چشم هایم باز شد.حدود ساعت چهار و نیم صبح بود.از جا بلند شدم.

همیشه این اتفاقات نمی افتد منظورم نه اینکه صبح زود از خواب بیدارشدن باشد.بلکه از جا بلند شدن سخت است.

همیشه فکر می کردم تاریکی شبه که بدجوری دل رو تاریک میکنه و نمی گذاره از جا بلند شی؟با خودم کلنجار می رفتم که مرد مومن چرا پا نمیشی تو دهن این شیطانی بزنی که تو خودته.مگه قبلا بهت نگفتن که خودتو به سختی بندازی تا راهت آسون تر بشه.اما انگار این تاریکی شب هیچ نوری نداره.

اما در این دو ماه که تاریکی و سیاهی شهر رو دیدم.فهمیدم که تاریکی دله که نمی گذاره حقیقت تاریکی رو دریابی.همه خودشون رو سیاه پوش می کنن.اما برای چه؟همه صورت ها را سیاه می گذارند.همان سیاهی که اگر نگذاری بعدا سفید می شود و حسرتش را بر دل می گذارد؟

در این دو ماه فهمیدم سیاهی شب،تاریک نیست.دل تاریک،شب رو سیاه میبینه.همونطوری که دل ما،نور سیاهی پرچم رو نمی بینه.نور سیاهی پرده ها رو نمی فهمه.نور سیاهی عِــــــــــ ... رو نمی فهمه.

باز هم تموم شد.

ربیع آمد.اما چه ربیعی؟آیا ربیع دل؟

تازه ربیع دوم هم در راه است.اما چه ربیعی؟

یکبار ربیع شد.مردمش هم ربیع گونه عمل کردن.سی و اندی سال پیش بود.انگار همه نور سیاهی را فهمیده بودند یا کسی به آنها نشان داده بود.

فریاد آن مردم بود که کل جهان را غرق نور کرد.همان نوری که هنوز نورافشانی می کند.همان نوری که زمانی همه او را سیاهی پنداشته بودند همه او را تاریکی پنداشته بودند.اما سحرش را مردم دیده بودند.صبحش را آروز داشتند و هنوز داریم.

اما هنوز ناراحتم که چرا نمی توانم من این نور را ببینم.آخر،زمانی پدران من این نور را دیدند و با آن نور 8 سال ایستادگی کردند.8 سال،این نور،همه جا را برایشان روشن کرده بود.نوری که از تاریکی پرچم ها برخاسته بود.

اما این ندیدن نور حتی نمی گذارد که من از جایم برخیزم.نمی گذارد برخیزم که انتظارات بندگی را برآورده کنم.

چرا نمی توان بند او شد و بندگی کرد؟چرا نمی شود با بندگی،زندگی کرد؟

یعنی تمام توشه ام باید این باشد که حداقل فهمیدم،نوری که در تاریکی شب هست در هیچ روزی نیست.

باز هم خداروشکر

شاید وصیت نامه دوست دار شهید شدن