در اتوبوس ایستاده بودم به سمت حرم می رفتم با خط 25 خیلی شلوغ بود تازه فکر کن تمام این شلوغی رو هم ایستاده باشی.

با اینکه هوای داخل اتوبوس آنچنان گرم نبود اما کم کم داشتم از فرط خستگی عرق می کردم.

با خودم می گفتم که ای کاش با خط 38/1 می رفتی فوقش کمی پیاده روی می کردی.اینقدر هم نمی خواستی بایستی.باز خودم به خودم می گفتم که خب کیفت سنگین است و باید حملش می کردی.

باز به خودم گفتم الان هم فرقی نمی کند دیگر.

باز من به خود من می گوید نه دیگر فرق می کند.الان روی کف اتوبوس گذاشتی.

می خواستم شروع کنم دوباره جواب خودم را بدهم که یک خود دیگرم اومد وسط خودمان گفت ای بابا شما از کجا می دانستید که اینجا اینقدر شلوغ هست.حالا که آمدیم بگذار راحت باشیم.درست بایستید دیگر.

در همین افکار بالا غرق بودم و داشتم به میدان شهدا نزدیک می شدم و از دور مناره های حرم را می دیدم و خواستم سلامی بدهم که مردی از من پرسید آقا صاحب الزمان باید همین ایستگاه پیاده شم.یکمی فکر کردم گفتم من اینجاها زیاد نمیام حقیقتش نمیدونم.شک داشتم

وقتی مرد داشت پیاده می شد کمی به فکر فرو رفتم و گفتم واقعا من مال این طرف نیستم نه سمت شهدا و نه صاحب الزمان چه می شد که یکبار به درستی راه را می دانستم.

السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان یا قائم آل محمد (عجل الله تعالی فرجه الشریف)