باز هم انسان اشتباه می کند.باز هم نمی داند که چه کرده است.یا شاید هم نمی فهمد که چه کرده است و بدتر آنکه از عمد اشتباهی مرتکب شود.

دیگر کاری نمی شود کرد.انسان است و خطاکار.

جالبش اینجاست که ناراحت است.افسوس می خورد که چرا این کار را کرده است.شاید هم برای جبران آن قدم برمی دارد اما ای وای که دوباره چند روز بعد تکراری بس شگفت می کند و عرش را متعجب می سازد

به دنبال کاری می روی چون دوست داری نه اینکه جون وظیفه داری.خب طبیعی است که اشتباه میکنی.واقعا از این حرف استفاده کردم که جز با مثال نمی توان درک کرد.

گفته می شود در زمان ازدواج ابتدا عقل را یا در ابتدا دل را به کار می اندازی؟

همه شک کردیم گفتیم خب هر دو با هم بهتر است دیگر.

وی گفت نه نمی شود که در آن واحد دوکار انجام شود.کدام اول؟

همه به وی نگاه کردیم و نظری نمی دادیم چرا که شک داشتیم و به ضایع شدنش نمی ارزید.

گفت که باید عقل را به کار انداخت.ادامه داد و دلیلش را این گونه باز کرد.

انسان اگر دل را به کار اندازد.پس به دنبال دوست داشتن هایش می رود.هرچند هم که بد باشد.دل چون زودتر به کار افتاده ، عقل را توجیه می کند و اینجاست که اشتباهات بر انسان سرازیر می شود.و تو غرق در اشتباه و خود نمی فهمی.

اما چه بد می شود که دل اشتباه کرده باشد.

پس عقلت را به کار بینداز.