بوستان دل
خداروشکر درخت بزرگی بود.نمی گذاشت نور شدید خورشید مرا اذیت کند.
گنجشک کوچکی نوک خودش رو به زمین می زد و فکر کنم بدون اینکه چیزی برداره نوکشو بلند می کرد.خیلی سریع اینکارو می کرد.بعد به من نگاه کرد و انگار دشمن همیشگی خودش رو دیده سریع فرار کرد.به دنبالش چند تا گنجشک دیگه هم رفتند.
به مردم نگاه می کردم.هرکسی به فکر حال و هوای خودش بود.نمیدونم من چرا به فکر حال و هوای خودم نبودم.
در بین این همه دیدم یک چشمی به من نگاه میکنه.سنگینی نگاهش رو حس کردم و برگشم تا نگاهش کنم.لباس باغبانی به تنش بود.دستش یک بیلچه کوچیک.به ریشش دستی زد و گفت:"آقا رو نگاه کن.رو چمن بی زبون نشسته به فکر با زبون هاست."
اول کلامش رو فهمیدم اما بقیش رو اصلا.سریع گفتم:"ببخشید حاج آقا،خسته نباشید."
به چمن های زیر پام نگاه کرد و گفت:"خب،زیاد اهل خراب کردن نیستی.اما خب اهل درست کردنم نیستی.
گفتم:"حاج آقا باغبونی بلد نیستم.واگرنه درخدمت بودم."
خندید و گفت:"دروغ نگو.مگه میشه باغبونی بلد نباشی؟همه بلدن.فقط باید دل بدن.از یک باغ کوچیک گرفته.تا باغ های خیلی خیلی بزرگ که باغبون های حرفه ای خودشون دارن اینکارو میکنن.براشون سخته اما حال میکنن."
سری به دستم کشیدم و بعدشم به ریش و یکجوری نشون دادم که انگار فهمیدم که چی گفت.
لبخند معنا داری زد و گفت:"یک گل،به فکر گلهای دیگه هم هست برای همین عطر خودشو به بقیه میرسونه تا بقیه هم لذت ببرن و باغ پر میشه از بو های خوش."
فقط تونستم بگم خداحافظ.
پ.ن:ابتدا باید بگم که تبریک به همه دوستان برای شروع سال جدید.بابت دیرکرد هم عذرخواهی
انتها هم باید بگم سفری داشتیم به راهیان نور که انشاالله هر چه دیدیم را در اختیار دوستان قرار می دهیم.
التماس دعا
وظیفه ام چیست؟