مفتاح
گاهی هر چیزی را نمی توان پیدا کرد.سخت است زندگی کردن هنگامی که می بینی پیرمردی برای نماز به مسجد می آید و از آن پیرمرد هایی است که باید بر روی صندلی نماز بخواند و چون می بیند در این مسجد پیرمرد ها زیاد هستند ، می آید و به سختی می نشیند و پاهایش را دراز می کند و تا هنگام شروع نماز منتظر می ماند که مبادا کسی بیاید و از وی ناتوان تر باشد و مکانی برای نشستن نداشته باشد و آیا این صندلی تا انتهای اذان خالی می ماند تا او هم نمازش را به راحتی بخواند؟ پیرمرد که مفاتیح خود را کمی آن طرف تر گذاشته نمی تواند به او برسد و پایش توانایی بلند شدن دوباره را ندارد و برای همین هم از من خواهش می کند که کتابش را بدهم و پیوسته از من عذرخواهی می کند که چرا به زحمت افتادم و اینجاست که یاد یکی از بزرگان می افتم؛ هنگامی که دیر وقت به خانه برمی گردد و متوجه می شود که کلیدش را فراموش کرده و چون می داند که خانواده اش خواب هستند ، در را نمی کوبد تا بیایند و در را برایش باز کنند و تا صبح همانجا یعنی پشت در خانه اش می ماند و هیچکس را به زحمت نمی اندازد.عذرخواهی پیرمرد را می فهمم خوب هم می فهمم و می دانم به مانند عذرخواهی های دیگر نیست. اذان را موذن می گوید و در تمام منطقه پخش می کنند و هنگام اذان داخل مسجد که می رسد می بیند که یکی از صندلی ها خالیست و بلند می شود.اما چه بلند شدنی که پاها دیگر جانی ندارد و باید پاها را بسیار باز کند و دست ها را لحظه به لحظه به پاها نزدیک کند تا بلند شود.شبیه همان بچه ای که دوست دارد راه رفتن یاد بگیرد.
می شنوم که یکی از پیرمرد ها به دیگری می گوید که اگر امشب اذان را تو نگویی با همین عصایم می زنمت و هر دو می خندند و پیرمردی که رفاقت این وظیفه را برعهده وی گذاشته است شاید با خود می گوید من چگونه از بین صف ها به جلو بروم و این صدازیاد کن های ریا چاق کن را در دست بگیرم ، اما رفاقت ریا و سختی سرش نمی شود.اذان بیرونی که به حی علی خیرالعمل می رسد بلند می شود و عصایش را در دست می گیرد اما کدام دست؟ فقط یکی از بازوانش انتها دارد و دیگری گویا از مچ چیزی جز پارچه سیاه رنگی نصیبش نشده است. از بین جمعیت شروع به حرکت می کند که ناگهان می بینم جمعیت دست هایشان بالا می رود تا بتوانند پیرمرد را بگیرند که گویا پیرمرد در حال افتادن بوده است که با خنده به امام جماعت نگاهی می کند و خود را نگه می دارد.پیرمرد عجلوا بالصلواۀ را که می شنود الله اکبر را میگوید و به سبک موذن زاده هم می گوید و مخصوصا انتهای هر یک از بندها را که چه زیبا موج می دهد.اذان که می گوید سرش پایین است و دوست دارم بدانم به چه فکر می کند؟ به اینکه همه منتظرند اذانش تمام شود ، یا اینکه چه صدا و لحن زیبایی دارد و یا اینکه چه رفاقتی به خرج داده و یا اینکه اذان را می گویم قربۀ الی الله
الله اکبر نماز را می گویم و نمی دانم چرا گنجشکک ذهنم تا این حد از این شاخه به آن شاخه می پرد و منتظرم که بر یک شاخه بنشیند نمی دانم شاید غذایی پیدا نکرده و اشتباها دنبال روزی می گردد آن هم به سختی و نمی داند که شاید دمی نشستن بر روی شاخه ای زمان را به تو می دهد تا دقیق تر روزهایی که بر زمین ریخته شده است را ببینی که هیچ گاه شاید در پرواز های بی هدف نبینی و همیشه خسته و گرسنه سر را بر زمین می گذاری.
پ.ن:اصلا قرار نبود این موضوع را بنویسم اما نمی دونم چطور شد و این خاطره به ذهنم رسید. چراکه از چیز دیگری دلگیر بودم و پیرامون آن موضوع می خواستم صحبت کنم که گویا قسمت نیست و باید گفت خداراشکر
وظیفه ام چیست؟