راه اشتباه و درست
با اینکه نور رو به سمت غروب قدم زنان حرکت می کرد اما هنوز گرمای آن گاهی قطره ای را از روی پوستم پدیدار می کرد و با نسیمی که می آمد سرد می شد و لذت بردن از سرما را به من هدیه می کرد.
می خواستم قبل از اذان به خانه برسم که به هنگام اذان سر سفره برسم و ضعفم را برطرف کنم.
در همین هیاهوی زیبایی های الهی بودم که فرد میانسالی آمد و گفت اینجا مسجد کدام طرف است؟
به نظر مسافر می آمد.
در ذهنم به دنبال مسجد می گشتم که گفت:"در این محل زندگی نمی کنی؟"
- چرا من بچه ی این محله ام.مسجد هم دقیقا پشت سر من است.آخرین کوچه سمت راست.
- خب پس مثل اینکه راه را اشتباه میری.
گویی از همان محل بود و الکی از من سوال پرسیده بود.با اینکه ناراحت شده بودم گفتم شما چی؟از این محله اید؟
گفت:"نه برادر من.من مسافرم"
به من دست داد و تشکر کرد و گفت :"البته همه مسافرند.برای همین هم گفتم راه رو اشتباه داری میری"
متوجه منظورش نشدم و خداحافظی کردم.
باز هم همان نسیم آمد و دوباره همان زندگی شروع شد و من به دنبال خانه رفتم تا قبل از افطار،سر سفره برسم.
التماس دعا
وظیفه ام چیست؟