گل یاس نبی
ناتوانم از تجسم آن صحنه که نامردان روزگار،قدم های شیطانی خود را بر ساقه یاس نبی گذاشتند.
مادر را پشت در می بینم که برای باز کردن در آمده.اما آن نامردان در را شکستند و پهلوی وی را دریدند.
من چه کار می توانستم بکنم.اگر توان آن را داشتم.نمی گذاشتم سرور دیگری که در راه بود در دل یاس پیامبر شهید شود.
می دانست که از همه زودتر می رود.پدرش به وی گفته بود.خودش هم خسته شده بود.اما دلش برای فرزندانش که یکی با زهر و دیگری با شمشیر شهید می شود می سوخت.اما خوب بود که آن زمان را نمی دید.
ساقه گل یاس رو شکستند.یاسی که باغبونش اهل آسمون بود.
اما یک باغبون دیگه.یاس رو دور از چشم نامحرمان کاشت که فقط عطرش به مشام ما میرسه.

+ نوشته شده در شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 11:55 توسط محمد سردار
|
وظیفه ام چیست؟