هدف ها و درک ها

زمانی را یادم می آید که هدف هایم ، انگیزه هایم ، برنامه هایم کوچک بود.هرچه فکر می کنم و به خاطر می آورم آنها را کوچک می دیدم اما چیزی که مرا تشویق می کرد این بود که خود نیز کوچک بودم و برای آنها تلاش می کردم.

اما حال را که نگاه می کنم.پس از یک دوره بمباران اطلاعات و زیبایی اهداف بزرگان و شناخت حداقلی خود با پوزخندی به گذشته ام نگاه می کنم و می بینم که چگونه تابحال زندگی می کردم؟

تصمیم گرفتم تا هدفی زیبا در شان انسانیت ، در شان بندگی و هدفی عالی را برگزینم.

این کار را هم کردم و هنوز هم به هدفم که نگاه می کنم.با خود می گویم شاید کمتر کسی است که مانند تو هدفی انتخاب کرده باشد و پیوسته به دنبال هدفم حرکت کردم اما پس از اندی حرکت و سیر در زندگی کوتاه با هدف خود فهمیدم که نه تنها به هدفم نزدیک نمی شوم بلکه دورتر هم شدم.چه بسا هدف های کوچک را نیز خراب کرده و توانایی رسیدن به آنها را هم ندارم.

به دنبال مشکل گشتم و به این نتیجه رسیدم که ...

اهداف کوچکم برای این بود که کوچک بودم.اهداف بزرگی انتخاب کردم و این درحالی است که هنوز کوچکم بودم و خود خبر از این نداشتم.

کوچکیم نمی تواند هدف بزرگم را بفهمد و درک کند و این یعنی دور خود چرخیدن و حتما به زمین خوردن

باز هم خداراشکر

حرکت کردم به سمت زیبایی ها ، باجمعی دل پاک که هرکدام اگر می خواستند ،  به اوج می رسیدند.البت هرکس بخواهد به اوج می رسد. اما حیف از این غفلت های هر روز و هر شب بنده خدا.

رفتم به امید شناخت،رفتم به امید دیدار ، رفتم به امید توفیق توبه ، اما حال که برگشتم نمی دانم رسیدم یا نه؟

حالم عوض شده ، اما آیا آنطور که باید شده؟ یا در تخیلاتم سیر می کنم و فکر می کنم که رسیدم.

به هرکس رسیدم گفتم که برایم دعا کنید چه آنهایی که هم سفرم بودند و چه آنهایی که از آنان خداحافظی کردم و رفتم.به آنها گفتم که برایم دعا کنند تا به جایی برسم که حرفم را گوش دهند.

احساس می کردم که آنقدر حقیر شده ام که حتی شهدا از صحبت کردن با من اعراض می کنند.

به هرکسی که می رسیدم التماس دعا می کردم و اینبار نه فقط التماس دعای زبانی.از ته دل می خواستم که برایم دعا کنند.

نمی دانم درست فهمیدم یا نه؟اما در سفر هم امتحان شدم و کمی باختم.اما خداروشکر شهدا کمکم کردند و توانستم کمی خود را جمع و جور کنند.

تمام شد.هم دیدار با شهدایی که برای ما ادامه راه را گذاشتند و هم سالی که پر از افت و خیزهای با فاصله بود که گاهی با سر بر زمین می خوردم و گاهی آنچنان بالا رفتم که می توانم بگویم که ظرفیتش را نداشتم.

همیشه برای سال جدید با خود عهد می بندم.اما واقعا دوست دارم که این عهد از سر داغی نباشد که سریع سرد شود.دوست دارم از روی پختگی باشد تا خام نشود.

خدایا سالی را دوباره آغاز کردم که تو خود در ابتدای آن گفتی "انا لک فتحا مبینا" پس خدایا کمکم کن که هیچگاه در این سال افتی نداشته باشم و همیشه در حال صعود به درگاهت باشم.

سیرتم را زیبا کن. نگذار دیگری را بیازارم . امتحانم کن اما ظرفیت امتحان را به من عطا کن.

کمکم کن تا در آنچه بر من وظیفه داشتی پیروز شوم و مرا بساز آنگونه دوست داری.

اللهم عجل لولیک الفرج


پ.ن:سال جدید را به تمام دوستان و آشنایان و برادران و استادان و عزیزان و ... تبریک عرض می کنم و از خداوند می خواهم که هیچ لحظه ای آنان را به خود وامگذارد.