دموکراسی یا تئوکراسی

دموکراسی یک روش حکومتی است که در آن فرد یا گروهی خاص، حکومت نمی‌کنند بلکه با رأی مردم حکومت شکل می‌گیرد.
تئوکراسی به نوع خاصی از حکومت گفته می‌شود که در آن اصالت به قوانین دینی است. و نوعی حکومت است که در آن «خدا» مبنای سیاسی حاکمیت است.
جنگ و دعوای این نوع حکومت‌داری از اول انقلاب تا امروز میان سیاستمداران دین‌مدار داخلی برقرار بوده و هر شخصی بنابر اعتقادات خود، تفسیری از نوع حکومت‌داری ارائه می‌دهد.
تلفیق این دو نگاه طیف های مختلف سیاسی را شکل داده که اعتقادات ۴ دسته از این طیف‌ها به شرح زیر است.
1-برخی حکومت در ایران را بدون انتخاب رهبر دینی و صرفاً با وجود قوانین دینی قبول دارند. (البته برخی در این دسته حکومت در ایران را بدون قوانین دینی پذیرفته که اغلب در خارج از کشور زندگی می‌کنند و نگاهی سکولارمآبانه دارند.)
2-برخی حکومت در ایران را با وجود رهبری دینی اما تغییرپذیر قبول داشته که با رأی مستقیم مردم، رهبر عوض می‌شود. (برای مثال هر ۱۰ سال)
3-برخی حکومت را بر اساس شورای رهبری صحیح دانسته و اعتقاد دارند ۳، ۵ یا ۷ مجتهد، زمام سیاست دینی کشور را بر عهده بگیرند.
4-و برخی بهترین مدل حکومت را به شیوه فعلی و وجود یک رهبر در رأس تشکیلات قبول دارند.
اینکه کدام‌یک درست و دقیق بوده جای بحث دارد و در این مجال نگنجد. (شاید در آینده هرکدام به بوته نقد گذاشته شود انشا الله) اما مردم ایران باید با تفکرات شخصی به یکی از مدل‌های حکومت‌داری اعتقاد داشته باشند و خود را آماده دفاع از آن بکنند.
کشور ایران پیوسته با موج‌های مختلف سیاسی، فکری و اعتقادی دست‌وپنجه نرم می‌کند و مردم بی‌اعتقاد از این اتفاقات خسته یا ترسیده می‌شوند. نتیجه اعتقاد صحیح، عدم تأثیرپذیری از گروه‌های مختلف فکری است که موهبت بزرگی است.

سربازی هیچ پسری رو مرد نکرد، فقط خسته کرد.

این روزها آنقدر که باید خوشحال نیستم. روزهای پایانی خدمت نزدیک است و حسی شبیه به افسردگی تمام وجودم را گرفته است. 1 تیرماه سال 1394 اعزام شدم و دوماه آموزش نظامی را دیدم تا بتوانم در زمان نیاز از این مرز و بوم دفاع کنم. شکی نیست که اگر خدای ناکرده به این کشور حمله ای صورت گیرد. با آن دو ماه آموزشی حتی نمی توانم آب دماغم را بالا بکشم چه رسد به جنگ! بی شک باید دوباره دوره ای ببینم تا بتوانم جانم را فدای این میهن کنم. شاید باورتان نشود اما از آن دو ماه راضی هستم. خوشحالم که در شهری نزدیک به 1500 کیلومتر آن طرف تر، سختی هایی کشیدم و ظرف شستم و پوتین واکس زدم. توسری خوردم. تنهایی آن دو ماه، دوری از موبایل و تلویزیون برای من فرصتی فراهم کرده بود تا خودم را بسازم. اما ...

28 مرداد 1394 به مشهد آمدم. به کانون گرم خانواده، همه خوشحال و منم خوشحال. در صنعتی نظامی شروع به فعالیت کردم. آنچه نصیب من شده بود نامه و نامه نگاری، تایپ و درست کردن جدول، تهیه گزارش و ... بود. روزها سپری میشد و من هر روز 7 صبح تا 4 بعدازظهر می رفتم و می آمدم. گاهی شب ها شیفت هم نوبتم می شد. از اینجا داستان فرق می کند...

نمی دانم چرا این سوال ها در ذهنم ایجاد گشته است که البته شاید در ذهن همه ایجاد شده!! من چرا اینجا هستم؟ در حال انجام چه کاری هستم؟ آیا در حال خدمت کردن به کشور عزیزم هستم؟ تا چند روز پیش من نبودم و این کارها انجام می شد؛ حال که هستم؛ انجام می شود؛ اگر نباشم نیز انجام می گیرد. پس من کدام خلا را پر کرده ام؟ از یک نیروی جوان، تازه نفس، چه استفاده ای می کنند؟ روز به روز سوال ها بیشتر می شد تا ...

من همیشه از کشور و مدیریت آن دفاع می کردم! حتی اگر گاهی مشکلی وجود داشت که دفاعی نداشت؛ وجود مشکل را بر عدم توانایی مسئولین می گذاشتم. اما اینبار قضیه فرق می کند. سربازی من را نه تنها منتقد کشور نکرد چه بسا من را بدبین کرد. یک جوان که می تواند کاری را که در یک هفته از او می خواهند، طی مدت یک روز آماده کند! چرا ساعت ها باید پشت میز بنشیند و با بقیه همکاران حقوق بگیر چرت و پرت بگوید. باید عمر خود را در غیبت کردن حرام کند. نه می تواند با خود مطلبی را آنجا مطالعه کند؟ نه می تواند فایلی را در سیستم کامپیوتر بریزد و اطلاعات خود را بالا ببرد. به اینترنت دسترسی ندارد تا کارهای بیرونی انجام دهد و کمی رشد کند. آیا این جوانی که مخاطب این حدیث است:« یا ابناء العشرون جدوا و اجتهدوا یعنی ای جوانانی که بیست سال را پشت سر گذاشته اید. تلاش کنید و زیادی تلاش کنید.» در حال عمل به این حدیث است؟

18 دی ماه 1395 تمام شد. خدمت مقدس ( که البته باید پرسید کدام مقدس؟) سربازی تمام شد. چگونه کسی که یک سال و اندی پشت میز، تنبلی را تجربه کرده است می تواند تلاش کند؟

اما بهرحال تمام شد ...

و اما ازدواج ...

زمان زیادی می گذرد و صفحات زندگی ورق می خورد اما آنچنان سریع می گذرد که حتی برای نگارش وقتی نمی ماند. بیش از یک سال است که این صفحه خالی است. خالی از سکنه اما همیشه دلم هوای دغدغه هایم را می کند و به دنبال فرصتی تا دوباره بیایم و از خود بنویسم، برای خود بنویسم، برای خود انسانی، برای خود معنوی و برای خود معرفتی تا تذکری باشد برای خودها.

اتفاقات بسیار افتاده است که شاید اگر به ترتیب جلو بیاییم خدمت مقدس سربازی در اولویت باشد و اگر از مهمترین شروع کنیم امر مقدس و پاک ازدواج با اختلافی بسیار جلودار است. اما خدمت مقدس سربازی یک ماه دیگر به پایان می رسد و آن زمان بهترین وقت برای درد دل و در میان گذاشتن دغدغه هاست.

آری ازدواج، همان امری که هر انسانی به آن نیاز دارد و همگان برای ایجاد این نیاز باید خدا را شکر گویند. خدایی که می دانست خلا آدمی چیست؟ روح و روان انسان به چه چیز نیاز دارد؟ کمبود جسم و نقص جسمانی انسان چگونه کامل می شود؟ و من هم خداراشاکرم که این فرصت را برایم مهیا ساخت تا برایم اتفاق بیافتد.

بدون شک به این نتیجه رسیده اید که هر اتفاق برای ما، رشدهایی در پی دارد و این را هم می دانید که رشد بدون سختی امکان پذیر نیست. به عبارت ساده تر اگر به دنبال پیشرفت درونی و بیرونی هستی باید سختی بکشی و امکان ندارد که بتوانی بدون سختی به چیزی دست پیدا کنی. اما آنچه تفاوت دارد مقدار و نسبت سختی است. همه ما باید به دنبال این باشیم که کمترین سختی و بیشترین رشد را داشته باشیم. برای رسیدن به بیشترین رشد و کمترین سختی باید مقدمات را گذارند یا آنان را آماده کرد یا خود را آماده کرد.

امر ازدواج بِما هُوَ ازدواج، بیشترین رشد را برای انسان دارد و طبیعتا بزرگترین سختی ها نیز پیش روی انسان قرار دارد. اما اقدامات، آماده سازی ها و امور مهم برای کاهش این سختی، چیست؟

1- شرایط روحی و فکری خود و طرف مقابل را شناختن ؛ هرچند هر چقدر هم شناخت زیاد باشد باز هم کم است و این مسئله تمامی ندارد. اما این مسئله را همه بالاتفاق مهم می دانند.

2- شرایط کاری و مالی؛ خطاب من به آن دسته از افرادی است که می گویند خدا درست می کند، بدون شک خدا درست می کند اما چه چیزی را؟ دنبال چه چیزی هستید که خدا درست کند؟ اگر منظورتان این است که خداوند از عدم تواناییت، توانایی می سازد و برایت از آسمان کار و پول می فرستد زهی خیال باطل. بهترین های عالم هم انتظار دارند که بهترین زندگی را برایشان فراهم کنی و طبیعتا شخص جنابعالی هم در تصور خود بهترین زندگی را ساخته ای! حال آیا ابزار رسیدن به آن را بدست آورده ای! اگر مهندس هستی. کار بلدی؟ اگر طلبه ای اهل منبر رفتن و کلاس برداشتن هستی و آنقدر علم داری که تو را بخواهند؟ اگر روانشناسی مدرک معتبرش را داری که بتوانی از علمت استفاده کنی و خلاصه اینکه خدا برایت بی هوا کاری نمی کند.

3- اوصیکم به شناخت؛ جالب است که اعتماد به نفس خوب است اما نه در امر ازدواج، یادم می آید پیش یکی از مشاورین ازدواج رفتم و از من پرسید فکر می کنی در جلسات ابتدایی به چند درصد از شناخت میرسی؟ و من پاسخ دادم حدود 70 تا 80 درصد. لبخندی زد و گفت اگر به 20 تا 30 درصد هم رسیدی خدا راشکر کن.

اما از همه اینها بگذریم من که خدا را شکر می کنم که این امر برایم اتفاق افتاد و بدون شک اگر به خدابودن خدا اعتقاد داشته باشی تو هم خدا را شکر می کنی.

التماس دعا

محدويت هاي رشدزا

گاهي شرايط انسان به گونه اي است كه هيچ حق انتخابي ندارد. جبر جامعه تو را به سمتي سوق مي دهد كه يا بايد براي ادامه زندگي در اين جامعه همراه باشي و يا به كلي راه ديگري را انتخاب كني كه بسيار سخت خواهد يود.

قطعا راه جبري جامعه را انتخاب كردن، فوايدي دارد كه فكر كردن به آن مي تواند به زندگي انسان جهت دهد.

گاهي اوقات از خداوند مي خواهيم كه اختيار را از ما بگيرد و چه خيري از اختيار ديده ايم را سوال خود قرار مي دهيم و طلب جبر از خداوند مي كنيم. كاري به درست و يا غلط بودن اين خواسته ندارم. كاري به بررسي ديني و آزادي انسان از منظر دين ندارم. اما اين را مي دانم در زمان هايي كه انسان در اوج بي برنامگي و نه حتي در اوج اما در سختي بي نظمي و هدف زندگي قرار دارد. جبر تنها راه حل موجود براي نظم دهي به زندگي است.

وقتي شما مجبور به گذراندن وقت در مكاني باشي. با محدوديت ها و موانعي كه دست و پاي فكر تو را بسته اند. خواه نا خواه به دنبال استفاده درست از امكانات موجود برمي آيي و پيوسته به دنبال راهي براي رشد هستي. اما وقتي در اوج بي محدوديتي قرار داشته باشي و اگر مانند عموم مردم قدرت انتخاب و هدف زندگي نامنتاهي را نداشته باشي در بين اين بي محدوديتي گم خواهي شد و قطعا زوال انتهاي زندگي خواهد بود.

حداقل حضور در اين زمان ها و اين مكان ها به من ياد داد كه بايد براي خود محدوديت هايي قائل باشم. حال اين محدوديت برخواسته از جامعه و عرف آن باشد و يا بهتر از آن برخواسته از دين و اعتقاد باشد.

الحمدالله كه دين ما آزادي به معناي آزادي صد در صدي را قرار نداده است كه اگر قرار مي داد حقيقتا بايد به الهي بودن اين دين شك كرد.

كاري با بحث هاي سياسي و حقوق بشر و آزادي بيان و ... ندارم كه حتي مي توان گفت خسته ام از اين همه سياسي بازي هاي جامعه خودي و غيرخودي. من اين را فهميده ام كه محدوديت ها رشد مي آفريند البت اگر در محدوديت به دنبال رشد باشي و فكر ازبين بردن محدوديت را از سر بيرون كني و تمام انرژي خود را براي آن نگذاري.

و من الله التوفيق

یک روز با خودم، من و محمد

تصمیم گرفتم که فردا صبح علی الطلوع به حرم بروم و زیارت بکنم و انشاالله سالن مطالعه و درس.

صبح از خواب بیدار شدم. نماز صبح که خواندم. یک نگاه به بالشت و تشک و یک نگاه به سجاده و یک نگاه به کتاب ها و یک نگاه به خودم.

خودم گفت: قطعا اگر خوبت بیاد هیچی از درس نمیفهمی.

محمد(خود دومم) گفت: خب عزیز من! تو که همیشه خوابت میاد. دیشب قول دادی که فردا بریم حرم.

من هم در جواب محمد: یادته اون روز خوابم میومد رفتم هیچی نفهمیدم. اما خب عقب میافتم.

خودم: بجاش تا شب بشین درس بخون. الان نیگا چشات چقد سخت وایساده. اصلا ساعت کوک کن تا یکساعت دیگه بیدار شی. اصلا خودم بیدارت می کنم.

من ساعت کوک می کنم و میخوابم و بجای یکساعت، یکساعت و نیم میخوابم.

محمد: پاشو دیگه خیلی دیر شده و از درس عقب افتادی. زیارت پیش کش.

خودم: من که گفتم سر ساعت بیدار شو! حالا نیگا عقب افتادی. بخوای بری حرم یکساعت حتی بیشتر تو راهی! بشین تو خونه درس بخون.

من در جواب خودم: تو خونه درس نمیخونم! تو که میدونی!

خودم: یعنی چی؟ شور تنبلی رو درآوردی! حالا هم که نمیخوای بری حرم میتونی دو دقیقه ای دراز بکشی تا حالت جا بیاد بعد هم پاشو درس بخون.

من قبول می کنم. دراز می کشم و عوض دو دقیقه، یکساعت دیگه چرت میزنم.

محمد: عزیز من! عقب افتادی همین الان پاشو!

خودم: چکارش داری. بذار استراحت کنه مغزش روشن شه.

من بلند میشوم و پس از صرف چای و دو لقمه نان درس رو شروع می کنم.

خودم در وسط درس: امروز دیر بیدار شدی و تمام برنامه هارو بهم زدی. امروز روز نمیشه. برنامه ریزی درسی رو بهم ریختی.

محمد: بگذار درس بخونه! ولش کن!

من ناراحت هستم.

خودم دم به دقیقه از خرابی روز می گوید و نمی گذارد درس بخونم و در آخر می گوید بشین دوباره برنامه ریزی کن. نظرت چیه از صبح زود بری حرم؟

ذهن من درگیر می شود و شروع به تخیلات و برنامه ریزی و واقعا روزم خراب می شود.

تصمیم گرفتم که فردا صبح علی الطلوع به حرم بروم و زیارت بکنم و انشاالله سالن مطالعه و درس.

می توانی متن دوباره از اول بخوانی.