از آن زمان که یادم میاید که همه صبح بلند میشدیم.حال یکی زودتر ویکی دیرتر.طبیعی بود خانه ها از هم دور بود.یک خانه آن سمت شهر و یکی طرف دیگر.اما واقعا دلها با هم بود.برای درس نمی آمدیم.می آمدیم تا همدیگر را ببینیم و دوباره مدرسه ای بهم بریزم و بریم.همین هدف بود که ما را به کجاها که باید رساند.خانه ما هم که دورتر.به قول یکی از بچه ها تو باید شب راه بیافتی تا صبح به مدرسه برسی.

از همان زنگ اول که چشم ها پف کرده بود و بعضی ها دیر میرسیدند و باید برگه ای از ناظم می گرفتند بگیـــــــــــــــــــــــــــر تا زنگ آخر که حالمون از درس و کلاس بهم می خورد و منتظر زنگ بودیم که فرار کنیم.

روز امتحان که یادم می آمد.خیلی ها نخوانده بودند و می خواستند زمان امتحان تغییر کند.البته وقتی تغییر هم می کرد باز هم نمی خواندند.یک عده هم جزء همان نخوانده ها بودند اما چیزی نمی گفتند.می ترسیدند که ضایع شوند.ما هم که مثلا از ترس نمره و آبرو و ... می خواندیم و منتظر امتحان بودیم.تا می دیدیم که بچه ها نخوانده اند.می گفتیم "نگیرید بهتره البته هرجور صلاحه".خراب رفیق بودیم دیگه.یادم می آمد امتحان شیمی را چند بار عوض کردیم.هر بار می خواندم بعد بچه ها عوض می کردند.حالم از شیمی بهم می خورد.به طوری که هفته ای که باید امتحان می دادیم.نتوانستم آنطور که باید و شاید بخوانم.خب شما هم بودید حالتون بهم می خورد.

یادم می آید که وقتی معلم فیزیک در حال درس دادن بود.خواستم اجازه رفتن به بیرون بگیرم.معلم هم همانجا گفت:"چه کسی مطلب گفته شده را فهمید؟"خب من هم برای کار دیگری دستم را بالا کرده بودم.کس دیگری هم که دستش بالا نبود.مثل اینکه هیچ کس هیچ چیز نفهمیده بود.البته مثل همیشه.معلم به من گفت:"توضیح بده تا دیگران هم بفهمند".ما هم که شکَه شده بودیم.از هر چه بود و نبود گفتیم.خودم نفهمیدم که چی گفتم.میدونید نکته جالبش کجاست.اینکه معلم گفت"همه فهمیدند؟"بچه ها هم گفتند:"آره ما فهمیدیم"دیگه حالا چی فهمیدند خدا میدونه.