من و چند نفر از دوستانم با ماشین یکی از آنها به سمت مشهد می آمدیم.همه خسته بودیم و لحظه شماری می کردیم که به خانه هایمان برسیم.من هم در حال خستگی خودم بودم و شروع کردم به برنامه ریزی که وقتی برگشتم مشهد،باید برم سرکار.اووووه اووووه آقای ... دوباره زیر آب زدن هاش شروع میشه.اعصابم رو خورد میکنه.برنامه ریزی می کردم که چی بگم وقتی تیکه میندازه و من پشت سرش به رئیسمون چی بگم.از این یکی پریدم به یک فکر دیگه،راستی یک زنگی هم به رفیقم بزنم با هم حرمی بریم و یک صحبتی با هم بکنیم.بعد فکر می کردم درباره چی باهاش صحبت کنم و به چه بهانه ای بگم بیاد که دوباره به خودم می گفتم چی بهتر از بهانه زیارت؟!! و از این یکی که فارغ می شدم یاد خانواده می افتادم و دوباره نق زدن ها که رفتی فلان چیز رو خریدی یا نه؟ و جواب دادن های خودم.

خلاصه؛خسته تان نکنم همین جور برنامه ریزی شهری خودم را می کردم و ذهنم در حدود کمتر از یک ربع یک هفته را برنامه ریزی کرد.در همین حال و هوا بودم که صدای بوق تریلی و چراغ زدن هایش افکارم رو پاره کرد.کمی توجهم را جلب کردم دیدم لحظه به لحظه نزدیک تر میشه.به دوستم که نگاه کردم دیدم چشمهایش بسته است.تریلی حدودا ۱۰ متری ما بود.داد زدم سامان جلورو به پاااااااااا.بیدار شدن سامان و کنار کشیدن ماشینی که با سرعت حدود ۱۰۰ تا میرفت و رفتن تو شانه خاکی و همچنان فرمان به این طرف و آن طرف می رفت و دستم رو به در نزدیک کردم تا بازش کنم و به بیرون بپرم و در همین لحظه به سرعت به یک تپه رسیدیم و با سرعت همون ۱۰۰ تا که فکر کنم در عوض ترمز به اشتباه پایش بر روی گاز گذاشته بود نزدیک شدیم و پریدیم و من هم بیرون پریدم و خوردن موتور و کاپوت ماشین به زمین و بیرون پریدن من با هم اتفاق افتاد.موتور آتش گرفته بود و من گیج بودم و نمی تونستم بلند بشم و بچه ها همه بی هوش شده بودند.هرچه قدر داد می زدم تاثیر نداشت خواستم نزدیک بشم که دیدم بنزین از باک ماشین نشت کرده و در همین فکر بودم که انفجار ماشین من رو به ۴ یا ۵ متر عقب تر پرتاب کرد و صورتم سوخت و دیگر هیچ نفهمیدم.

همین قدر فهمیدم ای کاش یک جور دیگه برنامه فردایم را می ریختم.