غروب، نم نم باران، پالتوی مشکی ام را تر کرده بود.

هوا پاک تر از آن بود که قدم زدن در این هوا را بر چیز دیگری ترجیح دهم.

خیابان خلوت، گاهی ماشینی را به چشم می دید که با سرعت بر رویش حرکت می کرد و آبِ رویِ زمین را به سویِ جویِ کنارِ خیابان هدایت می کرد و آهنگی را پیوسته می نواخت.

سایه هایم از پشتم حرکت می کند و به روبرویم می آید و لحظه لحظه نورش کمتر می شود و ناپدید و دوباره از پشتم ظاهر می شود.

قدم هایم را آرام تر برمیدارم تا لحظه ی آمدن سایه از پشتم را بهتر متوجه شوم.

دوست دارم فکر کنم.درباره خودم، زندگی ام، آینده ام، اما قطرات بارانی که کمی تندتر شده به کمک نسیمی شبیه باد چشم هایم را می بندد و تمرکزم را به هم می ریزد.

البت از فکر کردن درباره خودم هم خسته شدم.

نفس عمیقی می کشم تا تنهایی را مزه کنم.اما در این لحظه ها هیچ گاه تنهایی را حس نکرده ام.

تنهایی را زمانی حس می کنم که جمعی هستیم و همه با هم حرف می زنند و من نگاهشان می کنم.

نم نم باران و تاریکی شب و نفس عمیقم، ناخودآگاه جمله ای را بر زبانم جاری می سازد. "خدایا شکرت"

فتح بابی شد برای فکر کردنم و فکر و فکر و فکر. فقط این را بگویم که آخرش دیگر فقط فکر نبود ...