سرش را بلند کرد و گفت : زیاد صلوات بفرست، به هرچه میخواهی میرسی.

حالم دگرگون شد.قلبم به شدت می تپید. رو به ضریح آقا کردم، چشمانم را بستم و گفتم:اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

هرچه می خواهم چشمانم را باز کنم.باز نمیشد.گویی که به جهان دیگر وارد شدم.تلاشم بی فایده بود.نمی دانم قرار بود با چه مواجه شوم.به هر زحمتی بود بر سوزش چشمان و سنگینی پلک هایم غلبه کردم.

صحن پر از حیوانهایی بود که هرکدام به گونه ای ناله می کردند.دیگر انگشت نداشتم.ترس تمام وجودم را گرفته بود.حیوانی که نمی دانم چه بود کنارم آمد و گفت:برایم زیارت می خوانی؟

بسیار ترسیده بودم.فرار کردم.فقط می دویدم.نمی دانستم با کی و چگونه صحبت کنم؟

همان پیرمردی ریش سفیدی و روشن دلی را دیدم که به من گفته بود صلوات بفرست.به سرعت به سمتش دویدم.خیلی آرام به من گفت بهتر است خودت را هم در آینه نبینی.

گریه کردم و گفتم نمی خواهم.فریاد می زدم که نمی خواهم.این چشمها را نمی خواهم.

گفت:بهتر است چیزی بخواهی که فبل از آن ظرفیت آن را خواسته ای.

همچنان اشک می ریختم.گفت:دوباره صلوات بفرست.

با تمام ترس و اشک و با صدایی که دیگر صدایم نبود.چشمانم را بستم و فریاد زدم.لحظه لحظه آرام تر شدم و باری را از روی دوشم برداشته بودند.

چشمانم را باز کردم.

همه چیزبه حالت اول برگشت، اما من نه.

حیوان ها انسان شدند اما من نه.

دیوانه ها عاشق شدند اما من نه.

گویا همه بنده شدند اما باز هم من نه.

خدایا هر آنچه بی حساب می دهی.ظرفیت داشتنش را بیشتر می خواهم.