سربازی هیچ پسری رو مرد نکرد، فقط خسته کرد.
این روزها آنقدر که باید خوشحال نیستم. روزهای پایانی خدمت نزدیک است و حسی شبیه به افسردگی تمام وجودم را گرفته است. 1 تیرماه سال 1394 اعزام شدم و دوماه آموزش نظامی را دیدم تا بتوانم در زمان نیاز از این مرز و بوم دفاع کنم. شکی نیست که اگر خدای ناکرده به این کشور حمله ای صورت گیرد. با آن دو ماه آموزشی حتی نمی توانم آب دماغم را بالا بکشم چه رسد به جنگ! بی شک باید دوباره دوره ای ببینم تا بتوانم جانم را فدای این میهن کنم. شاید باورتان نشود اما از آن دو ماه راضی هستم. خوشحالم که در شهری نزدیک به 1500 کیلومتر آن طرف تر، سختی هایی کشیدم و ظرف شستم و پوتین واکس زدم. توسری خوردم. تنهایی آن دو ماه، دوری از موبایل و تلویزیون برای من فرصتی فراهم کرده بود تا خودم را بسازم. اما ...
28 مرداد 1394 به مشهد آمدم. به کانون گرم خانواده، همه خوشحال و منم خوشحال. در صنعتی نظامی شروع به فعالیت کردم. آنچه نصیب من شده بود نامه و نامه نگاری، تایپ و درست کردن جدول، تهیه گزارش و ... بود. روزها سپری میشد و من هر روز 7 صبح تا 4 بعدازظهر می رفتم و می آمدم. گاهی شب ها شیفت هم نوبتم می شد. از اینجا داستان فرق می کند...
نمی دانم چرا این سوال ها در ذهنم ایجاد گشته است که البته شاید در ذهن همه ایجاد شده!! من چرا اینجا هستم؟ در حال انجام چه کاری هستم؟ آیا در حال خدمت کردن به کشور عزیزم هستم؟ تا چند روز پیش من نبودم و این کارها انجام می شد؛ حال که هستم؛ انجام می شود؛ اگر نباشم نیز انجام می گیرد. پس من کدام خلا را پر کرده ام؟ از یک نیروی جوان، تازه نفس، چه استفاده ای می کنند؟ روز به روز سوال ها بیشتر می شد تا ...
من همیشه از کشور و مدیریت آن دفاع می کردم! حتی اگر گاهی مشکلی وجود داشت که دفاعی نداشت؛ وجود مشکل را بر عدم توانایی مسئولین می گذاشتم. اما اینبار قضیه فرق می کند. سربازی من را نه تنها منتقد کشور نکرد چه بسا من را بدبین کرد. یک جوان که می تواند کاری را که در یک هفته از او می خواهند، طی مدت یک روز آماده کند! چرا ساعت ها باید پشت میز بنشیند و با بقیه همکاران حقوق بگیر چرت و پرت بگوید. باید عمر خود را در غیبت کردن حرام کند. نه می تواند با خود مطلبی را آنجا مطالعه کند؟ نه می تواند فایلی را در سیستم کامپیوتر بریزد و اطلاعات خود را بالا ببرد. به اینترنت دسترسی ندارد تا کارهای بیرونی انجام دهد و کمی رشد کند. آیا این جوانی که مخاطب این حدیث است:« یا ابناء العشرون جدوا و اجتهدوا یعنی ای جوانانی که بیست سال را پشت سر گذاشته اید. تلاش کنید و زیادی تلاش کنید.» در حال عمل به این حدیث است؟
18 دی ماه 1395 تمام شد. خدمت مقدس ( که البته باید پرسید کدام مقدس؟) سربازی تمام شد. چگونه کسی که یک سال و اندی پشت میز، تنبلی را تجربه کرده است می تواند تلاش کند؟
اما بهرحال تمام شد ...
وظیفه ام چیست؟