دل گرفتگی هم بد دردی است
با کسانی رفته بودم که دلهایشان پاک بود.به هر کدام که نگاه می کردم دوست داشتم جای آنها باشم به دنیا جور دیگری نگاه می کردند.از دنیا چیز دیگری می خواستند.اما چه بد است که دیگر نمی توانم آنها را ببینم.هنوز دلم غبطه دلهای پاک آنان را می خورد.ای کاش بمانند آنها دعا می کردم.ای کاش چیزی می خواستم که آنها می خواستند.کمتر از خدا طلب استغفار می کردم.چهره های آنان که به نظرم می آید دلم می گیرد.
دوباره باید به دنبال مادیات رفت دوباره باید به دنبال دنیا رفت.چرا باید همیشه بین مادیات و معنویات قرار بگیرم؟ سخت است اینها را کنار هم داشت؟حال می فهمم که چرا تا این حد انسان ضعیف است؟نمی تواند از زمان فراتر رود و به هر دوی آنان رسید.وقت کم است و انسان توانایی رسیدن به هدف های خود را ندارد.
وظیفه چیست؟هدف چیست؟من کجای این دنیای افول شدنی هستم؟این سوالاتی است که حتی بعد از رسیدن به جواب هم سخت است گام برداشتن در این راه.باید خود را آماده هر چیزی کرد.آینده من چه می شود؟ اگر در این راه قدم بردارم و تا آخر عمرم به فکر دیگری باشم.چه زمانی به فکر خود باشم؟
چاره ای نیست.باید رفت.
وظیفه ام چیست؟