از آن دیار پاک آمدم.اما انگار دلم هنوز جامانده.خیلی دوست داشتم و دارم که هنوز آنجا می بودم و بیشتر درد دل می کردم هنوز حرف های نگفته بسیار دارم.البت می دانم از همین جا هم حرف هایم شنیدنی است اما دل سیاه من به نور دیار زیبایی ،نیاز دارد. در راه که بودیم تصمیم داشتم لباسم را عوض کنم تا با پاکی صورت به آنجا روم اما چه سود، پاکی سیرت را چکار کنم؟وقتی هم که رسیدم شروع کردم به درد دل از مشکلات و سختی ها و بعد خواستار رفع آنها. اما از وظیفه و هدف چیزی نگفتم.از راه چیزی نگفتم.از آن دنیا چیزی نگفتم.

با کسانی رفته بودم که دلهایشان پاک بود.به هر کدام که نگاه می کردم دوست داشتم جای آنها باشم به دنیا جور دیگری نگاه می کردند.از دنیا چیز دیگری می خواستند.اما چه بد است که دیگر نمی توانم آنها را ببینم.هنوز دلم غبطه دلهای پاک آنان را می خورد.ای کاش بمانند آنها دعا می کردم.ای کاش چیزی می خواستم که آنها می خواستند.کمتر از خدا طلب استغفار می کردم.چهره های آنان که به نظرم می آید دلم می گیرد.

دوباره باید به دنبال مادیات رفت دوباره باید به دنبال دنیا رفت.چرا باید همیشه بین مادیات و معنویات قرار بگیرم؟ سخت است اینها را کنار هم داشت؟حال می فهمم که چرا تا این حد انسان ضعیف است؟نمی تواند از زمان فراتر رود و به هر دوی آنان رسید.وقت کم است و انسان توانایی رسیدن به هدف های خود را ندارد.

وظیفه چیست؟هدف چیست؟من کجای این دنیای افول شدنی هستم؟این سوالاتی است که حتی بعد از رسیدن به جواب هم سخت است گام برداشتن در این راه.باید خود را آماده هر چیزی کرد.آینده من چه می شود؟ اگر در این راه قدم بردارم و تا آخر عمرم به فکر دیگری باشم.چه زمانی به فکر خود باشم؟

چاره ای نیست.باید رفت.