چندی است که دلم هوای جنوب را کرده بود و وجودم به دنبال هوای تازه ای می گشت که از هر جایی نمی توان استشمام کرد . به هر دری که بتوان زد باید زد تا بگذارند راهی شویم.راهی آن دیار که مردمانی از جنس عشق ، از جنس زندگی ، از جنس بندگی زمانی زندگی می کردند و حال هم زندگی می کنند و اگر کسی به دنبال زندگیست باید حرکت کند.

هر زمان از آنجا عبور می کنم و کمی از آن هوا استشمام می کنم ، با خود راحت نیستم . احساس می کنم از آنجا نیستم . نمی دانم چرا؟ نمی فهمم دردم چیست ؟ اما این را می دانم که باید پیدایش کنم. سال پیش هم با تمام قوایم رفتم اما هنگام برگشت فهمیدم که باز هم نفهمیدم.آنجا بود که تصمیم گرفتم که سال بعد هم بیایم.

تصمیم؟مگر دست من است؟

خدایا سال بعد می خواهم بیایم. با خود گفتم تو که پیش خدا قربی نداری.هنوز خود را درست نکرده ای چه چیزها از خدا میخواهی؟

راست می گفت.به دنبال واسطه گشتم . به ائمه اطهار متوسل شدم و از آنها خواستم و گفتم مثل دفعات پیش که پادرمیانی کردید و من را نجات دادید این لطف را در حق من بکنید.

کمی که متوجه شدم فهمیدم که در حد ائمه هم نیستم.هر از چندگاهی دلم می شکست و وقتی از ائمه می خواستم ، دلشان برایم می سوخت و خواستن آنها از خدا هم که حتما می دانید ردخور ندارد.اما دور شده بودم . خیلی دور شده بودم.

به فکرم رسید که بیایم و از خود شهدا بخواهم.طبیعی است که آنها هم مثل خودم بودند.اما به جایی رسیدند که دیگر همیشه زنده اند و در نزد خداوند روزی می خورند.

از خودشان خواستم که از خدا بخواهند که سال بعد بیایم و ببینمشان و آنها را بهتر بشناسم و خداراشکر که امسال هم طلبیدند و مرا دعوت کردند.

حال از که بخواهم که مرا در هرچه بیشتر برداشت کردن توشه از این سفر برای سفر آخر عمر کمکم کند؟

التماس دعا دارم برادران ، از خداوند بخواهید که بفهمم . از خداوند بخواهید که بدانم و از خداوند بخواهید که بتوانم به فهمیده هایم و دانایی هایم عمل کنم


پ.ن:انشاالله یکشنبه شب عازم قطعه ای از نور هستم.

حلال بفرمایید و التماس دعا دارم

یاعلی