تصمیم گرفتم که فردا صبح علی الطلوع به حرم بروم و زیارت بکنم و انشاالله سالن مطالعه و درس.

صبح از خواب بیدار شدم. نماز صبح که خواندم. یک نگاه به بالشت و تشک و یک نگاه به سجاده و یک نگاه به کتاب ها و یک نگاه به خودم.

خودم گفت: قطعا اگر خوبت بیاد هیچی از درس نمیفهمی.

محمد(خود دومم) گفت: خب عزیز من! تو که همیشه خوابت میاد. دیشب قول دادی که فردا بریم حرم.

من هم در جواب محمد: یادته اون روز خوابم میومد رفتم هیچی نفهمیدم. اما خب عقب میافتم.

خودم: بجاش تا شب بشین درس بخون. الان نیگا چشات چقد سخت وایساده. اصلا ساعت کوک کن تا یکساعت دیگه بیدار شی. اصلا خودم بیدارت می کنم.

من ساعت کوک می کنم و میخوابم و بجای یکساعت، یکساعت و نیم میخوابم.

محمد: پاشو دیگه خیلی دیر شده و از درس عقب افتادی. زیارت پیش کش.

خودم: من که گفتم سر ساعت بیدار شو! حالا نیگا عقب افتادی. بخوای بری حرم یکساعت حتی بیشتر تو راهی! بشین تو خونه درس بخون.

من در جواب خودم: تو خونه درس نمیخونم! تو که میدونی!

خودم: یعنی چی؟ شور تنبلی رو درآوردی! حالا هم که نمیخوای بری حرم میتونی دو دقیقه ای دراز بکشی تا حالت جا بیاد بعد هم پاشو درس بخون.

من قبول می کنم. دراز می کشم و عوض دو دقیقه، یکساعت دیگه چرت میزنم.

محمد: عزیز من! عقب افتادی همین الان پاشو!

خودم: چکارش داری. بذار استراحت کنه مغزش روشن شه.

من بلند میشوم و پس از صرف چای و دو لقمه نان درس رو شروع می کنم.

خودم در وسط درس: امروز دیر بیدار شدی و تمام برنامه هارو بهم زدی. امروز روز نمیشه. برنامه ریزی درسی رو بهم ریختی.

محمد: بگذار درس بخونه! ولش کن!

من ناراحت هستم.

خودم دم به دقیقه از خرابی روز می گوید و نمی گذارد درس بخونم و در آخر می گوید بشین دوباره برنامه ریزی کن. نظرت چیه از صبح زود بری حرم؟

ذهن من درگیر می شود و شروع به تخیلات و برنامه ریزی و واقعا روزم خراب می شود.

تصمیم گرفتم که فردا صبح علی الطلوع به حرم بروم و زیارت بکنم و انشاالله سالن مطالعه و درس.

می توانی متن دوباره از اول بخوانی.