همیشه این داستان به من قدرت داده و خیلی از این داستان کوتاه لذت بردم.

یک نفر از مردمان عادی مثل من و تو،میمیره و بعد راه های زندگی که طی کرده رو می بینه که از کدوم مسیر رفته و تمام سختی ها و پستی بلندی های زندگیش به خاطرش میاد.

همیشه در کنار جفت رد پاهای خودش یک نفر دیگه رو می بینه.که همراهشه.

از خدا میپرسه که این ردپاها از آن کیست؟

خدا میگه بنده خوبم من کنارت هستم.من در تمام لحظه های زندگی کنارت بودم.

توجه میکنه می بینه که در لحظه های سختی و دشواری که فشار خیلی زیادی بهش وارد شده فقط یک جفت رد پا هست.ناراحت میشه و میگه:

خدایا من در لحظه های راحتی زندگیم شما رو می بینم اما لحظه های سخت زندگی من رو رها کردی و فقط یک جفت رد پا می بینم.آخر چرا؟

خدا با مهربانی همیشگی خودش میگه.اون رد پای منه.من تو رو رو کولم سوار کردم.