پس ازسالها دوستی را دیدم و بسیار خوشحال بودم از روزهای قدیم می گفتیم و کارهایی که می کردیم و رسید به زمان حال که الان می خواهی چکار کنی و همین الان به چه کاری مشغولی؟

دوستم پیشرفت زیادی کرده بود و من کمی ناراحت شدم که وی الان یک سر و گردن از ما بالاتر است صورت لبخند و شاد و خوشحالم کم کم محو می شد. دیگر نمی توانستم خودم را تحمل کنم شروع کردم به تمجید و تعریف های مسخره کننده.

از روی صورت وی نیز کمی لبخند برداشته و فقط سعی می کرد صحبتش قطع نشود.

به جایی رسد که درونم حسد را دیدم که تمام وجودم را گرفت با حالت مزاح محکم بر پشتش زدم نمی توانستم این حقارت را تحمل کنم می دانم که پشتش سوخت چون دست من از شدت ضربه در حال مورمور شدن بود که نگاهی کرد و به من گفت من باید بروم و عجله دارم من هم گفتم بله شما نباید هم وقت داشته باشید و این آخرین حرفم بود و با خاک یکسانش کردم.

و با ناراحتی از هم جدا شدیم.

الان که فکر میکنم می بینم چقدر ضعیف بودم که نتوانستم خودم را کنترل کنم.همین الان دوست دارم او را ببینم اما آیا واقعا تغییر کرده ام.

هر آنچه خدا بخواهد.