ساعت 10 امتحان داشتم. حدود 8:30 از خواب بیدار شدم. دست و صورتم را شستم. سماور را روشن کردم تا چای دم کنم.

هیچ‌کس خانه نبود. با تعجب با خود گفتم:« چه طور شده همه (اعضای خانواده) صبح زود بیدار شدند و رفتند.»

چای دم کردم. لباس‌هایم را پوشیدم. خودکار در جیب گذاشتم. لیوان چای ریختم و خوردم و لقمه ای نان در دهان گذاشتم و راه افتادم.

اولین بار بود که وقتی از کوچه رد می‌شدم؛ صدای ماشین‌ها را نمی‌شنیدم. به خیابان رسیدم. ماشین‌هایی را دیدم که وسط خیابان رها شده بود. چراغ سبز، زرد و قرمز شد و هیچ‌کس نبود تا ماشین‌ها را حرکت دهد.همه جا را سکوت فرا گرفته بود.

به راهم ادامه دادم و به چهارراه بعد رسیدم. اتوبوسی که همیشه با وی به دانشگاه می‌رفتم پشت چراغ بود و حرکت نمی کرد. تا دانشگاه حداقل نیم ساعتی با پای پیاده راه بود.

پیاده را افتادم تا به پل اندیشه و امامت رسیدم. در زیر پل، بلوار امام علی(علیه السلام)، تمام ماشین ها بی‌حرکت بودند و تا چشم کار می کرد سکون همه جا را فراگرفته بود.

ترسیدم. نمیدانستم چه خبر شده است؟ نمی دانستم مشکل کجاست؟ فقط فهمیدم که همه چیز در یک لحظه رها شده است.

با تعجب و ترس به راهم ادامه دادم. دکان های باز، خالی و دکان های بسته، گویی تابحال باز نبوده.

به اول امامت رسیدم. وارد دانشگاه شدم. دانشگاه خالی بود از همه چی؟ نه دانشجویی، نه استادی.

هنوز سردرگم، گیج، ترسان و پر از سوال هایی که هر لحظه بیشتر می‌شد به دانشکده رسیدم.

از روبروی درب کلاس‌ها می‌گذشتم تا شماره کلاس 313 را ببینم. رسیدم. به داخل رفتم. یک برگه بر روی یک صندلی بود.

رویش نوشته بود. ظهور شد نیامدی