چگونه دیگران را به خود جذب کنیم؟

این سوالی است که یادم می آید تیتر یکی از کتاب های روانشناسان غرب بود و البته عبارت دقیق آن را در ذهن ندارم و پیوسته در کتاب در ارتباط با نیروی جذب و رفتار با دیگران صحبت شده بود و من که هیچ عقبه ذهنی نداشتم با خود گفتم  که حتما این کتاب را بخرم و مطالعه کنم که خداراشکر این امر اتفاق نیافتاد.

چراکه سوالی در ذهنم به وجود آمد که چرا باید دیگران را به خود جذب کنیم؟این سوال ، موضوعی است که حتی بعضی از بچه های مذهبی باید به آن توجه کنند و نه تنها توجه بلکه باید ببینند که آیا به آن عمل می کنند.

سوال بنده از اینجا شروع می شود که چرا باید دیگران را به خود جذب کنم؟آیا اصلا باید به خود جذب کنم؟و سوال مهم ، من چه کسی هستم که دیگران را باید به خود جذب کنم؟

اکثر افراد میل به توجه را در وجود خود حس می کنند که می توانید در بچه ها این حس را بسیار ملموس تر ببینید.چراکه خودشان را همیشه جلوی شما می آورند و می گویند من رو نگاه کن و اگر مورد توجه قرار نگیرد بسیار تحت تاثیر قرار می گیرد و چون ابایی از نشان دادن احساسات خود ندارد کاملا مشهود هست که وی نیاز به توجه دارد و با بلند کردن صدا و یا ... نشان می دهد.

در بین دوستان ، خانواده ،  اقوام نیز شاید متوجه این امر شده باشید.با به رخ کشیدن توانایی ها درصدد جلب توجه دیگران به خود هستیم.

به دنبال مثال خوبی می گشتم اما پیدا نکردم و ناچار به گفتن این مثال هستم.

شهوت و شهوت رانی نیازی است که در انسان قرار داده شده و اسلام راه درست برطرف کردن این نیاز را نشان داده است.البته عرض کردم مثال خوبی نیست.اما شاید کمی قابل لمس باشد.نیاز به توجه دیگران امری است که نمی شود آن را گناه تلقی کرد اما آیا مسیر تکامل انسان را سخت نمی کند؟

کمی تامل کردن در سیره ائمه و بزرگان دین می توان این سوال را پرسید که آنها خود به دنبال جلب توجه بودند که تا این حد از یاران و دوستان برخوردار بودند؟ و یا نزدیکی آنها به خدا باعث شد که بین اطرافیان خود عزیز شوند؟

شاید اشتباه نباشد و بتوان گفت کمی ایمان و دوری از خداوند سبب شده تا انسان به دنبال رفع این نیاز از بندگان خدا باشد که بسیار ناگوار است.کم نمی بینیم که حتی برای اینکه بتوانند دیگران را به خود جذب و یا جلب کنند باعث ناراحتی همدیگر می شوند و چه بسا به اسم تاثیرگذاری مثبت ، نفس خود را تقویت می کنند.

می توان مثال هایی را زد که کاملا مصداق را بتوان پیدا کرد. اما نه در حدی هستم و نه جایگاهش را دارم

خداوندا هیچگاه ما را به حال خود رها مکن

یک دل پاییزی

سرمای بدی خورده ام و کسل ، خسته ، درمانده روبروی تلویزیون دراز کشیده ام و به همه چیز فکر می کنم و به هیچ چیز فکر نمی کنم.تمام اتفاقات دنیاییم از گذشته و تمام تخیلات آینده ، تیتروار از روبروی چشمم عبور می کند.

به دنبال راهی برای فرار می گردم.فرار از ذهنی که بیش از هرچیز مرا خسته کرده است.اما این ذهن چغر قویتر از آن است که بگذارد.از راه فرار هم برایم تجربه ای و یا خیالی می سازد و برایم تعریف می کند.

یک مهتابی در خانه روشن است و تمام خانه تاریک و حتی به خودم زحمت نمی دهم یک مهتابی دیگر روشن کنم.چراکه فکر به روشن کردن آن یعنی درگیری در یک نزاع ، که اول سوالش این است که روشن کردن مهتابی در حالی که فرد دیگری در خانه نیست اسراف نیست؟ حتی نمی خواهم در برابر این سوال قرار گیرم چه برسد به اینکه بخواهم جوابش را بدهم.

هربار که آب دهانم را قورت می دهم گلویم درد می کند.گویا دوباره حلقم ترشح کرده و جمع شده.بلند می شوم و لیوانی برمی دارم.کمی نمک میریزم.مقداری آب جوش ، چراکه می دانم اگر آب شیر بریزم سرد است و حلقم یخ می کند و خوشحال از اینکه با این کار نمک بیشتر حل می شود و اسرافی در کار نیست.درحالی که می دانم افزایش دما تاثیر خیلی خیلی کم در حلالیت سدیم کلرید که همان نمک طعام است دارد.حتی جدولش در مقایسه با سایر نمک ها در کتاب شیمی یادم هست.البته یادم نمی آید که کدام سال بود.کمی آب سرد می ریزم و هم می زنم.استنشاق هم عالمی دارد.جریان آب را از دروغ بینی به داخل دهان حس می کنم.یکی از سوراخ های بینی ام کیپ شده است و فقط با یکی می توانم گلویم را تمیز کنم.

نمی دانم چرا در این مورد برایتان نوشتم.شاید می خواستم که فکرهایم را ننویسم که چرت و پرت تر از این اتفاق روزانه یک سرماخورده است.

دوباره روبروی تلویزیون می نشینم چشم هایم درد گرفته و خسته شده.آرام روی هم می گذارم ناخودآگاه این بیت را زمزمه می کنم.

هرکس به طریقی دل ما می شکند        بیگانه جدا ، دوست جدا می شکند.

هرچقدر فکر می کنم نمی فهمم که چرا این بیت را زمزمه می کنم . از دست هیچکس دلخور نیستم.اما غمی که نشسته را نمی فهمم.یاد یکی از شعرایی می افتم که در دیدار رهبری شعری سرود که خیلی خوشم آمد.البته به طور کل از شعر و شاعری چیزی نمی فهمم.از این قطعه هم به این خاطر خوشم آمد که رهبری آفرین گفت و به گونه ای گفت که انگار به من گفته و لذتی بس عمیق بردم.

پاک است و زلال مثل دریا دل تو      باید ز دلم پل بزنم تا دل تو

امروز چقدر بی امان باریدی            ای ابر بگو چه کرده غم با دل تو؟

و باز هم به دنبال افکار ندانسته از کجا آمده.بخواهم همین گونه بنویسم شاید خود کتابی شود که هیچ نفعی برای دیگری نداشته و نخواهد داشت.اما همین را در آخر از من به یادگار داشته باشید.

با پیر سخن همی سخن گفتم دوش      کز راز جهان بر من دلخسته مپوش

نرم نرمک مرا همی گفت به گوش       دانستنی است، گفتنی نیست خموش

ای ابلیس و ای شیاطین

بروید و دام خود بر دیگری نهید چراکه یک ماه از خدا خواستم و شک ندارم به من عطا کرده است پاکی را

بروید و دیگری را هدف تیرهای خود قرار دهید چراکه از خدا خواستم تا تیرهای شما را به من نشان دهد.

این را هم بدانید که با تمام قوا به رویارویی شما می آیم.

درست است ، شاید نفسم آنگونه که می خواهم پولادین نشده و می دانم تا رویین شدن فاصله دارد اما می دانم و شما هم می دانید که مخلصین چه کسانی هستند و خدا هرکسی را که بخواهد هدایت می کند.

بسیاری از ضعف هایم را شناختم و بدانید که هیچ مارگزیده ای از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود.

این را هم می دانم که شما بیکار نمی مانید و به دنبال راه های دیگری هستید.اما من ، خود را به خدایم سپرده ام و می دانم که وعده ی پیروزی از آن استقامت کنندگان است.

حمله هایتان نگرانم نمی کند و می دانم که مرا قویتر می کند و شما هم از پاتک های من بترسید که بد دودمانی را از شما تباه می کند.

بگذار این را هم به شما بگویم و بهتر است بگویم که به شما هشدار می دهم که فقط منتظر حمله های شما نمی مانم و با تمام قوا حمله خواهم کرد.

راهش را نیز بلد هستم.نمی خواهم به شما نگویم چراکه بد نیست بفهمید که قدرت دفاعی شما ، هیچ است و از شیاطین انس شروع خواهم کرد و آنها را آنچنان با فطرتشان آشنا کنم که گویی دوباره متولد شده اند و از خداوند عزیز و قدیر نیز کمک گرفته ام.

بندگانی را که تخریبشان کردید را می سازم و قبول کردم سخن ناصحانی که به ما گفتند رسالت ما رسالت انبیاست.

و در آخر کلام

ای ابلیس و ای شیاطین

من فرزندی هستم که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی (علیه السلام) و با همین نسبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پدرانم هستند پس می توانم به نزدیکترین فاصله تا عصمت برسم و بدانید حرکت کردم.