سه شب و سه روز تنها بودم و البته هنوز ادامه دارد. سکوت خانه را فراگرفته‌است به دنبال سروصدا می‌گردم و این سکوت پیوسته غمی در دلم می نشاند.

نمی‌دانم تجربه تنهایی داری یا نه؟ اما غم تنهایی، غمی بود که رهایم نمی کرد. به هر ریسمانی چنگ می زدم تا این غم را از من دور کند. اما همه ریسمان‌ها لحظه‌ای مرا از غم دور می‌کرد.

فقط چند روز احساس تنهایی را چشیده‌ام و این‌چنین غمی را در دلم نشاند. غم تنهاترین تنها را چه کنم؟

سال‌های سال است که تنهایش گذاشته‌ام و به زندگی خود مشغولم و گاه‌گاهی هم برای فرجش دعا می‌کنم.

سه روز تنهایی مرا از پا در آورد که دست به دامان دوست و ... شدم. حال تصور اینکه هیچکس را نداشته باشم دیگر ادامه زندگی را برایم بی‌معنی می‌کرد. تصور اینکه هیچ‌کس دیگر آنطور که باید از من یادی نمی کند مرا می‌کشت.

تجربه تنهایی را به هرکسی که می‌خواهد طعم بی‌کسی مولا را حس کند توصیه می‌کنم.