گاهی تنهایی مهم ترین نیاز انسان است و گاهی، گاهی ها همیشه شود هم اشکالی ندارد.درتنهایی آرامشی است که با بودن در کنار هیچ کسی، آرامش را نمی توان به دست آورد.

در پارک نشسته ام و ذهنی پر از سوال های بی جواب، به دنبال آزادشدن از دغدغه هایم هستم.اینکه آیا می توانم از فکرهایم رها شوم.فکرهایی که پای مرا در مردابی فرو برده و هرچه بیشتر تقلی می کنم، بیشتر فرو می روم.

همین فکر رهایی از افکارم مرا اذیت می کند.

به حوض روبرویم می نگرم و صدای آبی که زیبایی اش مرا با خود اوج می دهد.اما فکری دوباره به سرم می آید که چرا اینها می خواهند با این صداهای مصنوعی جای خالی صدای باران را در ذهن ما پر کنند.

گویی فکرم توانایی جدایی از تفکر را ندارد و به دنبال سوال های نامفید است که حتی به صدای آب در حوضی زیبا نیز رحم نمی کند.

جنگی در درونم سرگرفته است که نه می توانم صلحش را قبول کنم و نه توانایی تحمل جنگ را دارم.

آزادی فکرم را چگونه به دست آورم؟

صدای اذان می آید.دیگر به هیچ فکر نمی کنم.