آمده ام
آمدم و با اینکه دیر آمدم با کوله باری از حرف آمدم.
آن زمان که می رفتم
و در تفکر خویش می نشستم.
با خود می گفتم که من حقیر
با این تفکر صغیر
می توانم راهی پیدا کنم.
خودم را از این مخمصه رها کنم.
لیک دیدم هر که در راه رفته است
دیگران را به نسیان نسپرده است.
ای کاش کسی مرا دریابد.
درب راه حق به رو بگشاید.
ای کاش که درد دل من
در این سرای پر عشق و دمن
بتواند کسی را به من آشنا کند.
درد دل من را از دلم جدا کند.
سردار
پی نوشت:بهرحال زمان آن رسید که برگردیم و دوباره وظیفه خود را به نمایش گذاریم.
هستند کسانی که وظیفه خود را می دانند اما از آن غافلند و کسانی هستند که با تمام وجود به پیش می روند.
خدا کند که بتوانم از کسانی باشم که بدانم چه می کنم.
این سیر و سفرها چشم را می گشاید و دل را پر تلاطم تر می کند.در این فکرم که سفرنامه خود را بنویسم و زیبایی هایی را اگر بتوانم نشان دهم.
به امید آن روز
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 17:30 توسط محمد سردار
|
وظیفه ام چیست؟