رنگ بی خدایی چه بد رنگی است.

خیابان دانشگاه را قدم زنان می رفتم.نه می دویدم و نه می نشستم و نه کسی را هل می دادم و نه کسی مرا هل می داد.

هوا تاریک بود.مثل همیشه...

همیشه من تاریک می دیدم.تابحال روشنایی را به چشم ندیده ام.

صورتم گونه ای است که اگر فردی مرا ببیند سلامی می کند.اما خداروشکر نه فردی صورتم را می بیند و نه فردی در خیابان است.

هوا همچنان تاریک،نوری در این اتاق کوچک نیست.البت به دنبال نور بودن،کاری عبث است.نور جای دیگر روشن است.شاید بتوان منفذی را پیدا کرد تا پرتویی از آن نور،اتاق را روشن کند.

نه می توان اتاق را خراب کرد و نه می توان دری درست کرد.

گاهی اتاق آنچنان شلوغ می شود که پرتوی نور هم در این اتاق خود را گم می کند و یا وقتی جایی برای خود نمی بیند،می رود.

همچنان خیابان تاریک است.تکه ای برف نه از آسمان بلکه از روی درختی که چندی است منتظر افتادن است بر روی دستم می افتد.همین هم برای ما کافی است.

آسمان برف های خود را ریز ریز می ریزد تا نفهمیم حس گرمای از دست رفته از دستمان را.

برف آب می شود و پس از چندی آب بخار،اما نمی گذارم نه آب شود و نه بخار.سریع با دستم پاکش می کنم.

دشمنم را اینچنین پاک نمی کنم که تکه ای نور را اینچنین.

همچنان هوا تاریک است و باز هم قدم زنان می رفتم.نه کسی توانایی هل دادنم را دارد و نه من کسی را می توانم هل بدهم.

من هم به کسی سلام نمی کنم.من هم صورت ها را نمی بینم.اگر می دیدم نیز شاید سلام نمی کردم چون هنوز اتاقکم تاریک است.


پ.ن:نمی دانم چه نوشتم.فقط می دانم نوشتم

تسلیت به مناسبت ماه محرم و روزهای در پیش،دوباره باز طوفانی می آید اما دل سنگی ما را چه می شود.

التماس دعای مخصوص