با یکی از دوستانم قرار گذاشته بودم تا یکدیگر را ببینیم و کمی حرف بزنیم.

خیلی خوشحال بودم.قرار را نزدیک حرم گذاشته بودیم تا بعد از آن زیارتی کنیم.

چند دقیقه ای زودتر رفتم که مبادا اگر زودتر آمده منتظر من شود.

هوا حقیقتا گرم بود.به خود می گفتم آخر چرا زودتر آمدی.مگر عقلت پاره سنگ برداشته.

دوباره جواب خود می دادم که دوستی ها چقدر بد نشده که حتی تحمل کمی آفتاب را برای دوست نداری.

همچنان منتظر و در همین تب وتاب  که"چرا نمیاید؟تا کی صبر کنم؟"

دیر شده بود.هیچ وقت زیر قولش نمی زد.می دانستم حتما میاید.اما نمی دانم که چرا دیر کرده.

خیلی سخت بود انتظار برای دوستی که می دانستم میاید و هیچ وقت زیر قولش نمی زند اما چرا نیامده؟

در یک لحظه خوردم به کسی.اعصابم خورد بود و تا می خواستم حرفی بزنم دیدم روشندل است.ناراحت شدم که حواسم نبود و از او معذرت خواهی کردم.

گفت:"خواهش می کنم.چرا در این هوا،اینجا ایستاده ای؟"

من هم بدون توجه به اینکه او از کجا فهمیده که ایستاده ام یا در حرکت بودم گفتم منتظر کسی هستم.

گفت:پس دوست خوبی هست و خیلی می خوایش که در این هوا منتظرش موندی.

گفتم:آره،خب

گفت:حتما مشکلی براش پیش اومده که نیومده.اما بدون اون تو رو حتی از خودش هم بیشتر دوست داره.انجور دوستی ها خیلی خوبه.نگذار کسی دوستی تون رو خراب کنه.حواست به دوستت هم باشه که از دستت ناراحت نشه.

همه اینها رو می دونستم اما نمیدونم یکجورایی برام جدید بود.هیچی نگفتم و او هم خداحافظی کرد و رفت.

وقتی دوستم آمد و خیلی خوشحال و در عین حال ناراحت از اینکه دیر آمده بود.گفتم:"چرا دیر آمدی؟"

گفت:"حقیقتش من به موقع می رسیدم.اما وقتی می خواستم حرکت کنم.مادرم شروع کرد به سوال پرسیدن که کجا می روی و با کی می روی؟من هم هرچه گفتم گفت که نمی شناسم که پس خوبی هست یا نه.چون تو که می دونی قبلا خیلی از رفیقام ضربه خورده بودم.دیگه مادرم نمی گذاشت که با هرکسی رفت و آمد کنم.مجبور شدم بشینم و از حرفان بگم حتی مجبور شدم عکستو نشون بدم.دیگه وقتی فهمید که چه جور آدمی هستی اعتماد کرد واگرنه راضی نمی شد.دیگه خودت مادرها رو میشناسی.

خیلی تعجب کردم و با هم حرم رفتیم و روز خوبی رو با هم داشتیم.

اماکل روز با خودم فکر می کردم که آیا برای همه دوستانم دوست خوبی هستم که تا وقتی با آنها وعده ای می گذارم سریع اجازه را بگیرند و بیایند.

خدا کند که این گونه باشد.