این داستان کوتاه یا نمایشنامه یا حالا هرچی سه نقش اصلی دارد به نام های محمد ، پرهام و دانیال که پرهام دوست محمده و دانیال دوست پرهام . این اسامی رو از اول گفتم که قاطی نکنین چی کی شد ؟ یا کی چی شد؟
پ (پرهام) : سلام
م (محمد) : سلام
پ: من یک دوستی دارم به نام دانیال ، یک مشکلی براش پیش اومده و من قادر به حلش نیستم و فکر میکنم این مشکل به دست تو حل میشه.
م: هرکاری از دستم بر می آد میکنم.
پ: پس من تو رو باهاش آشنا میکنم .فقط یه قولی به من بده که هر کاری میکنی به من هم بگی.
م: برای چی؟
پ: چون دانیال برای من خیلی مهمه و دوست دارم بدونم. درضمن من دانیال را خیلی خوب میشناسم و شاید بتونم به تو کمک کنم.
م: حرفت منطقیه.هم دوستته و هم تو بیشتر میشناسیش.
خداروشکر مشکل دانیال به کمک محمد حل میشه و در این بین محمد و دانیال نیز دوستان خوبی با یکدیگر می شوند و سه دوست با هم ارتباط صمیمی دارند.
اما چندی نمیگذره دوباره مشکل جدیدی برای دانیال پیش میاد و از محمد کمک میخواد و خب طبیعیه که محمد میخواد کمکش کنه اما پرهام از این قضیه خبردار میشه و میره و با محمد صحبت میکنه.
پ:محمد عزیز ، مشکل دانیال چیه که اومده با تو صحبت کرده؟
چه انتظاری از محمد دارید؟ اینکه بیاد و مشکل رو با دانیال در میان بگذاره اما...
م: فکر میکنم اگر دانیال صلاح بدونه میاد و بهت میگه.
پ: خب ، حالا که نیومده . پس تو بگو.
م: من نمیتونم مسائل شخصی فرد دیگه ای رو با تو در میان بگذارم.
پ: چطور وقتی من اومدم و مشکل دانیال رو به تو گفتم.این حرف رو ازت نشنیدم؟
م: چون تو قادر به حلش نبودی و از من کمک خواستی.درضمن اگر بدون اینکه به خودش گفته باشی که من میخوام مشکلتو با یکی دیگه در میان بگذارم کار اشتباهی کردی.
پ: من اون رو از تو بهتر میشناسم .
م: البته من هم تاحدی شناختمش و فکر کنم برای حل مشکلش کافیه.
پ: اما اون دوست منه و من که گفته بودم دانیال برای من مهمه . تو به من قول دادی!!
م: من برای اون مشکل قول دادم که درضمن در جریان مشکلش هم بودی . واگرنه هیچ وقت کارها و صحبت هایی که در ارتباط با مشکل اول دانیال داشتم را با تو درمیان نمی گذاشتم.درضمن اگر من نتونم مشکلشو حل کنم و بفهمم که تو میتونی حل کنی حتما با اجازه خودش با تو در میان میگذارم.
پرهام که خیلی ناراحت شده فکرهایی به ذهنش میرسه که خوب یا بد چندتا شو بهتون میگم و البته هر کدوم از این عمل ها عکس العملی از محمد داره که به نوبه خودش جالبه.
فکر اول: پرهام میرود و از خود دانیال مشکلشو می پرسد و اگر بتواند کمکش می کند(احتمالا فکر خوبیه اما مگر غروره پرهام اجازه این کارو بهش میده؟)
فکر دوم : میره و با دانیال صحبت میکنه اما نه درباره مشکلاتش ، بلکه درباره محمد و شروع میکنه ازش بد گفتن برای اینکه بتواند دوستی محمد و دانیال رو به هم بزند(خب این کار مشخصه عمل زشتیه اما آیا در بین ما نیست؟)
فکر سوم: پیش دانیال می رود اما نه درباره مشکلات صحبت میکند و نه درباره دانیال و فقط سعی میکند دوستیشون رو تقویت کند تا از دانیال جدا نشود(که اگر واقعا پرهام دوست خوبی باشه باعث پیشرفت دانیال میشه و اگر دوست بدی باشه به خاطر ارتباط زیاد از حد ، باعث تاثیر منفی بر روی دانیال میشه)
فکر زیاده و بعضی از آنها خیلی زیباست که واقعا کم پیدا میشه که ما اینچنین افرادی رو ببینیم.اما زیباتر عکس العمل های محمد در مقابل افکار پرهام که اگر اینگونه باشیم واقعا زیبا عمل کردیم.
عکس العمل اول در مقابل فکر اول : خوشحال میشه که پرهام به فکر دوستش افتاده و پیگیره مشکلاتشه (خیلی خوبه و با توجه به اخلاق محمد اینچنین فکر و عکس العملی از وی انتظار میره)
عکس العمل دوم در مقابل فکر دوم : براش مهم نیست چراکه هدف محمد کمک کردنه نه حفظ دوستی ، درسته حفظ دوست خوب ارزش بیشتری نسبت به پیداکردن دوست خوب داره . اما میدونه صداقت همه چیز رو حل میکنه.
عکس العمل سوم در مقابل فکر سوم : هدف وقتی کمک کردن باشه عکس العمل سوم هم قابل حله .اگر پرهام دوست خوبی باشه که محمد خوشحال تر هم میشه اما اگر دوست بدی باشه اول میره با پرهام صحبت میکنه و اگر پرهام متوجه نشد به طور مستقیم با دانیال صحبت میکنه و باز هم صداقت زیباترین حرکت انسان میتونه باشه.
خب ، من که خیلی از این داستان تاثیر گرفتم و خب فکر کنم بشه فکر ها و عکس العمل های زیادی برای خودمون متصور بشیم.
شما چه حرکت و چه عکس العملی رو دوست دارید؟( البته به من ربطی نداره همینجوری گفتم که خیر سرم کمی به فکر وادار کنم خوانندگان این تصنیف را)
پ.ن:این داستان بیشتر نیاز افرادی است که در برابر کار تربیتی قرار دارند و با افراد مختلفی مرتبط هستند حال ممکن است حل مشکل باشد و یا کمک به پیشرفت.
میلاد حضرت جواد الائمه را به تمام شیعیان تبریک میگم.