فطرت و فراموشی
در پیاده رو حرکت می کردم و در این فکر بودم که چقدر خسته ام.خسته از این زندگی ، از این اشتباهات ، از این همه تقصیر ، از این همه بی هدف پیش رفتن ، از این همه به نتیجه نرسیدن. قدم زدن در هوای این چند روز خوب این همه فکر را به یادم می آورد.به چهارراه رسیدم و از دور نگاه می کردم که اگر برسم آیا چراغ برای من سبز خواهد شد یا نه ، حال که رسیدم هنوز چراغ برای من قرمز بود.
چراغ سبز شد.اما باز هم نگاهی می کنم که ماشین نیاید و حرکت می کنم.در یک چشم به هم زدن صدای قیــــــــــژژژژژ ترمز ماشینی به گوشم می رسد و از آن لحظه به بعد هیچ چیز نمی فهمم.هیچ چیز از این دنیای دنی نمی فهمم و در نور حرکت می کنم.گاهی مردم را می بینم که بالای سرم ایستاده اند و به من نگاه می کنند و گاه باز همان نور را می بینم.سرم درد می کند.اما لحظه لحظه سفیدی بر چشمانم غلبه می کند و دیگر هیچ نمی بینم.
یک رو بعد:
چشمانم را باز می کنم.مردی سفید پوش که ماسکی بر صورت دارد و یک گوشی بر گردن که فردی او را دکتر خطاب کرد و می گوید که جناب دکتر مریض به هوش آمد. دکتر صورتش را جلوی چشمانم گرفته و می گوید حالت خوبه محمد آقا؟ جواب نمی دهم و صدای بیــــغ بیـــغ قلبم را از دستگاه می شنوم و نمی دانم که این نظم را چه کسی اینگونه تنظیم کرده که لحظه لحظه آن ، اینچنین یکنواخت است.
چشمانم به این طرف و آن طرف می رود اما سرم را نمی توانم بچرخانم.گردنم درد می گیرد.چند نفر مرد و زن بیرون اتاق گریه می کنند.نمی دانم چرا.احتمالا از چیزی ناراحت هستند.دکتر به من می گوید که آنها را می شناسی؟ و من به وی نگاه می کنم و در ذهن این سوال را می پرسم که چرا باید آنها را بشناسم؟ سری تکان می دهم به علامت نه.نمی دانم چرا سخن نمی گویم.شاید نمی توانم و شاید حالش را ندارم و دکتر به بیرون نگاهی می کند و با ناامیدی سری تکان می دهند.
دکتر می گوید:آنها پدر و مادر و خواهر و برادرت هستند.ابتدا به حرف دکتر توجهی نمی کنم و گویی که فرد دیگری را مخاطب گرفته.اما زمانی که سنگینی چشمان دکتر را حس می کنم ، کمی به حرفش فکر می کنم.نه ، امکان ندارد.پدر و مادر؟خواهر و برادر؟پس چرا آنها را نمی شناسم؟
کمی بیشتر فکر می کنم و ناگهان یاد نامم می افتم که چیست.واقعا نامم چیست؟سوالی است که دنبال جوابش می گردم که یاد نامی افتادم که دکتر مخاطب گرفته است.«حالت خوبه محمد آقا؟».
سوال پشت سوال.کجا هستم ؟ من چه کسی هستم ؟ اصلا برای چه اینجام ؟ محمد یعنی چه ؟ چرا این نام را بر من گذاشته اند؟ چه کسی این نام را برای من گذاشته ؟که قلبم شروع به می کند با سرعت تپیدن . هنوز در فکر سوال هایم هستم که دیگر یکنواختی صدای دستگاه را نمی شنوم.بدنم تکان های شدیدی می خورد که دکتر با چند نفر من را آرام می کنند و سرنگی که ماده ای در آن است را به بدنم تزریق می کنند و تمام بدنم لمس می شود و آرام می گیرم.دیگر نمی توانم فکر کنم و فقط به سقف خیره می شوم و چندی بعد چشمانم بر روی هم قرار می گیرد و به خوابی عمیق فرو می روم.
چند هفته بعد:
می توانم بلند شوم.خانمی که چادر بر سر دارد قربان صدقه ام می رود و من احساس غریبی می کنم اما دلم برای زن می سوزد که اینگونه خود را به آب و آتش می زند و مردی که منتظر است من را کمک کند تا از جا بلند شوم با اینکه می داند می توانم به تنهایی بلند شوم و پسر و دختر جوانی که به حالت غریبانه ای به من نگاه می کنند و این نگاه ها را از هر چیز بهتر درک می کنم.
هیچ چیز نمی دانم.هیچ چیز به یاد ندارم.از کنار دانشگاه رد می شویم.می گویند تو دانشجوی مهندسی این دانشگاه هستی.سوال می پرسم که چه رشته ای؟و خانم گریه می کند.
از مرد که احساس می کنم قوی تر است می پرسم.اینجا کجاست؟ جواب می دهد:اینجا شهر مشهد مقدس است.
مشهد؟مقدس؟ دوست ندارم که از فرد غریبه زیاد سوال کنم.اما می پرسم که چرا مشهد و چرا مقدس؟
خیلی با طمئنینه پاسخ می دهد. اگر من به جای وی بودم می گفتم همینی که هست.این چه سوال مسخره ایه آقا.
اما پاسخ می دهد.مقدس است چون فردی در همسایگی ماست که همه ما دوستش داریم.
خوشحال می شوم.فردی هست که همه دوستش دارند.
سوال می پرسم که این شخص کیه؟ که ناگهان ضجه های خانم بلند می شود و آن پسر و دختر نیز شروع به گریه می کنند و مردی که کمی بغض گلویش را گرفته و هنوز گریه نمی کند می گوید.می خوای بریم پیش این آقا؟
خوشحال می شوم و سریع پاسخ می دهم که اگر بشه خیلی خوبه و در دلم می گویم که یعنی کی میتونه باشه؟
بعد مرد خود شروع به حرف زدن می کند و می گوید و می پرسد که چیزی درباره امام شنیده ای؟
امام؟یعنی چی؟نه نشنیده ام.
همه مردمی که تو این شهر هستند . حتی تو این کشور هستند به عشق ایشون و پدران و فرزندانشون زندگی می کنند.درسته در بین ما نیستند و شهید شدند اما همه از ایشون کمک می گیریم و هیچ وقت هم دست خالی برنگشتیم.
چقدر از طریقه صحبت کردن مرد خوشم آمده.خوب سخن می گوید.با صحبت کردنش من را تحقیر نمی کند. می داند که سوال هایم چیست.انگار که یکبار دیگر به تمام سوالاتم پاسخ داده.اشتیاق زیادی به صحبت کردن با وی پیدا می کنم و با خود می گویم بهترین کسی است که می توانم سوالاتم را بپرسم.
تا می خواهم شروع کنم؛می گوید،رسیدیم.پیاده شید.از این که نتوانستم سوالاتم را بپرسم ناراحت می شوم اما بیشتر خوشحال می شوم که رسیدیم و می خواهم آقایی را ببینم.
سیل جمعیت را می بینم که همه به خانه این آقا می آیند.در هنگام ورود من را می گردند.همه را می گردند.وارد می شوم.قلبم تندتر می زند و احساس غریبی و البته قریبی دارم و رو به این خانواده می کنم و می گویم:
فکر میکنم که خونه منم اینجاست.اتاق من باید همین طرف ها باشه.
این بار آن مرد هم به همراه بقیه خانواده شروع به گریه می کند و من لبخند زنان به سمت خانه ام می روم.
پ.ن:ولادت باشکوه سرور ظلم ستیزان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و پرچمدار و وفاداری حضرت ابالفضل العباس (ع) و اسوه عبادت حضرت سجاد (ع) بر همگان مبارک باد.
وظیفه ام چیست؟