شهرداری در خدمت مردم
ساعت ۲ بود.منتظر آمدن اتوبوس شدم.
ناگهان فکری آمد به ذهنم و اینکه چرا اینقدر هوا گرم است؟به دنبال دلیل می گشتم و سرگرم بودم.از این فکر بود که شروع کردم به دعا کردن که خدا کنه اتوبوسی که میاد کولردار باشه.البته بماند که دوست داشتم خونمون تو وکیل آباد باشه که هر موقع می خوام برم اتحادیه سوار اتوبوس های کولردار خط اونجا بشم.
در فکر و آرزوهای خود غوطه ور بودم که اتوبوسی اومد.از دور کولردار به نظر نمی اومد اما خداروشکر کردیم که ۲:۱۰ دقیقه بود و زیاد معطل نشدیم.هرچه نزدیکتر می آمد سرعتش بیشتر می شد.اتوبوس خط دیگری بود.می رفت به سر خط.
در عین نا امیدی و حسرتی که از ماندن زیر آفتاب داشتم اما امیدم به اتوبوس کولر دار بود.شروع کردم با صدایی دلنشین قرآن خواندن،خلوت بود هیچ جنبنده ای رو نمی دیدم.حدود ساعت ۲:۲۵ شده بود که از قرآن خواندن رو به روضه خوانی کرده بودم و به حال خود گریه می کردم.اما شهرداری منطقه همیشه به فکر ماست.کورسوی امید من رو روشن کرد.اتوبوسی کولردار با سرعت به سمت ما می آمد.سر از پا نمی شناختم با خود عهد کردم همیشه در ایستگاه قرآن بخوانم.
اما چشمتون روز بد نبینه.ایستاد و با تمام حسرت شماره ای دیگر بر بالای و پهلوی اتوبوس بود.تابحال تا این حد فشار روحی و جسمی نداشتم.
دیگه ثانیه ها برای من به مانند شعله بود که زبانه می کشید.ای کاش اینجا نبودم.ای کاش داخل اتوبوس بودم.فقط یک اتوبوس می خواستم.چیز زیادی نیست بلیطش را هم می دهم.
ساعت به ۲:۴۵ دقیقه رسید.دیگر اگر دیوانه ببینم نمی خندم.می فهمم که چرا دیوانه می شوند.
اتوبوس زرد رنگی آمد که به نظر درش بسته نمی شد.می خواستم جانم را بدهم تا سوار این اتوبوسی بشوم که شاید صدای ترمزش به مانند تیغه فلزی ایست که روی میزی آهنی بکشند.
آری خودش است.آمد آمد آنچه منتظرش بودم.کار ندارم که باید الان در اتحادیه می بودم.کار به این ندارم که به دلیل گرمازدگی حالم بد می شد.همین که شهرداری به فکر من بود و اتوبوس را به من رساند که بتوانم بقیه زندگیم را ادامه دهم.خداروشکر می کنم.
وظیفه ام چیست؟