر عمل نکنند چه بلایی بر سر قوای حرکتی می آید؟

اما همه چیز لحظه به لحظه آرام تر می شد همیشه همین طور هست.خداروشکر که خدا همیشه مغزی در بدن میگذارد.

قطع ارتباط با دیگران باعث شد کمی به فکر خود بیافتم که این همه ارتباط برای چه بود؟اصلا این همه شماره ای که سال به سال حتی به آنها نگاه نمی کردی برای چه بود؟این همه شماره ای که به زور به دنبال ارتباط بودی و آنان محلی نمی گذاشتند برای چه؟

خداراشکر کردم.با خودم فکر کردم که درست از انسان بالطبع اجتماعی است اما اجتماعی شدن به چه قیمتی ؟ به قیمت فراموشی خود؟

همیشه ذهنم درگیر دیگران بود.همیشه به دنبال دغدغه های خود بودم.اما این اتفاق باعث شد دید بهتری نسبت به جامعه و مرتبطین داشته باشم.

تصمیم گرفتم روی پای خود بایستم و اگر کسی از من درخواست کرد ، برایشان قلاب بگیرم تا بتوانند بالا بروند.نمی خواهم دستم همیشه قلاب باشد تا دیگران فکر کنند که دست گدایی بلند کرده.

فقط می دانم که قوا تا بفهمند طول می کشد و سر هیچ و پوچ به هم می پرند و دلِ مغز و اعضای حرکتی را به درد می آورند.

علی ای حال باز هم خداروشکر.


پ.ن:عید سعید قربان عید رهایی از تعلقات ، عید خالص شدن برای بهترین شریک مبارک باد.

نهیلیسم یک مسلمان

خسته ام از تکرار

یکی فریاد بر می آورد ، یکی در سکوتی مرگبار

یکی در این دنیا به دنبال عیش و من در  زندان

به من گفته اند که هست ، اما لذت را آن می برد که یقین دارد نیست.

گفتند لذت را اشتباع فهمیدی.

درد من چیست که برای لذت باید درد کشید.

دیگری می گوید در این دنیا قرار بر لذت نیست.لذت جای دیگر است.

اگر قرار بر عذاب در این دنیا بود که دیگر جهنم چرا؟

هرگاه موفق می شوم ، شکر کن.

حال چه کنم که یک کافر نیز موفق است بدون شکر.

امید به تفاوت در آن دنیا می دهند.

آری ، اگر در آن دنیا ، همه آنچه کاشتند درو می کنند.پس دیگر چه سود که آن دنیا هم باید کار کرد.

زندانی در حبس ابد ، دیوانه خواهد شد.چراکه امیدی به زندگی ندارد.حال حتی اگر بگویند زندانی بعد از بی نهایت سال می تواند امیدی داشته باشد.

برای زندانی حبس ابد ، چه سود که در جهنم باشد یا در بهشت.می داند که در آن جاودان است.

پس اگر تلاش و لذت و کاشت در این دنیاست.چرا لذت نبرم؟

دیگر حقیقتا خسته ام از این همه تکرار

باز هم دیگران را به خود جذب کنیم؟

به نظر من و تجربیاتی که داشتم و دوستانی که دیدم روش های متفاوتی در ارتباط با جذب دیگران وجود دارد که بدنیست هرکدام از آنها مورد بررسی قرار گیرد.

تیپ های شخصیتی متفاوتی وجود دارد که نمی توان آنها را به تعداد گفت چراکه یک بازه است برای تفهیم منظورم کمی با اعداد بحث را باز می کنم.

اگر محورهای مثل اخلاق ، شوخ طبعی ، احترام ، اطاعت و ... را در ارتباط موثر بدانیم.هرکسی درصدی از این صفت ها را برای خود انتخاب می کند و با همان سیستم ارتباط می گیرد.چه بسا با گروه های متفاوت این سیستم را تغییر می دهد که یا نشان بر نداشتن ثبات شخصیتی است و یا نشان از هوش بسیار بالای فرد در اینکه بلافاصله شناخت روی افراد گروه پیدا کرده و با وفق دهی خود با تیپ آنها شروع به تاثیرگذاری های مدنظر خود می کند.

حال باتوجه به شناختی که بنده بر روی افراد (منظور مربیان تربیتی) دارم حال این افراد ممکن است تجربی تاثیرگذاری را یاد گرفته اند و یا به وصرت تئوری و علمی. اکثر این افراد تیپ شخصیتی را خود انتخاب نکرده اند بلکه جبر محیط ، انتظاراتی که از آنها می رود و ارتباط با دیگران مجبور به قبول یک نوع تیپ شخصیتی و ارتباطی هستند ، البته اصلا مذموم نیست.

افرادی را می توان دید که بسیار خود را معنوی جلوه می دهند (اصلا بحث های اخلاقی مانند ریا و ... را نمی خواهم وارد این بحث کنم) البته درصدهایی از صفت های دیگر مثل شوخ طبعی و ... دارند اما مهم ترین آنها معنوی هستند و سعی می کنند با بحث های عرفانی و معنوی و حتی نوع پوشیدن خود این را تیپ را به دیگران القا کنند.

عده ای دیگر با استفاده از بحث های محتوایی و نشان دادن علم خود در موضوعات مختلف اجتماعی ، سیاسی و ... که حتی در نوع لباس پوشیدن آنها نیز بی تاثیر نخواهد بود (برای مثال شلوار و پیراهن پارچه ای که پیراهن داخل شلوار است و در همین جا می توان گفت که اگر روی شلوار باشد بیشتر تیپ معنوی مدنظر است)

عده ای دیگر با درصد شوخ طبعی بالایی دارند و طبیعی است که جذابیت گروهی بیشتری نیز دارند و چون خنده همیشه عامل موفقیت برای جذب است می تواند یک نوع روش و ثیپ باشد.

افرادی هستند که به طور کامل مبنا را بر مخالف ، ایجاد سوال و به عبارتی مصطلح عدالتخواهی می گذارند و با طرح بحث های این چنینی که حال می تواند حتی مخالف های اعتقادی نیز داشته باشد سعی بر جذب افراد خنثی داشته باشد که کم و بیش نیز موفق بوده است.

عده ای دیگر بیشتر صحبت از اجرا ، عمل ، کار و فعالیت می کنند و با طرح بحث های پروژه ای سعی بر جذب افرادی هستند که تاحدی وارد فضای مالی شده اند و دم از اخلاص و ... میزنند که عده ای نیز از اینگونه افراد پیروی کرده که کم هم نیستند.

نمی خواهم نه نتیجه گیری خاصی داشته باشم و جهت گیری خاصی اما باتوجه به پست قبلی و اهمیت اخلاق مداری و همچنین این سوال که چرا جذب ؟ چرا تاثیرگذاری ؟ بهتر است بگویم سعی بر این باشد که به تخریب سایر تیپ ها و شخصیت ها نپردازیم حتی اگر موفق باشند چراکه هرکسی موفق است دو دلیل دارد.

۱-به کار خود بسیار ایمان دارد و تمام اعتقادات را در این شکل می بیند.

۲-بسیار قوی و کارآمد است که می تواند تمام آنچه که دارد را در این راه خرج کند و طبیعتا نتیجه می گیرد.

انشاالله همه بتوانیم راه درست جذب کردن و درست جذب کردن را بیاموزیم.

یاعلی

چگونه دیگران را به خود جذب کنیم؟

این سوالی است که یادم می آید تیتر یکی از کتاب های روانشناسان غرب بود و البته عبارت دقیق آن را در ذهن ندارم و پیوسته در کتاب در ارتباط با نیروی جذب و رفتار با دیگران صحبت شده بود و من که هیچ عقبه ذهنی نداشتم با خود گفتم  که حتما این کتاب را بخرم و مطالعه کنم که خداراشکر این امر اتفاق نیافتاد.

چراکه سوالی در ذهنم به وجود آمد که چرا باید دیگران را به خود جذب کنیم؟این سوال ، موضوعی است که حتی بعضی از بچه های مذهبی باید به آن توجه کنند و نه تنها توجه بلکه باید ببینند که آیا به آن عمل می کنند.

سوال بنده از اینجا شروع می شود که چرا باید دیگران را به خود جذب کنم؟آیا اصلا باید به خود جذب کنم؟و سوال مهم ، من چه کسی هستم که دیگران را باید به خود جذب کنم؟

اکثر افراد میل به توجه را در وجود خود حس می کنند که می توانید در بچه ها این حس را بسیار ملموس تر ببینید.چراکه خودشان را همیشه جلوی شما می آورند و می گویند من رو نگاه کن و اگر مورد توجه قرار نگیرد بسیار تحت تاثیر قرار می گیرد و چون ابایی از نشان دادن احساسات خود ندارد کاملا مشهود هست که وی نیاز به توجه دارد و با بلند کردن صدا و یا ... نشان می دهد.

در بین دوستان ، خانواده ،  اقوام نیز شاید متوجه این امر شده باشید.با به رخ کشیدن توانایی ها درصدد جلب توجه دیگران به خود هستیم.

به دنبال مثال خوبی می گشتم اما پیدا نکردم و ناچار به گفتن این مثال هستم.

شهوت و شهوت رانی نیازی است که در انسان قرار داده شده و اسلام راه درست برطرف کردن این نیاز را نشان داده است.البته عرض کردم مثال خوبی نیست.اما شاید کمی قابل لمس باشد.نیاز به توجه دیگران امری است که نمی شود آن را گناه تلقی کرد اما آیا مسیر تکامل انسان را سخت نمی کند؟

کمی تامل کردن در سیره ائمه و بزرگان دین می توان این سوال را پرسید که آنها خود به دنبال جلب توجه بودند که تا این حد از یاران و دوستان برخوردار بودند؟ و یا نزدیکی آنها به خدا باعث شد که بین اطرافیان خود عزیز شوند؟

شاید اشتباه نباشد و بتوان گفت کمی ایمان و دوری از خداوند سبب شده تا انسان به دنبال رفع این نیاز از بندگان خدا باشد که بسیار ناگوار است.کم نمی بینیم که حتی برای اینکه بتوانند دیگران را به خود جذب و یا جلب کنند باعث ناراحتی همدیگر می شوند و چه بسا به اسم تاثیرگذاری مثبت ، نفس خود را تقویت می کنند.

می توان مثال هایی را زد که کاملا مصداق را بتوان پیدا کرد. اما نه در حدی هستم و نه جایگاهش را دارم

خداوندا هیچگاه ما را به حال خود رها مکن

ای ابلیس و ای شیاطین

بروید و دام خود بر دیگری نهید چراکه یک ماه از خدا خواستم و شک ندارم به من عطا کرده است پاکی را

بروید و دیگری را هدف تیرهای خود قرار دهید چراکه از خدا خواستم تا تیرهای شما را به من نشان دهد.

این را هم بدانید که با تمام قوا به رویارویی شما می آیم.

درست است ، شاید نفسم آنگونه که می خواهم پولادین نشده و می دانم تا رویین شدن فاصله دارد اما می دانم و شما هم می دانید که مخلصین چه کسانی هستند و خدا هرکسی را که بخواهد هدایت می کند.

بسیاری از ضعف هایم را شناختم و بدانید که هیچ مارگزیده ای از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود.

این را هم می دانم که شما بیکار نمی مانید و به دنبال راه های دیگری هستید.اما من ، خود را به خدایم سپرده ام و می دانم که وعده ی پیروزی از آن استقامت کنندگان است.

حمله هایتان نگرانم نمی کند و می دانم که مرا قویتر می کند و شما هم از پاتک های من بترسید که بد دودمانی را از شما تباه می کند.

بگذار این را هم به شما بگویم و بهتر است بگویم که به شما هشدار می دهم که فقط منتظر حمله های شما نمی مانم و با تمام قوا حمله خواهم کرد.

راهش را نیز بلد هستم.نمی خواهم به شما نگویم چراکه بد نیست بفهمید که قدرت دفاعی شما ، هیچ است و از شیاطین انس شروع خواهم کرد و آنها را آنچنان با فطرتشان آشنا کنم که گویی دوباره متولد شده اند و از خداوند عزیز و قدیر نیز کمک گرفته ام.

بندگانی را که تخریبشان کردید را می سازم و قبول کردم سخن ناصحانی که به ما گفتند رسالت ما رسالت انبیاست.

و در آخر کلام

ای ابلیس و ای شیاطین

من فرزندی هستم که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی (علیه السلام) و با همین نسبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پدرانم هستند پس می توانم به نزدیکترین فاصله تا عصمت برسم و بدانید حرکت کردم.

از اشکنه تخم مرغ و عدس تا لازانیا و پیتزا و از همه مهم تر پلومرغ

یادم می آید هنگامی که بر سر سفره می نشستیم و اگر اشکنه و کوکو و حتی در بعضی مواقع آبگوشت بود.بنا رو بر غرولند می گذاشتیم و سعی می کردیم از زیرِ خوردن غذای مذکور شانه خالی کنیم که معمولا با برخورد پدر و مادر و چشمت روز بد نبینه اگر پدربزرگ و مادر بزرگ هم باشند (البته بعضی وقتها پدربزرگ ها و مادربزرگ ها کمتر لیچار بار می کردند و این وظیفه به دست پدر و مادر پیگیری می شد)شروع می کردند به صحبت کردن درباره ی غذا و اینکه چرا نمیخوری؟

یکی از صحبت هایی که می کردند این جمله بود که "ما قدیم همین ها را می خوردیم حالا نمیدونم که چرا اینقدر شما ناز دارید؟" حال که از آن زمان می گذرد هنوز این سوال برای من باقی مانده که چرا قدیم این غذاها را می خوردند و حال اصلا اینگونه نیست و جالب اینجاست که نه گرسنه می ماندند و نه ضعیف می شدند چه بسا باز هم به گفته آنان "قدیم این همه مریضی نبود "

حال سوال واقعا اینجاست که چه شد این تغییر مذاق یا تغییر فرهنگ و به عبارتی شاید اشتباه در تغییر فرهنگ و چه کسی یا کسانی سبب این تغییر شدند؟

شاید اگر بخواهیم به دنبال خطاکاران برویم به راحتی بتوان آنان را پیدا کرد که اول گزینه فضای رسانه و صدا و سیما را می توان اشاره کرد و نه فقط رسانه داخلی که بیشتر رسانه های خارجی که با انتقال فرهنگ خود سعی بر ایجاد تنوع و درنتیجه جلب مشتری هستند که پایه و اساس مدیریت در غرب است.

حال آیا این جلب مشتری بد است یا نیست ، نیاز به بحثی و صحبتی جداگانه دارد که بسیار به طول می انجامد . فقط خلاصه بگویم که این سیستم های تبلیغاتی برای جلب مشتری و نه تولیدات متنوع (واقعا تولیدات متنوع بد نیست) باعث شده که زیاده خواهی ، تجمل ، چشم و هم چشمی و در نهایت اسراف بسیار در جوامع حتی جوامع مسلمان که مخالف این صفات هستند گسترش بیابد.

اما از همه اینها که بگذریم می خواهم این را بگویم که پس در گذشته عده ای می توانستند با غذاهای معمولی و خانه و زندگی متوسط زندگی کنند ، پس ما هم می توانیم. ما هم می توانیم بدون مرغ زنده بمانیم که حقیقتا در این هفته اخیر متوجه شدیم که آیا واقعا این مشکل بزرگی است که مردم جایگزین پلومرغ ندارند ؟ و حتی در ماه مبارک رمضان که ماه تزکیه نفس است و نزدیکی به خداوند اگر مرغ بر سر سفره نباشد جامعه ایرانی مسلمان باید تا این حد خلا فرهنگی خود را نشان دهد.

و اما راه حل که دوستان همیشه می گویند نقد بدون راه حل بمانند میخی است که فقط نگه داشته شده تا رویش بکوبند اما نمی کوبند و البته بعضی دیگر می گویند که نقد بدون راه حل مانند چاقویی است که در عوض بریدن پوست سیب ، پوست فاعل (کسی که سیب را می برد) را می برد.

راه حل مشخص است.بسیار هم گفته شده.همان که کار را خراب کرده می تواند درست کند.درد من از فیلم های تلویزیونی است.اگر کارگردانان عزیز می خواهند فیلمی بسازند می دانند که برای چه مردمی می سازند و اکثر مردم در چه طبقه ای از زندگی هستند.اکثر مردم قشر متوسط جامعه را تشکیل می دهند.اگر حداقل 70 درصد جامعه در این رده قرار دارند پس باید 70 درصد فیلم ها که چه بسا بیشتر به این سمت میل کند.حال آیا اینگونه است؟

همچنین تیزرهای تبلیغاتی ، حتی در تبلیغ موادغذایی هم می توان به گونه ای تبلیغ کرد که فرهنگ اشتباه تجمل انتقال پیدا نکند.یعنی واقعا نمی شود؟اگر فرض کنیم که نمی شود یک کاری کنیم که بشود ؟ کار که نشد ندارد. اولش هزینه می برد اما انشاالله نتیجه می دهد.

انشاالله بتوان در اقتصاد مقاومتی ، در موضع بد و خیبر ، از این چاش ها عبور کرد و مسیر اصلی بر همگان نمایان شود.


پ.ن:بیشتر درد دل بود تا تحلیل

ما هنوز التماس دعا داریم ، فراموشمان نکنید.

توحید و یک سوال

هدف خداوند از خلقت انسان چیست؟

سوال به نظر ساده ای که بحث های خاص خود را دارد و اگر به درستی پاسخ داده نشود چه بسا باطل کننده ی توحید و یگانگی ذات حضرت حق می باشد.لذا باتوجه به اهمیت موضوع و مطالعه کتاب ها و کنکاش ذهنی به جوابی رسیدم که بد نیست آن را به بحث و گفتگو بگذارم.

اولین جواب و نزدیک ترین جواب و البته شاید گفت بهترین جواب این باشد که خداوند انسان را آفرید تا تکامل و رشد انسان را ببیند و انسان بتواند مراتب را طی کرده و از این پوسته ی دنیایی خود رها پیدا کرده و به پیشگاه حضرت حق سر به سجده گذارد و درک کند آنچه را که خدا به امانت در وی قرارداده.

اما این جواب خود سوالی را در پی دارد که مگر خداوند به رشد و تکامل انسان نیاز داشته که انسان را آفریده و در پی رسیدن انسان به درجات عالی پیغمبرانی را نیز فرستاده تا بشر را به فطرت خداپرستی خود آشنا کنند؟

پاسخ به این سوال کمی با سختی همراه است چراکه اگر خداوند نیاز به این موضوع داشته باشد.پس خداوند بی نیاز ، دیگر چیست؟خداوندی که خود به این مهم نیازمند است را آیا سزاوار خدایی هست؟

پاسخ:اول باید گفت که سوال اشتباه است چراکه هنگامی از هدف صحبت می شود پس قبل از ایجاد هدف نیازی بوده تا هدفی بوجود آید و تا رسیدن به هدف ، ابزاری و حرکتی باید ایجاد شود.

دوم اینکه اصلا فرض شود که خداوند برای رشد و تکامل انسان و اینکه ببیند انسان به مراتب عالی رسیده است را دوست دارد و شاید بهتر بشود گفت می خواهد از قدرت لایتناهی خود استفاده کند و عده ای را آنچنان بزرگ کند که به ذات خود نزدیک یابد و می خواهد این لطف خود را برای موجودی به نمایش گذارد که درجه و مرتبه اش از فرشتگان هم بالاتر رود که این اتفاق افتاده است.

اما همیشه این سوال برای خود من باقی ماند که مگر می شود که اینچنین لطفی وجود داشته باشد؟مگر می شود بدون هدف اینچنین لطفی وجود داشته باشد؟اصلا دیگر این لطف نیست.پس این صفت که مخصوص خداست چیست که انسان از درک آن عاجز است؟

برای پاسخ به سوال بالا به دوجواب رسیدم که خود یکی از آنها سوال است.چقدر من می توانم ذات خداوند را بشناسم که حال به دنبال شناختن این صفت از صفات خداوند هستم.فیض که از لطف هم بالاتر است یعنی چه؟مگر می شود موجودی آفریده شود که چون دوستش داشتند آفریده شده؟

اما نکته مهم تری که این از همه برای شخص من ملموس تر بوده این است که گاهی اوقات صفت فیض البته نه به گونه کامل و تمام بلکه ذره ای از دریای بی کران الهی در بندگان خود قرار داده و این مثال با داستانی که شاید برای هرکسی اتفاق بیافتد نیز دیده می شود.

فردی را تصور کنید که مشکلات خانوادگی امان از وی برده و در پیاده رو سریع راه می رود و اخم هایش را در هم فرو برده و به مشکلاتش می اندیشد و هیچ کس و هیچ چیز را نمی بیند.کمی جلوتر پیرزنی معصوم که پشتش خمیده است و چادرسفیدی بر سر دارد.می خواهد از خیابان رد شود اما نمی تواند و می ترسد تا که این مرد را می بیند و می گوید پسرم لطف کن من رو از خیابان رد کن.

مرد هنوز در فکر مشکلاتش است و فقط صدای پیرزن را شنیده یعنی اصلا در ذهنش حتی فکر کمک کردن نیست و همسر و فرزندانش در جلوی چهره وی حضور دارند اما بی اختیار بدون اینکه حتی کلمه ای با پیرزن صحبت کند و حتی به پیرزن بگوید که برویم مادر جان ، می رود به کنار پیرزن و هنوز هم با چهره ای خشمگین و ناراحت با پیرزن از خیابان رد می شود و وقتی به آنطرف خیابان می  رسد دوباره برمی گردد و راه قبلیش را ادامه می دهد و هرچقدر هم پیرزن تشکر می کند هیچگونه جوابی نمی رسد.

آیا این اتفاق دور از ذهن است؟هدف مرد از رساندن پیرزن به آنطرف خیابان چیست؟اگر این سوال از مرد پرسیده شود شاید اصلا نفهمیده این کار را کرده و یا حداکثر جواب می دهد که همینجوری.حتی رضای خدا و کمک کردن به هم نوع و ... هم در ذهن ندارد.

حال آیا این کمک جز برای این است که یک صفتی در وجود وی بوده که می دانسته این پیرزن باید به آنسوی خیابان برسد حتی اگر برای من سودی نداشته باشد.حتی اگر راهم دور شود.حتی اگر هیچ حس انسان دوستانه ای نسبت به آن نداشته باشم.

حال این مثال ناقص از یک بشر ناقص برای فهم خدایی بزرگی است که قابل قیاس نیست.

انشاالله که فکر و اندیشه تمام بندگان خدا به درستی در راه شناخت وی قدم بگذارد و اگر اینگونه نیست،خداوندا در این ماه عزیز به ما کمک کن آنگونه که خودت شایسته ای و نه آنگونه که من شایسته ام تا در راهت قدم برداریم.

التماس دعا


پ.ن:پیامک قشنگی به من رسید.

شما هم در این ضیافت دعوتید.

به مدت یک ماه به صرف برکت ، معرفت و مغفرت الهی

فطرت و فراموشی

در پیاده رو حرکت می کردم و در این فکر بودم که چقدر خسته ام.خسته از این زندگی ، از این اشتباهات ، از این همه تقصیر ، از این همه بی هدف پیش رفتن ، از  این همه به نتیجه نرسیدن. قدم زدن در هوای این چند روز خوب این همه فکر را به یادم می آورد.به چهارراه رسیدم و از دور نگاه می کردم که اگر برسم آیا چراغ برای من سبز خواهد شد یا نه ، حال که رسیدم هنوز چراغ برای من قرمز بود.

چراغ سبز شد.اما باز هم نگاهی می کنم که ماشین نیاید و حرکت می کنم.در یک چشم به هم زدن صدای قیــــــــــژژژژژ ترمز ماشینی به گوشم می رسد و از آن لحظه به بعد هیچ چیز نمی فهمم.هیچ چیز از این دنیای دنی نمی فهمم و در نور حرکت می کنم.گاهی مردم را می بینم که بالای سرم ایستاده اند و به من نگاه می کنند و گاه باز همان نور را می بینم.سرم درد می کند.اما لحظه لحظه سفیدی بر چشمانم غلبه می کند و دیگر هیچ نمی بینم.

یک رو بعد:

چشمانم را باز می کنم.مردی سفید پوش که ماسکی بر صورت دارد و یک گوشی بر گردن که فردی او را دکتر خطاب کرد و می گوید که جناب دکتر مریض به هوش آمد. دکتر صورتش را جلوی چشمانم گرفته و می گوید حالت خوبه محمد آقا؟ جواب نمی دهم و صدای بیــــغ بیـــغ قلبم را از دستگاه می شنوم و نمی دانم که این نظم را چه کسی اینگونه تنظیم کرده که لحظه لحظه آن ، اینچنین یکنواخت است.

چشمانم به این طرف و آن طرف می رود اما سرم را نمی توانم بچرخانم.گردنم درد می گیرد.چند نفر مرد و زن بیرون اتاق گریه می کنند.نمی دانم چرا.احتمالا از چیزی ناراحت هستند.دکتر به من می گوید که آنها را می شناسی؟ و من به وی نگاه می کنم و در ذهن این سوال را می پرسم که چرا باید آنها را بشناسم؟ سری تکان می دهم به علامت نه.نمی دانم چرا سخن نمی گویم.شاید نمی توانم و شاید حالش را ندارم و دکتر به بیرون نگاهی می کند و با ناامیدی سری تکان می دهند.

دکتر می گوید:آنها پدر و مادر و خواهر و برادرت هستند.ابتدا به حرف دکتر توجهی نمی کنم و گویی که فرد دیگری را مخاطب گرفته.اما زمانی که سنگینی چشمان دکتر را حس می کنم ، کمی به حرفش فکر می کنم.نه ، امکان ندارد.پدر و مادر؟خواهر و برادر؟پس چرا آنها را نمی شناسم؟

کمی بیشتر فکر می کنم و ناگهان یاد نامم می افتم که چیست.واقعا نامم چیست؟سوالی است که دنبال جوابش می گردم که یاد نامی افتادم که دکتر مخاطب گرفته است.«حالت خوبه محمد آقا؟».

سوال پشت سوال.کجا هستم ؟ من چه کسی هستم ؟ اصلا برای چه اینجام ؟ محمد یعنی چه ؟ چرا این نام را بر من گذاشته اند؟ چه کسی این نام را برای من گذاشته ؟که قلبم شروع به می کند با سرعت تپیدن . هنوز در فکر سوال هایم هستم که دیگر یکنواختی صدای دستگاه را نمی شنوم.بدنم تکان های شدیدی می خورد که دکتر با چند نفر من را آرام می کنند و سرنگی که ماده ای در آن است را به بدنم تزریق می کنند و  تمام بدنم لمس می شود و آرام می گیرم.دیگر نمی توانم فکر کنم و فقط به سقف خیره می شوم و چندی بعد چشمانم بر روی هم قرار می گیرد و به خوابی عمیق فرو می روم.

چند هفته بعد:

می توانم بلند شوم.خانمی که چادر بر سر دارد قربان صدقه ام می رود و من احساس غریبی می کنم اما دلم برای زن می سوزد که اینگونه خود را به آب و آتش می زند و مردی که منتظر است من را کمک کند تا از جا بلند شوم با اینکه می داند می توانم به تنهایی بلند شوم و پسر و دختر جوانی که به حالت غریبانه ای به من نگاه می کنند و این نگاه ها را از هر چیز بهتر درک می کنم.

هیچ چیز نمی دانم.هیچ چیز به یاد ندارم.از کنار دانشگاه رد می شویم.می گویند تو دانشجوی مهندسی این دانشگاه هستی.سوال می پرسم که چه رشته ای؟و خانم گریه می کند.

از مرد که احساس می کنم قوی تر است می پرسم.اینجا کجاست؟ جواب می دهد:اینجا شهر مشهد مقدس است.

مشهد؟مقدس؟ دوست ندارم که از فرد غریبه زیاد سوال کنم.اما می پرسم که چرا مشهد و چرا مقدس؟

خیلی با طمئنینه پاسخ می دهد. اگر من به جای وی بودم می گفتم همینی که هست.این چه سوال مسخره ایه آقا.

اما پاسخ می دهد.مقدس است چون فردی در همسایگی ماست که همه ما دوستش داریم.

خوشحال می شوم.فردی هست که همه دوستش دارند.

سوال می پرسم که این شخص کیه؟ که ناگهان ضجه های خانم بلند می شود و آن پسر و دختر نیز شروع به گریه می کنند و مردی که کمی بغض گلویش را گرفته و هنوز گریه نمی کند می گوید.می خوای بریم پیش این آقا؟

خوشحال می شوم و سریع پاسخ می دهم که اگر بشه خیلی خوبه و در دلم می گویم که یعنی کی میتونه باشه؟

بعد مرد خود شروع به حرف زدن می کند و می گوید و می پرسد که چیزی درباره امام شنیده ای؟

امام؟یعنی چی؟نه نشنیده ام.

همه مردمی که تو این شهر هستند . حتی تو این کشور هستند به عشق ایشون و پدران و فرزندانشون زندگی می کنند.درسته در بین ما نیستند و شهید شدند اما همه از ایشون کمک می گیریم و هیچ وقت هم دست خالی برنگشتیم.

چقدر از طریقه صحبت کردن مرد خوشم آمده.خوب سخن می گوید.با صحبت کردنش من را تحقیر نمی کند. می داند که سوال هایم چیست.انگار که یکبار دیگر به تمام سوالاتم پاسخ داده.اشتیاق زیادی به صحبت کردن با وی پیدا می کنم و با خود می گویم بهترین کسی است که می توانم سوالاتم را بپرسم.

تا می خواهم شروع کنم؛می گوید،رسیدیم.پیاده شید.از این که نتوانستم سوالاتم را بپرسم ناراحت می شوم اما بیشتر خوشحال می شوم که رسیدیم و می خواهم آقایی را ببینم.

سیل جمعیت را می بینم که همه به خانه این آقا می آیند.در هنگام ورود من را می گردند.همه را می گردند.وارد می شوم.قلبم تندتر می زند و احساس غریبی و البته قریبی دارم و رو به این خانواده می کنم و می گویم:

فکر میکنم که خونه منم اینجاست.اتاق من باید همین طرف ها باشه.

این بار آن مرد هم به همراه بقیه خانواده شروع به گریه می کند و من لبخند زنان به سمت خانه ام می روم.


پ.ن:ولادت باشکوه سرور ظلم ستیزان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و پرچمدار و وفاداری حضرت ابالفضل العباس (ع) و اسوه عبادت حضرت سجاد (ع) بر همگان مبارک باد.

خواست هایم را خواهانم

در پست قبلی من باب خواست ها و نیازها و برنامه های تابستان و اهمیت آن چند کلمه ای نوشته شد(البته چند کلمه کمی بیشتر) حال احساس بنده بر این بود که موضوع خواست ها اگر کمی بیشتر پرداخته شود بهتر است.

خواست ها و علایق هر فرد چیست ؟ آیا باید به دنبال هر خواستی بود ؟ خواست ها به چند گروه تقسیم می شوند؟ اینها سوالاتی است که باید به آن پرداخته شود .به طور کلی هر فرد در هر سنی و هر شرایطی اعم از شخصی یا محیطی که تحت تاثیر آنها است به یکسری از موضوعات و یا برنامه ها علاقه مند می شود و پیوسته درصدد است به آنها برسد.مثلا ممکن است که یک دانش آموز به دوچرخه خیلی علاقه مند باشد و یا کامپیوتر بخواهد و یا اگر دارد بازی های جدید را دوست داشته باشد و کمی که بزرگتر می شود به دنبال فضایی صمیمی بین دوستان خود است و علاقه های وی متنوع تر می شود و وقتی به دانشگاه پا میگذارد به نقد فیلم و یا فیلم های جدید و یا جمع های علمی علاقه مند می شود و شرکت در آنان را مهم می داند.

اما سوال مهمی که باید به آن پرداخت این است که آیا نباید به خواست ها اهمیت داد؟ به نظر بنده باید هر فرد خواست های خود را در تقسیم بندی زیر قرار دهد و با بررسی اولویت های آن در هر قسم به دنبال آن برود و اصلا موافق کتمان و بی تفاوتی نسبت به آنان نیستم که انشاالله این نظر درست باشد.

یکی از این نوع تقسیم بندی ها ، تفکیک خواست های مفید از غیرمفید است و از این جزیی تر مفید برای خود یا جامعه و همچنین غیرمفید و یا شاید مضر برای خود و جامعه (با این دید که هر عملی غیرمفیدی با توجه به تضییع وقت می شود مضر) برای مثال ممکن است فردی در یک رشته مهندسی در حال تحصیل است اما به موضوعات دینی علاقه مند است و پیوسته آنان را دنبال می کند. حال اگر فقط خود استفاده کند می شود مفید برای خود و اگر تریبونی برای ارائه و نقل آن داشته باشد می شود مفید برای جامعه.(توجه داشته باشید که اگر خواست ها بر نیازها منطبق باشد بسیار ایده آل است)

حال درست برعکس آن ممکن است فیلمی ساخته شده (البته این مثال است) که هیچ نکته محتوایی ندارد و چه بسا نکات مضری هم داشته باشد که القای یک تفکر اشتباه است و اگر آن فرد خود آن را ببیند وقت خود را هدر داده است و اگر به دنبال تبلیغ آن باشد وقت جامعه را هدر داده است.

و اما راه شناخت این خواست ها و این علایق مشخص است چراکه هرکس هم فطرت دارد و هم دینی که بتوان این خواست ها را با آن محک زد.واضح  است خواست های شهوانی و نفسانی که کم و بیش در جوانان ما هم دیده می شود بسیار مضر خواهد بود.اما تفکیک بعضی از نکات برمی گردد به هر فرد با توجه به شخصیتی که از خود انتظار دارد.

جوان و نوجوانی که از یک شیعه و مسلمان انتظار می رود فردی است پرهیجان و بانشاط و البته پربازده و فعال و خواست های وی هم باید در این راه و با این شرایط باشد.

شاید یکی پیوسته بر این ادعا باشد که خواست من گوشه نشینی و استراحت و خدایی ناکرده تفریح های مبتذل است که در جواب باید گفت که در این صورت فقط باید به نیازهای فرد توجه کرد و اصلا به دنبال خواست ها نرود و طبیعی است که سخت و مشکل خواهد بود.اما این انتظار از یک ایرانی می رود که حرکتی درست و قدمی محکم بردارد.

من و تابستان!!

سه ماه تابستان در پیش است و هر فردی برنامه ریزی خاص خود را دارد که چگونگی این برنامه ریزی باید ویژگی های خاص خود را داشته باشد.

هر دانشجو و یا دانش آموز و یا حتی افرادی که برنامه کاری و زندگی متاهلی را تجربه می کنند پیوسته باید در هر لحظه دو نکته ی اساسی خواست ها و نیاز های خود را پیگیری کنند.به عبارتی اینکه بنده یکسری خواست ها و علایق دارم و علاقه مندم تابستان و یا حتی زندگی خودم را این گونه سپری کنم که هرشخص باتوجه به تاثیرپذیری از اطرافیان و محیط پیرامون خود خواست های متفاوتی را خواهد داشت.

اما در ارتباط با نیازها که از اهمیت بالاتری برخوردار است می توان این نکته را گوشزد کرد که بنده با سن مشخصی که دارم و وظایفی که بر عهده من گذاشته شده است نیازمند یکسری از توانایی ها و مهارت ها هستم که باید به دنبال آنها باشم که مثلا برای یک دانش آموز شناخت اصول دین و به دست آوردن مهارت هایی از جمله فن بیان و سخنوری لازم است.حتی نیازهایی از قبیل یادگیری یک زبان خارجی در برنامه اکثر دانش آموزان هست.

همچنین برای یک دانشجو شناخت فضای کاری و خلاهای کشور در رشته تخصصی خود و حل آن مسائل، و همچنین شناخت مشکلات اعتقادی و حل آنان که طبیعی است برای هر فرد متفاوت خواهد بود و خیلی از نیازها هم مشترک است.

پس نه تنها تابستان ، بلکه انسان برای تمام زندگی باید شناختی درارتباط با خواست ها و نیازهای خود داشته باشد که بهترین راه شناخت آنها مشورت با افرادی است که این مسیر را طی کرده اند و متخصص در این مسیر هستند.

و اما تابستان بازه ای است که هر فرد باتوجه به زمان های خالی که دارد ، می تواند خلاهای شخصی خود را پرکند.لذا باید از این زمان به درستی استفاده کرد که قالب هایی متفاوتی وجود خواهد داشت.

ابتدا اینکه هرکسی می تواند به صورت فردی و یا گروهی دغدغه حل مسائل خود را داشته باشد که تلفیق این دو بهتر و مفیدتر خواهد بود و نکته دوم اینکه یکی از ابزارهای پر کردن 90 درصد خلاهای موجود هر فرد کتاب و کتاب خوانی است.(طبیعی است که تمرکز بنده بر روی نیازهاست که اغلب افراد در ابتدای راه مشترکند.نه خواستها که ممکن است زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد.)

پیدا کردن جمع هایی که بتوان در آن از ابزار کتاب خوانی به درستی استفاده کرد بسیار مفید خواهد بود به طوریکه ما کتاب خوانی در جمع را به طرق مختلف می بینیم.

1-سیر مطالعاتی براساس یک فرد(مثلا سیر مطالعاتی کتب شهید مطهری)

2-سیر مطالعاتی براساس یک موضوع ( مثلا در ارتباط با ولایت فقیه به دنبال منابع مفید هستیم و بهترین منابع را انتخاب کرده و مطالعه می کنیم و به بحث می گذاریم)

3-...

چگونگی مطالعه نیز به این صورت می تواند باشد.

1-همه تمام کتاب را خوانده و به بحث میگذارند.

2-هرکسی تعدادی از صفحات را برعهده می گیرد،می خواند و ارائه می دهد و اینگونه کتاب دور می شود.

3-هر کسی کتاب مجزایی را خوانده و جداگانه ارائه می دهد و به بحث گذاشته و به سوالات پاسخ می دهد.

البته از این نوع مطالعات و تلفیق ها بسیار زیاد خواهد بود.

و اما نَقل تمام این نکات که اگر بخواهیم به نکات مثبت و منفی هر کدام بپردازیم نیازمند نوشتن کتابی که البته تمام نکات آن تجربی خواهد بود و از نظر علمی زیاد قابل تکیه نیست.

در انتهای کلام روشی خاص در کتاب خوانی وجود دارد که بیشتر نیازمند گروه هایی است که در بین آنها استاد وجود ندارد و تفاوت در بین آنها گونه ایست که نیازها و خواست ها در آنها متفاوت است  و یا اینکه عده ای در آن جمع اهل کتاب هستند و عده ای دیگر در حال کتاب خوان شدن.(که شاید اکثر جمع هایی که تشکیل می شوند این نکات را داشته باشند.)

هر فرد به طور شخصی به دنبال نیازها و خواست های خود هست و سیری از کتب را برای خود انتخاب می کند و در جمع حاضر شده و به ارائه می گذارد و طبیعی است که بیشترین فردی که استفاده می کند خود شخص است و ممکن است خیلی از افراد آن جمع،کتاب را خوانده و یا اینکه موضوع کتاب اصلا مورد توجه آنها نباشد اما طبیعی است که نمی توان گفت بی طور کلی مفید نخواهد بود.بلکه ممکن است یادآوری و یا ایجاد دغدغه بکند و یا اینکه افراد اصلا در این موضوع اطلاعاتی نداشته باشند که حال به صورت حداقلی اطلاعاتی را به دست آورده است.

روش های متفاوتی وجود دارد و هر کدام ویژگی های خود را خواهند داشت.انشاالله بتوانیم در کنار برنامه های تفریحی که همه در برگزار کردن این برنامه ها استاد هستند در برنامه های محتوایی نیز رشدی را داشته باشیم و تابستانی مفید در تمام زمینه ها داشته باشیم.

حرکتی در لحظه

این داستان کوتاه یا نمایشنامه یا حالا هرچی سه نقش اصلی دارد به نام های محمد ، پرهام و دانیال که پرهام دوست محمده و دانیال دوست پرهام . این اسامی رو از اول گفتم که قاطی نکنین چی کی شد ؟ یا کی چی شد؟

پ (پرهام) : سلام

م (محمد) : سلام

پ: من یک دوستی دارم به نام دانیال ، یک مشکلی براش پیش اومده و من قادر به حلش نیستم و فکر میکنم این مشکل به دست تو حل میشه.

م: هرکاری از دستم بر می آد میکنم.

پ: پس من تو رو باهاش آشنا میکنم .فقط یه قولی به من بده که هر کاری میکنی به من هم بگی.

م: برای چی؟

پ: چون دانیال برای من خیلی مهمه و دوست دارم بدونم. درضمن من دانیال را خیلی خوب میشناسم و شاید بتونم به تو کمک کنم.

م: حرفت منطقیه.هم دوستته و هم تو بیشتر میشناسیش.

خداروشکر مشکل دانیال به کمک محمد حل میشه و در این بین محمد و دانیال نیز دوستان خوبی با یکدیگر می شوند و سه دوست با هم ارتباط صمیمی دارند.

اما چندی نمیگذره دوباره مشکل جدیدی برای دانیال پیش میاد و از محمد کمک میخواد و خب طبیعیه که محمد میخواد کمکش کنه اما پرهام از این قضیه خبردار میشه و میره و با محمد صحبت میکنه.

پ:محمد عزیز ، مشکل دانیال چیه که اومده با تو صحبت کرده؟

چه انتظاری از محمد دارید؟ اینکه بیاد و مشکل رو با دانیال در میان بگذاره اما...

م: فکر میکنم اگر دانیال صلاح بدونه میاد و بهت میگه.

پ: خب ، حالا که نیومده . پس تو بگو.

م: من نمیتونم مسائل شخصی فرد دیگه ای رو با تو در میان بگذارم.

پ: چطور وقتی من اومدم و مشکل دانیال رو به تو گفتم.این حرف رو ازت نشنیدم؟

م: چون تو قادر به حلش نبودی و از من کمک خواستی.درضمن اگر بدون اینکه به خودش گفته باشی که من میخوام مشکلتو با یکی دیگه در میان بگذارم کار اشتباهی کردی.

پ: من اون رو از تو بهتر میشناسم .

م: البته من هم تاحدی شناختمش و فکر کنم برای حل مشکلش کافیه.

پ: اما اون دوست منه و من که گفته بودم دانیال برای من مهمه . تو به من قول دادی!!

م: من برای اون مشکل قول دادم که درضمن در جریان مشکلش هم بودی . واگرنه هیچ وقت کارها و صحبت هایی که در ارتباط با مشکل اول دانیال داشتم را با تو درمیان نمی گذاشتم.درضمن اگر من نتونم مشکلشو حل کنم و بفهمم که تو میتونی حل کنی حتما با اجازه خودش با تو در میان میگذارم.

پرهام که خیلی ناراحت شده فکرهایی به ذهنش میرسه که خوب یا بد چندتا شو بهتون میگم و البته هر کدوم از این عمل ها عکس العملی از محمد داره که به نوبه خودش جالبه.

فکر اول: پرهام میرود و از خود دانیال مشکلشو می پرسد و اگر بتواند کمکش می کند(احتمالا فکر خوبیه اما مگر غروره پرهام اجازه این کارو بهش میده؟)

فکر دوم : میره و با دانیال صحبت میکنه اما نه درباره مشکلاتش ، بلکه درباره محمد و شروع میکنه ازش بد گفتن برای اینکه بتواند دوستی محمد و دانیال رو به هم بزند(خب این کار مشخصه عمل زشتیه اما آیا در بین ما نیست؟)

فکر سوم: پیش دانیال می رود اما نه درباره مشکلات صحبت میکند و نه درباره دانیال و فقط سعی میکند دوستیشون رو تقویت کند تا از دانیال جدا نشود(که اگر واقعا پرهام دوست خوبی باشه باعث پیشرفت دانیال میشه و اگر دوست بدی باشه به خاطر ارتباط زیاد از حد ، باعث تاثیر منفی بر روی دانیال میشه)

فکر زیاده و بعضی از آنها خیلی زیباست که واقعا کم پیدا میشه که ما اینچنین افرادی رو ببینیم.اما زیباتر عکس العمل های محمد در مقابل افکار پرهام که اگر اینگونه باشیم واقعا زیبا عمل کردیم.

عکس العمل اول در مقابل فکر اول : خوشحال میشه که پرهام به فکر دوستش افتاده و پیگیره مشکلاتشه (خیلی خوبه و با توجه به اخلاق محمد اینچنین فکر و عکس العملی از وی انتظار میره)

عکس العمل دوم در مقابل فکر دوم : براش مهم نیست چراکه هدف محمد کمک کردنه نه حفظ دوستی ، درسته حفظ دوست خوب ارزش بیشتری نسبت به پیداکردن دوست خوب داره . اما میدونه صداقت همه چیز رو حل میکنه.

عکس العمل سوم در مقابل فکر سوم : هدف وقتی کمک کردن باشه عکس العمل سوم هم قابل حله .اگر پرهام دوست خوبی باشه که محمد خوشحال تر هم میشه اما اگر دوست بدی باشه اول میره با پرهام صحبت میکنه و اگر پرهام متوجه نشد به طور مستقیم با دانیال صحبت میکنه و باز هم صداقت زیباترین حرکت انسان میتونه باشه.

خب ، من که خیلی از این داستان تاثیر گرفتم و خب فکر کنم بشه فکر ها و عکس العمل های زیادی برای خودمون متصور بشیم.

شما چه حرکت و چه عکس العملی رو دوست دارید؟( البته به من ربطی نداره همینجوری گفتم که خیر سرم کمی به فکر وادار کنم خوانندگان این تصنیف را)


پ.ن:این داستان بیشتر نیاز افرادی است که در برابر کار تربیتی قرار دارند و با افراد مختلفی مرتبط هستند حال ممکن است حل مشکل باشد و یا کمک به پیشرفت.

میلاد حضرت جواد الائمه را به تمام شیعیان تبریک میگم.