گاهي شرايط انسان به گونه اي است كه هيچ حق انتخابي ندارد. جبر جامعه تو را به سمتي سوق مي دهد كه يا بايد براي ادامه زندگي در اين جامعه همراه باشي و يا به كلي راه ديگري را انتخاب كني كه بسيار سخت خواهد يود.

قطعا راه جبري جامعه را انتخاب كردن، فوايدي دارد كه فكر كردن به آن مي تواند به زندگي انسان جهت دهد.

گاهي اوقات از خداوند مي خواهيم كه اختيار را از ما بگيرد و چه خيري از اختيار ديده ايم را سوال خود قرار مي دهيم و طلب جبر از خداوند مي كنيم. كاري به درست و يا غلط بودن اين خواسته ندارم. كاري به بررسي ديني و آزادي انسان از منظر دين ندارم. اما اين را مي دانم در زمان هايي كه انسان در اوج بي برنامگي و نه حتي در اوج اما در سختي بي نظمي و هدف زندگي قرار دارد. جبر تنها راه حل موجود براي نظم دهي به زندگي است.

وقتي شما مجبور به گذراندن وقت در مكاني باشي. با محدوديت ها و موانعي كه دست و پاي فكر تو را بسته اند. خواه نا خواه به دنبال استفاده درست از امكانات موجود برمي آيي و پيوسته به دنبال راهي براي رشد هستي. اما وقتي در اوج بي محدوديتي قرار داشته باشي و اگر مانند عموم مردم قدرت انتخاب و هدف زندگي نامنتاهي را نداشته باشي در بين اين بي محدوديتي گم خواهي شد و قطعا زوال انتهاي زندگي خواهد بود.

حداقل حضور در اين زمان ها و اين مكان ها به من ياد داد كه بايد براي خود محدوديت هايي قائل باشم. حال اين محدوديت برخواسته از جامعه و عرف آن باشد و يا بهتر از آن برخواسته از دين و اعتقاد باشد.

الحمدالله كه دين ما آزادي به معناي آزادي صد در صدي را قرار نداده است كه اگر قرار مي داد حقيقتا بايد به الهي بودن اين دين شك كرد.

كاري با بحث هاي سياسي و حقوق بشر و آزادي بيان و ... ندارم كه حتي مي توان گفت خسته ام از اين همه سياسي بازي هاي جامعه خودي و غيرخودي. من اين را فهميده ام كه محدوديت ها رشد مي آفريند البت اگر در محدوديت به دنبال رشد باشي و فكر ازبين بردن محدوديت را از سر بيرون كني و تمام انرژي خود را براي آن نگذاري.

و من الله التوفيق