باز هم خداراشکر
رفتم به امید شناخت،رفتم به امید دیدار ، رفتم به امید توفیق توبه ، اما حال که برگشتم نمی دانم رسیدم یا نه؟
حالم عوض شده ، اما آیا آنطور که باید شده؟ یا در تخیلاتم سیر می کنم و فکر می کنم که رسیدم.
به هرکس رسیدم گفتم که برایم دعا کنید چه آنهایی که هم سفرم بودند و چه آنهایی که از آنان خداحافظی کردم و رفتم.به آنها گفتم که برایم دعا کنند تا به جایی برسم که حرفم را گوش دهند.
احساس می کردم که آنقدر حقیر شده ام که حتی شهدا از صحبت کردن با من اعراض می کنند.
به هرکسی که می رسیدم التماس دعا می کردم و اینبار نه فقط التماس دعای زبانی.از ته دل می خواستم که برایم دعا کنند.
نمی دانم درست فهمیدم یا نه؟اما در سفر هم امتحان شدم و کمی باختم.اما خداروشکر شهدا کمکم کردند و توانستم کمی خود را جمع و جور کنند.
تمام شد.هم دیدار با شهدایی که برای ما ادامه راه را گذاشتند و هم سالی که پر از افت و خیزهای با فاصله بود که گاهی با سر بر زمین می خوردم و گاهی آنچنان بالا رفتم که می توانم بگویم که ظرفیتش را نداشتم.
همیشه برای سال جدید با خود عهد می بندم.اما واقعا دوست دارم که این عهد از سر داغی نباشد که سریع سرد شود.دوست دارم از روی پختگی باشد تا خام نشود.
خدایا سالی را دوباره آغاز کردم که تو خود در ابتدای آن گفتی "انا لک فتحا مبینا" پس خدایا کمکم کن که هیچگاه در این سال افتی نداشته باشم و همیشه در حال صعود به درگاهت باشم.
سیرتم را زیبا کن. نگذار دیگری را بیازارم . امتحانم کن اما ظرفیت امتحان را به من عطا کن.
کمکم کن تا در آنچه بر من وظیفه داشتی پیروز شوم و مرا بساز آنگونه دوست داری.
اللهم عجل لولیک الفرج
پ.ن:سال جدید را به تمام دوستان و آشنایان و برادران و استادان و عزیزان و ... تبریک عرض می کنم و از خداوند می خواهم که هیچ لحظه ای آنان را به خود وامگذارد.
وظیفه ام چیست؟