همیشه با خود می گفتم دغدغه تو باید عظیم باشد. باید کمرشکن باشد باید به گونه ای باشد تا هیچ کسی به راحتی آن را درک نکند تا شاید ساخته شوی و برای راه های سخت پییش رو آماده.

اما حال که نگاه می کنم دغدغه های آسان روبرویم، مرا خرد کردند چه رسد به دغدغه های آرمانی

اینبار می نویسم برای دل خودم، برای درد خودم، برای شخص خودم، نه برای جهانی که برای دیگران می خواهم و نه برای مشکلاتی که در دیگران می بینم.اینبار برای خود می نویسم

شنبه، سالن مطالعه و انشاالله مطالعه. نماز ظهر خواندم. در ادامه مطالعه بی حالی مرا گرفت. عرق کردم. با خود گفتم احتمالا خسته شدم. به خانه می روم. ناهار می خورم. استراحت و دوباره انشاالله مطالعه.

هرچه به خانه نزدیک تر میشدم بی حالتر، استخوان درد هم اضافه شد. چشم درد در ادامه. طعم هیچ چیز در دهانم نمی ماند جز تلخی. شرایط سختی بود تا اینکه شب دمای بدنم 40 درجه هم رسید.

شرایط خوبی نبود. فردایش هم به همین منوال گذشت. میانه خوبی با دکتر ندارم. گفتم قرص سرماخوردگی مینویسد و می گوید ضعیفی و چند آمپول پنی سیلین. از بچگی همین بوده و هست. البته خب واقعا هم همین هست.

بیماری به خدا نزدیکتر می کند و مرا هم کرد اما هرچه رو به بهبود رفتم چند روزی را که از دنیا عقب افتادم را دیدم. دیدم که درسهایی را عقب افتادم که دیگر نمی توانم جبران کنم. آزمون دادم. خراب کردم.

حکمت بیماری را فهمیدم و هم نفهمیدم. کنکور امسال با من نساخت. و این نساختن یعنی دوری از هدف، دوری از دغدغه ها، دوری از آرمانها با یک بیماری دو روزه.

برای ناامیدی دیر شده اما امید هم ...

همچنان التماس دعا