عبد
عبد باید بود.
این سخنی است که شنیدم و نمی دانم چگونه ادایش کنم.
خوب بودن را همه می دانند.
به وجدان عمل کردن ، به فطرت گوش دادن و هزاران عملی که می بینیم.
اما عبد یعنی چه؟
یعنی برده بودن ، نه برده بندگان ، بنده مولایی که او ، تو را به این جهان آورده.
حال می دانی برده حقیقی کیست؟اصلا تابحال فکر کردی که برده در برابر سرور خود باید چگونه باشد.
می دانم که هر دستوری را برده باید بی چون و چرا چشم بگوید.
تجسم برده بودن زیاد سخت نیست.کمی فکر کن برده یک انسان هستی.
حال مولای واقعی تو می گوید بلند شو و نماز بخوان.
تو می توانی بگویی که خسته ام؟می توانی بگویی نمی توانم؟
عبد یعنی در تمام زندگی بگویی چشم.
حقیقتا سخت است اما شدنی و این است که مرا می سوزاند.
یا اباعبدالله شما عبدی بودی که نمی توان از حق توصیف آن برآمد.
کمکم کن تا بتوانم عبدی باشم که دوری فراق مولایم مرا از پا درنیاورد.
السلام علیک یا اباعبدالله
وظیفه ام چیست؟