سیستم خدا
چهارشنبه شب ،حدود ساعت 8:23 شب بود که با اتوبوس همیشگی به خانه بر می گشتم.به این دلیل ، ساعتش رو خوب به یاد دارم چون ساعت 8:30 به بعد می شود 300 تومان و خداروشکر که من 200 تومان کارت کشیدم.اتوبوس ایستگاه اول خیلی شلوغ بود و من از ایستگاه های بعد می ترسیدم و در این فکر بودم که چه کار کنم ؟ کجا را ، چطوری انتخاب کنم که فشار کمتری بچشم؟ به جلوی اتوبوس رفتم و کیف سنگینم را بین دو صندلی روی سکوی بالای چرخ اتوبوس گذاشتم و خودم هم همانجا ایستادم.
دو پسر جوان روی صندلی نشسته بودند و با هم گپ می زدند.یکی از آنها که کنار پنجره نشسته بود موهای بهم ریخته اما مد و دیگری چهره ی معمول تری داشت.شلوغ و خلوت شدن اتوبوس در ایستگاه های بعد آنچنان زیاد نبود که خفه شوم اما کمی فشار و له شدن که طبیعی است.
5 یا 6 ایستگاه مونده که پیاده بشم گرم گرفتن جوانی ایستاده را با آن دو جوان دیدم که ریشی بر صورت داشت.سعی کردم فضولی نکنم و حواسم را به جای دیگری پرت کردم.اما وقتی که دیدم به من هم نگاه می کند و می خندد احساس کردم که به من هم می گوید:بیا بازی...
لبخندی زدم و متوجه شدم که پسر با ظاهری معمولی ، با پیامک در حال تور کردن دختری بود (عذرخواهی می کنم باید به جای بردن اصطلاح تور کردن خیلی توضیح می دادم که احساس کردم حالش نیست و یکسره آن را به کار بردم.)جوان ایستاده به وی راهکار می داد.آری ، همانی که ریشی و ظاهر مرتبی داشت.خندیدم و با خود گفتم:اینجور جذب و راهنمایی رو دیگه ندیده بودم.
3 ایستگاه مونده بود که برسم خونه،جوانی که پیامک می زد ، پیاده شد و موضوع تور کردن عوض شد.جوان ریش دار رو به جوان کنار پنجره کرد و گفت:بسیجی واقعی این آقاست.من خیلی کثیفم.برای اثبات این مدعا عکس روی گوشیش رو نشون داد.خودش بود با بدنی خالکوپی شده و فیگوری که گرفته بود.
می گفت : برای معافی از خدمت سربازی مجبور بودم این قیافه رو بزنم .رفتم اونجا سرهنگه وقتی ناخن های منو دیده.میگه برو بیرون ناخن ها تو بگیر بعد بیا داخل.رفتم بیرون ناخن هامو گرفتم و بعد رفتم داخل اتاق.بهم میگه کو ناخن ها تو ببینم.منم مثل بچه ها بهش ناخن هامو نشون میدم.چاره ای ندارم.باید این تیپ رو میزدم.
ادامه داد:خیلی آدم بدیم و ... به شوخی به من گفت :انشاالله با هم محشور بشیم.
خندیدم و گفتم:انشاالله
هم نارحت شد و هم تعجب کرد و گفت:نگو انشاالله،اونجوری 3000 کیلومتر داخل آتیش محشور میشی.
منم که دیگه میخواستم پیاده بشم و در حال دست دادن باهشون بودم.
گفتم:هیچی از زندگیت نمیدونم فقط میدونم سیستم خدا فرق میکنه.
حال دیشبم طور دیگری بود.
وظیفه ام چیست؟