اتوبوس دیر اومد البته همین که اومد خداروشکر.کلاسم دیر شده بود.فکر بکنم که دیر برسم.شروع کردم به کتاب خوندن.البته حواسم خیلی پرت میشد وقتی هم که ۲ یا ۳ صفحه خواندم.شروع کردم به عرق کردن.آخه وقتی تو اتوبوس کتاب می خونم حالم بد میشه.سرم درد میگیره.آخرای خط بودیم.ترافیک شده بود.اتوبوس ایستاد.با خودم گفتم.ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا من دیر به کلاس برسم.اما دقت که کردم دیدم یک اتوبوس داره به سختی رد میشه.تا اتوبوس رد شد ترافیک روان تر شد تا اینکه اتوبوس ما به همون جای اتوبوس قبلی رسید.راننده یک بوقی زد.مثل اینکه یک راننده سواری وایساده بود.راننده دستشو بیرون آورد و حرکتی داد.فکر کنم منظورش این بود که رد شو.

راننده:خب چه جوری رد بشم؟

البته راننده با خودش صحبت می کرد.راننده دوباره چند تایی بوق زد.قشنگ بوق می زد.یک پیرمرد مسنی که سبیل های قشنگی داشت و چهارشونه بود و شکمی نه چندان بزرگ البته قابل توجه که کمربند خودشو روی شکمش بسته بود.با صدای نخراشیده ای گفت:نگاه کن کجا وایساده.

وقتی سواری تکان نخورد.راننده دکمه ای زد و صدای پیسی از اتوبوس بلند شد.روی پله ی پایینی ایستاد و گفت:من چه جوری رد بشم یکمی برو جلوتر.اینجا جای وایسادنه.

راننده سواری هم انگار نه انگار.دیگه مگه اعصاب برای آدم میمونه.نشست رو صندلی.آنچنان بوقی زد که از جا پریدم.راننده سواری اومد پایین و شروع کرد به داد و قال کردن.البته نمی فهمیدم که چی می گفت.

دوباره راننده اومد پایین و شروع کردند به بحث کردن.پیرمرد هم رفت پایین.البته دلیلش زیاد مشخص نبود.اما فکر کنم به راننده سواری چیزی می گفت.

یک جوونی که تی شرت سفید به تن داشت و چشم گودی داشت.پرید وسط و به راننده گفت:چی شده حاجی؟

برام خیلی جالب بود.آخه معلوم نبود چرا اینقدر سریع دوید.

راننده:میگم یکمی بره جلوتر.میخوام رد بشم.

جوون:خب ازون طرف تر برو.

راننده نگاهی کرد و گفت برو بابا.

مثل اینکه جوونه رفیق راننده سواری بود.اوضاع خیلی خراب شده بود و من هم سرمو هی می کشیدم تا بببینم از آخر به کجا میرسه.تا اینکه مشکل گشا اومد.

راننده:جناب سروان نگاه کن کجا وایساده.بهش میگم برو گمشو جلوتر میخوام این کوفتی رو رد کنم.

جناب سروان درحالی که داشت پلاک سواری رو می نوشت.با سرش علامتی داد.راننده سواری سریع نشست پشت ماشین و رفت جلوتر.

من موندم اگر این پلیس نبود من چه جوری به کلاسم می رسیدم.


پ.ن:چند وقت بیشتر نیست که با وبلاگ هایی از قبیل مترنوشت و تاکسی نوشت آقای مظاهری آشنا شدم.که مدیون دکتر خرم هستم.گفتم بد نیست.یکمی مایه بگذاریم.البته میدونم چه جوری نوشتم.اما خب از یکجایی باید شروع کرد.