هوا سر شده و نَفَس ها، حجابی سفید بر روبروی چشمان ایجاد می کنند.

حجابی که با آه پر رنگ تر شده و جلوی دید را می گیرد.

در شیشه خودم را نظاره می کنم و دوباره آهی می کشم و دیگر خودم را نمی بینم. با دست شیشه را تمیز می کنم تا دوباره خودم را ببینم. اما تصویر شفافیت قبل را ندارد.

بدنم را لرز می گیرد. گویا سرما کار خود را کرده و دیگر تاب و توان تحمل آن را ندارم.

از گرما هم دل خوشی ندارم چراکه خوبی سرما ضعفم را نشان می دهد اما گرما بی نیاز نشانم می دهد.

گویا قوت بدنم کم شده.

گاهی امید سخت در را می کوبد اما انتظارش به من می گوید که می کوبد.