صدف ها
مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم می زد.مردی را می بیند که مدام دولا می شود و چیزی را از روی زمین برمی دارد و توی اقیانوس می اندازد.نزدیک تر که می شود می بیند مردی از اهالی همان جا صدف هایی را که امواج به ساحل آورده به آب می اندازد.
-:صبح به خیر رفیق دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
-:دارم این صدف ها را داخل اقیانوس می اندازم.الان موقع مد دریاست و صدف ها را به ساحل آورده و اگر آنها را توی آب نیندازن از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
-:می فهمم ولی در این ساحل هزاران هزار صدف این شکلی وجود دارد تو که نمی توانی همه آنها را به آب بیندازی تازه فقط مین ساحل که نیست نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند
مرد لبخندی زد و صدفی برداشت و در آب اندخت و سپس گفت:برای این یکی اوضاع فرق کرد.
خدایا همیشه در این فکر هستم که کسی می آید و مرا از ساحل به آب پاک اقیانوس بیاندازد یا شاید من می توانم کسی را به آب بیاندازم.
نمی دانم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸ ساعت 14:19 توسط محمد سردار
|
وظیفه ام چیست؟