خانه‌ها نیم ساعت قبل از نماز روشن می‌شد. گویی همه برای نماز شب بیدار شده اند و عده ای می‌خواهند روزه بگیرند و تا طلوع یکی قرآن می‌خواند و دیگری هنوز تسبیح به دست دارد. پسر جوان خانواده هم که تلویزیون را روشن می‌کند صدای آب از آبشار پخش می‌شود و او هم چای خود را و حتی شاید نسکافه و یا قهوه خود را هم می‌زند.البته اگر هیچکدام نباشد بهتر است.آب سردی را می‌نوشد و حرکت قطرات آب درون گرمش را آرام می کند.

طلوع آفتاب همه از خانه بیرون می آیند به جز مادر خانه چون یا فرزند کوچکی دارد و یا کارش را به خانه آورده است.

اتوبوس به موقع می‌آید و هرکس سوار می‌شود با روی خوش و لبخندی به لب، به راننده و مسافران دیگر سلام می‌کند و جواب سلام علیکی می‌گیرد.

دو نفر جوان از کارشان در کارخانه صحبت می‌کنند. و دو نفر جوان‌تر از سخنرانی دیروزی که درباره ویژگی‌های بهشت در قرآن شنیده‌اند.

انتهای اتوبوس خانم‌ها همه یک رنگ و یک جور و هیچ برادری، خواهرش را تشخیص نمی‌دهد مگر اینکه خواهر به سراغ برادر بیاید.

از کنار پارک که رد می‌شوند مردان پیر و جوان ورزش می کنند و قسمتی از پارک نوشته شده مخصوص بانوان و شنیده‌ام که آن قدر زیباتر و شادتر از فضای بیرون است که هیچ زنی علاقه‌ای به بیرون ورزش کردن ندارد.

همه به دنبال تحقیق و تولید هستند و هیچکس به دنبال واسطه‌گری نیست. همه به فکر خریدی هستند که همسرشان گفته با آنها به خانه بیاید. لیست خرید اکثر مردم این است. نان و خرما و گاهی هم پنیر. البته عسل و عرقیات هم دیده می‌شود.

اول ماه که حقوق‌ها را می‌ریزند. حقوق همه کم است اما هیچکس ناله نمی‌کند و خداروشکری می‌کند. چون می‌داند در حقش ظلم نشده است و عدالت جاریست.

نمی تواند مرغ و گوشت و برنج بخرد اما هیچکس هم از او انتظار ندارد. حتی خجالت می‌کشد به قصابی برود و بگوید گوشت می‌خواهم چون در شهر من کسی که گوشت می‌خورد پس شاید همسایه خود را فراموش کرده است.

خانه ها رنگارنگ است اما دل مردم یک رنگ

شهر من را همه دوست دارند.