از درون تا برون
پیراهن و شلوار و کفشی سپید به تن داشتم و در پیادهرو خیابان راه می رفتم.
درختان و گنجشکها را مینگریستم و گاهی به خود نگاهی میکردم و نسیم دلانگیزی، لبخندی از روی رضایت بر لبانم مینشاند.
از دور پیرمرد ریشسفیدی دیدم که به سمت من میآید و گویی از دور قصد صحبت با مرا دارد.
به من رسید و گفت: از برای چه سفیدپوش شدهای؟
من با تعجب و کمی ناراحتی به وی نگاه کردم و تا خواستم از سنت پیامبر برایاش بگویم دوباره گفت:سنت پیامبر سپیدی را از درون آغاز میکند نه از برون. کی درونت را سفیدپوش میکنی؟ به خود بنگر که چرا نتوانستی دست هایت را بپوشانی؟ ببین چرا صورتت یا دهانت سپید نشده و حتی در چشمهایت، دانهای سیاه به درختان و گنجشکها نظاره میکند. از همه مهمتر فکر و ذهنت است که نتوانستی مقابل سیاهی بر روی سر پوشیده شده را بگیری. چه رسد به اینکه سپیدش کنی.
ناراحت شدم و بیشتر تعجب کردم.
ادامه داد: چشمان امروزیان ظاهر را میبینند و ظاهر را می پرستند. چرا میخواهی مورد پرستش قرار گیری در حالی که شایستهی پرستش، دیگریست؟
سپیدی برون چشمها را خیره میکند و سپیدی درون دلها را
سپیدی برون لبها را به تحسین وا میدارد و سپیدی درون عقلها را
سپیدی برون نفسها را به لرزه میاندازد و سپیدی درون عشقها را
حال برای چه زندگی میکنی؟ زندگی برای چشم ها و دهانها و نفسها و یا بندگی دلها و عقلها و عشقها
ساکت ماندم و سر به پایین انداختم و در فکر فرو رفتم.
سر را به بالا آورده تا از وی تشکر کنم اما هیچکس نبود.
فقط من ماندم و سیاهی درون
امید من در این ایام این است که مادر لباس سپید بر درونام بپوشاند.
وظیفه ام چیست؟