درد دل با که بگویم؟
زمانی می شود که دیگر انسان توانایی صحبت کردن را ندارد.
می بینی کسی نیاز به کمک دارد اما نمی توانی و شاید نباید کمکش کنی.
ای کاش من هم مثل دیگران بودم.
نمی دانستم البت نمی گویم که می دانم اما دوست داشتم که هیچ نمی دانستم و هرچه می دانستم نیز فقط رسیدن به حق بود و بس.
به من نگو که دیگر انسان بودن یعنی چه؟تو باید بفهمی آنچه را که باید بفهمی.
اما واقعا چه اشکال دارد اگر من بنده ای بودم که صبح برمی خاستم و شادمان زندگیم را می کردم و نیازها را نمی دیدم.
هر کلمه هر فرد فشاری است بر من حقیر اما چه کنم که دیگر توانایی شنیدن ندارم چه کنم که توانایی دیدن ندارم چه کنم که توانایی حس کردن ندارم.
من جوانم حس غریبی دارم دوست دارم که مرا یک چیز بود نه همیشه نگران صد چیز بود.
هیچ گاه درد دلم نبوده و نیست برای کسی زیرا
آنکه مرا می فهمد کس نیست.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 0:23 توسط محمد سردار
|
وظیفه ام چیست؟