حکیم و تفکر سالم
جمعیت گفتند:«مگر نمی دانی طبق دستور حاکم هرکس یک فرد زخمی را یه درمانگاه ببرد مورد بازپرسی قرار می گیرد.چرا این دردسر را به جان بخریم؟بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم»
حکیم چیزی نگفت و بلافاصله فرد زخمی را روی دوشش انداخت و به درمانگاه برد اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و فوت کرد و نگهبانان آن فرد زخمی را به زندان انداختند و حدود یکماه عمر حکیم در زندان سپری شد تا اینکه معلوم شد حکیم بی گناه است.
روز بعد از آزادی دوباره حکیم فرد زخمی را دید و بلافاصله درصدد برآمد تا وی را به درمانگاه برساند که در راه مردمان به وی زخم زبان می زنند و او را نکوهش می کردند و یکی از شاگردان حکیم از وی پرسید«چرا با وجودی که تازه اززندان آزاد شدید دوباره جان خود را به خطر می اندازید.»
حکیم تبسمی کرد و گفت:«خیلی ساده است!چون احساس می کنم این کار درست است و باید یک نفر چنین کاری را انجام دهد جرا من آن یک نفر نباشم.
وظیفه ام چیست؟